تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
صد درصدم؛ و تو در دسترس نیستی...........

 

پی نوشت: هان؟ چیه؟ آخه کجا رو دارم غیر از اینجا که توش از دلتنگیام بنویسم؟!؟!؟!؟!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط آرزو 

شنوندگان عزيز! توجه فرمائيد...شنوندگان عزيز! توجه فرمائيد...

اس ام اس را خدا آزاد كرد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:16  توسط آرزو 

آرمان هام تغییر کردن. یه روزایی بود که هزار و یک فکر ِ خوب توی سرم بود. حالا اما خیلی هاشون رو فراموش کردم. روزمرگی و غم ِ نان و خودخواهی باعث این فراموشی هام شدن. دوری از مدرسه هم مزید بر علّت شده. بعد که این کتاب می رسه به دستم، بر می گردم به روزایِ فکرایِ خوب. روزایی که غم ِ نان بیشتر بود، اما غصه های دیگران برام ارجحیت داشت. تلاش می کردم تا بتونم راهی پیدا کنم و باری از دوش و خاطر کسی بردارم. برای ریا شدنش نمی گم، برا این می گم که خودم یاد اون روزای خوب بیفتم. کتاب چیه؟ "ماه عسل ِ مجــــــــردها" اسمش قشنگه، نه؟ نوشته هاش از اسمش قشنگ ترن حتی! قصه است؟ آره خُب؛ قصه ی چند تا جَوون که راه می افتن و میرن تهِ دنیا! تهِ دنیا کجاست؟ "بشاگرد" اسمش رو شنیدین؟ خُب راستش من تا قبل از اینکه "سر لوحه ها"ي آقای امیرخانی رو بخونم اسمش رو نشنیده بودم، اما امروز خانم حاجیلو، همکارم، گفت که توی تلویزیون نشونش داده این روستا رو که خیلی خیلی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محروم هستش. البت زبانِ روان و شیرین و طنز ِ کتاب (مگه کتاب زبان داره؟!) باعث میشه لاجرعه  114 صفحه ی کتاب رو سر بکشی و بعد هم آهی بلند بکشی و یادِ همه ی آرمان های بزرگ و کوچیکِ زندگیت بیفتی.

کتاب رو انتشارات پریروز (چه اسم ِ با حالي!!!) چاپ کرده که نوبت سوم چاپش رو آقای آمپول زنِ چشم پاکِ توی کتاب بهم هدیه داده. قیمتش 950 تومان هست و نمیدونم کجا می فروشنش غیر از خودِ دانشگاه امام صادق علیه السلام. نویسندگانش هم آقایان سید بشیر حسینی، سید حسین سرکشیکیان، و محسن لبخندق هستن.

"یکی از سخت ترین کارهای اردو شده بود بیدار کردن بچه ها. بعد از نماز صبح بچه ها می خوابیدند تا صبحانه؛ این جا بود که بیدار کردنشان می شد مکافات. بشیر داد و بیداد می کرد که: "بلند شین تنبلای با سواد، عمله های فوق لیسانس." خرس قطبی هم بود بیدار می شد اما عمله ها نه! جالب بود که با همه ی این اوضاع و احوال، کمتر پیش می آمد به خاطر بی نظمی بچه ها دیرتر از ساعت مقرر سر کار حاضر شویم." صفحه 37

"هر کس اسمش برای عملگی در حوزه ی خواهران در می آمد، می شد قبله ی حاجات! التماس دعاها و متلک ها را باهم دَشت می کرد. بچه ها می گفتند: بیل زدنِ اون جا حاجت میده. کافیه یه ذره حضور قلب و خلوص نیت داشته باشی تا دفعه ی بعد ماه عسل ِ متاهلی بری!" صفحه 44

"یک آمپول زن چشم پاک، شده بود پزشک مجموعه. واقعاً غیرتمند بود. حزبی تشکیل داده بود به نام O.R.S و اعضای آن هم مبتلایان به بیماری اسهال. کلیه ی اعضاء برای درمان از داروی استفاده کنند. آن هم روزی چهار مرتبه. دستور داد اعضاء حزب فقط ماست بخورند. بی خیالِ غذای خودش شد. یک ظرف ماست برداشت؛ آمد کنار اسهالی ها و شروع کرد به ماست خوردن." صفحه ی 52

پي نوشت: البت این آقای آمپول زنِ یک چشم!* اغلب عادت به نخوردنِ غذا داره ها. اگر اون جا غذا نخورده همچین هم شاهکار نکرده. تازشم زیرش ننوشتن ریا نشه! حالا هر کی تونست بگه این آمپول زنِ امام صادقی کیه؟

* بر وزنِ شمشير زنِ يك دست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:8  توسط آرزو  | 

» يك عدد عمو هادي نازنين كه اتفاقاً هيچ هم عموي من نيست و شوهر عمه جون جان مي باشه، ما رو از n ماه پيش هي هي دعوت مي كنه به كلبه ي جنگليش و بالاخره اين هفته به صورت ضربتي دعوتش رو مي پذيرم. به آقاي سرپرست خبر ميدم و ايشون هم به صورت ضربتي تر به بچه ها خبر ميدن.

» 5شنبه صبح ِ زود با بابايي جون جان به ميني بوس مي رسيم و بچه ها بابا، بابا بچه ها! معرفي كه تموم ميشه ليلا مي رسه و راه مي افتيم.

» بقيه ها هم در مسير بهمون مي رسن و سر جمع 16 نفر هستيم و دِ برو كه رفتيم.

» بچه ها صبحانه رو توي ماشين مي خورن و بعد توي جاده قزوين به يه جايي مي رسيم كه عمو هادي اسمش رو گذاشتن "هندونه خوران". آي مي چسبه! آي مي چسبه! هندونه خورديم و لرزيديم و دوباره ميني بوسيديم، اِ چيزه، يعني سوار ِ ميني بوس شديم!

» به منجيل كه مي رسيم عمو هادي پيشنهاد ميدن كه از نيروگاه انرژي هاي نو هم ديدن بفرماييم. توربينهاي بادي بزرگِ اونجا ابهتِ خاصي دارن. يه آقايي هم از دم ِ در همراهي مون مي كنن و برامون توضيحاتي در مورد نحوه ي حركتِ توربين ها و سرعتشون و اينا ميدن كه بسي جالبه.

» نمي دونم چطور ميشه كه ييهو قلّه ي دُرفك نمايان ميشه و با دامنه ي سرسبزش بيشتر دل مي بره.

» قزل آلا صيد مي كنيم....سندش هم موجوده! البت اصلش اينه كه بچه ها صيد مي كنن و من تماشا (حذف به قرينه ي غصه!) هر كس براي ناهار خودش ماهي صيد مي كنه و وقتي اين خرس زير پوستي  با دست ماهي ميگيره، بقيه هم به دنبالش. هي هي هم به من ميگن تو چه جور صياد قزل آلايي هستي كه حالت از صيدّ ماهي بد ميشه؟ نمي دونن وقتي يادِ اس ام اس ِ دوست جانم مي افتم كه نوشته بود: "اي صياد جان! كجايي كه ماهي ات را نامردانِ روزگار گرفتند...و جانش را بر لب رساندند" دلم به درد مياد و نمي تونم جون دادنِ اون طفلكي ها رو تماشا كنم.

» به كلبه ي عمو هادي مي رسيم و شاهين دوستانِ زير پوستيش، تگي و جكي رو ملاقات ميكنه. سگهاي خوشگلي هستن كه بهزاد رو گاز ميگيرن و به همه پارس مي كنن، اما زودي با شاهين دوست ميشن.

» بچه ها با عمو هادي راهي ِ جمع كردنِ هيزم ميشن و احمد و بهزاد ماهي ها رو تميز مي كنن و من و ليلا از باغچه سبزي مي كنيم و ... خلاصه هر كس يه كاري انجام ميده تا اينكه عمو هادي مياد و ماهي ها رو كباب مي كنه. بر عكس ِ صيدش كه خيلي غم انگيزه، خوردنش خيلي دل انگيزه؛ به جانِ خودم!

» بعد از ناهار كمي استراحت مي كنيم و بعدش هم راهي رودخانه ميشيم. در راه كلي ميوه خوشمزه همراه با مهموناشون از درخت مي چينيم و مي خوريم. به رودخونه كه مي رسيم همه اول به به و چه چه و كمي تعارف و دو سه قطره آب پاشي مي كنن كه ييهو تبديل ميشه به نبردي وصف نشدني كه همه و همه خيس ميشن و چند تايي توي آب مي افتن و ابعادِ فاجعه تا بابايي هم مي رسه و بچه ها ايشون رو هم خيس مي كنن. اين وسط فقط ابراهيم در ميره كه بابايي هي هي داد مي زنه يكي بياد اينو خيس كنه! بعد از خيس كيت بازي ها، آقاي قدسي و خانمشون به جمع مي پيوندند. بعد از مدتي هم بتي و طاهر. حالا ديگه يه جمع بيست نفره ي رديف داريم و حالي به حولي.

» شام هم جاي شما خالي ميرزا قاسمي با بادمجانِ كباب شده در آتش ِ هيزمي به دست پختِ خانم ستايش مي خوريم و بارون هم مياد و هوا بس جوانمردانه دل انگيز هستش و پشه ها بس ناجوانمردانه نا دل انگيز.

» شب يه عده توي كلبه مي خوابن، يه عده توي چادر، و يه عده هم تا صبح كنار آتيش بيدار مي مون. برنامه فردا صبح هم جنگل پيمايي در كوه يا كوه پيمايي در جنگل هستش كه محلي ها ميگن نيم ساعته ميشه رسيد به سر چشمه. احمد براي ما مي زنه سه ساعت و ساعت حركت رو 8 صبح اعلام مي كنه.

» از جنگل و كوه و زيبايي هاي اونجا هر چي بگم كم گفتم. اميدورام در اولين فرصت بتونم عكسهاش رو از آقاي ابراهيم و آقاي بهزاد بگيرم و چند تاييشون رو بگذارم. مناظر فوق العاده و بكري هستن.

» ظهر كه مي رسيم به سرچشمه ناهار سيب زميني كبابي و تخم مرغ آب پز داريم كه يادمون مي افته نون نياورديم و چه با حال!

» بر مي گرديم...و وقتي به ميني بوس مي رسيم حمله مي كنيم به دو بطري نوشابه ي داخلِ ميني بوس. بين ِ خودمون باشه، هيچ وقت به عمرم اينقدر به نوشابه عقشولي نبودم؛ بس كه تشنه ام بود.

» حركت مي كنيم به سمت تهران و بچه هايي كه روز اول دير رسين يا توي برنامه تخلفي داشتن به عنوان جريمه برامون بستني مي خرن و آقاي سرپرست هم آبميوه. خلاصه ساعت يازده شب هستش كه مي رسيم تهران و اين بود سفرنامه ي من.

پ.ن1: دوست داشتم بيشتر و بهتر از اين بنويسم از سفري كه خيلي خاطره انگيز بود، اما از صبح كه با شنيدن خبر تصادف عمه و شوهر عمه و بچه هاشون بيدار شدم حسابي حالم گرفته است. الحمدلله حالشون خوبه و جاي نگراني نيست. فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين.

پ.ن2: "آي برگِ سبز ِ بيشه! دود از كُنده پا ميشه" يكي از ترانه هايي بود كه عمو هادي برامون مي خوند و انصافاً در موردِ خودشون مصداق داشت. طفلكي كلي برامون زحمت كشيد و پا به پاي ما كوه رو اومد و صبحي كه براي عيادتِ خواهر خانم و باجناقش اومده بود ذره اي خستگي در وجودش نبود. اين در حالي هستش كه امروز -يعني هفتم تير- تولد 59 سالگيشون رو جشن ميگيرن. لا حول و لا قوة الا بالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:58  توسط آرزو  | 

المُلكُ يَبقي مَع الكُفر

ولا يَبقي مَع الظُّلم

 

›› آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! طنين صداي فرهاد..............

›› چند سال پيش يه جايي خوندم كه يه طنزپرداز آمريكايي مي گفت: ما آمريكايي ها از دو چيز نفرت داريم؛ تبعيض نژادي، و سياهپوست. يه جاي ديگه هم خوندم كه گفته بود: ما آمريكايي ها اعتقاد داريم همه ي مردم در برابر قانون با هم برابرند و البته اعتقاد داريم بعضي ها برابر ترند. حالا چرا يادِ اينا افتادم؟ دارم يه چيزايي توي مايه هاي اينا رو توي قلعه حيوانات مي خونم خُب.

›› من:   پرده هاي اينجا رو عوض كردن دوست جان. شده زرد

ايشون: حالا زردش چه جوري هست؟

من:      يعني چي كه چه جوري؟

ايشون: خُب يعني زردش چه جوريه؟ مثلاً زردِ اناريه؟

من:       (بخونيد صداي سوسك!)

›› بعد از ديدن يك فيلم و يك كارتون و بعدش هم سه ساعت خوابيدن، الانه حسابي بي خوابي به زده سرم كه ييهويي كشفم مياد كه چرا ديروز از ديدنِ اون ميمونِ پلاستيكي توي تخم مرغ شانسي م اونقدر بُهت زده بودم. به خاطر ِ اين

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:55  توسط آرزو  | 

در ميانِ طوفان

هم پيمان با قايقرانها

گذشته از جان

بايد بگذشت از طوفانها

به نيمه شبها

دارم با يارم پيمانها

كه برفروزم آتشها در كوهستانها

شب سيه سفر كنم

ز تيره ره گذر كنم

......................

 

پ.ن۱: ممنون ميس ناهيد جان كه باعث شدي امشب دوباره در "طرحي از يك زندگي" نوشته دكتر پوران شريعت رضوي تورّقي داشته باشم.

پ.ن۲: بفرمائيد "قلعه حيوانات" از جورج اورول!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط آرزو  | 

اينكه آقای قاسمي (تحصيلدار ِ شركت) امروز فاميلي ِ من و ليلا رو با هم تركيب كرد و صدام زد: "خانم ِ احمدي نژاد!" اونقدرا روي نِرو (nerve) نبود كه بعدش هزار و دويست و شونصد مرتبه ازم عذرخواهي كرد، انگار كه فُحش ي ناموسي داده بهم و بعدترش هم اين اشتباهِ حماسي خودش رو براي تموم ِ اعضاي شركت و دفتردارهاي بقيه ي نواحي تعريف كرد.

 

پي نوشتِ مهم تر از اصل: يعني 4تا آدم ِ عاقل پيدا نميشن كه اين سنگ رو از تهِ چاه در بيارن؟ بابا يعني جونِ مردم خيلي كمتر از در و ديوار و اموال عمومي ارزش داره؟ اون خبرنگار ِ نسبتاً محترمي كه بعد از اعلام ِ زخمي شدن چندين نفر توي حرمِ امام، خدا رو شكر ميكنه كه صحن آسيبي نديده و سالمه، واقعاً به چي فكر ميكنه؟ من حرفهاي آقاي خامنه اي رو حجت مي دونم. تا حالاش هم هيچ اظهار نظري نكردم اما وقتي به ولايتِ فقيه اعتماد دارم يعني حرفهاي ايشون برام حجته. گفتم كه فقط گفته باشم. هر كي خوشش مياد بياد، نمياد هم نياد! فقط تا مي تونيد نذاريد جون و خونِ اين مردم به خطر بيفته.

پی نوشت۲ (یک ساعت بعد): یه آقایی رو هی هی توی تلویزیون نشون میدن که نماینده مجلسه و میگه که به آقای رضائی هم رای داده و هی هی تر میگه که تقلّبي هم در كار نيست و تازه اشم با اين اوضاع و احوال همنين ۱۳ ميليون راي كه آقاي موسوي آورده هم شاهكار كرده. دلم ميخواد بهش بگم: شاهكار! اون ۱۳ ميليون نتيجه ي شاهكار ِ موسوي نيست. نتيجه ي گلكاريِ كس ِ ديگه ايه!

پي نوشت۳: هيچ راهي ندارم كه بهت خبر بدم بهم بزنگي. اي حسّ ششم ِ ايشون! بيدار شو پليز!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:33  توسط آرزو  | 

خداجون! شما كه اينهمه مهربوني! براي شما كه كاري نداره آخه. آرامش رو به زندگي و دنيامون برگردون.

 

پ.ن: موبایل قطعه. هر وقت تونستي بزنگ خونه مون. من بيدارم هاني.... و گوش به زنگت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:47  توسط آرزو  | 

        نگاه کن

        به دوردست

        آنجا که افق

        خطِ نگاهمان را یکی می کند

        من در آن نقطه

        فاتح ِ رویاهای خودم هستم

        و تو

        ناپلئون تر از بناپارت!

        هنوز هم به من می خندی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:14  توسط آرزو  | 

فردا ميخوام راي خودم رو به خوردِ صندوقي بدم كه پای کوه باشه. اي من بسي عقشولي به اين حس ِ وطن دوستي ِ خودم! شما هم بريد راي بديد پليز. براي دنيا و آخرتتون خوبه ها! از من گفتن! اگه رای ندید اون دنیا یقه تون رو میگیرن و میگن: "ای بیوتن!* چرا رای ندادی؟ تو مگه عرق ملی و اینا نداشتی؟ تو مگه خودت خواهر و مادر و همسر نداشتی؟ اینهمه عکس همسرانِ مختلفِ اين نامزدها به اَنحاءِ مختلف (اوهو!) نمايش داده شد تا شما به جوش بياييد و بريد راي خود را نثار دهانِ آمريكا و انگليس ِ "تفرقه بنداز حكومت كن" و اينا بكنيد؛ خُب چرا نكرديد؟ حالا كه عِرق و مِرق حاليت نبود بدو! بدو برو توي جهنم دوني تا مجازات بشي. هيچم خيال نكني جهنمش ايراني ِ و يه روز نفت هست و قير نيست، يه روز قير هست و قيف نيست، يه روزم ... هيچ از اين خبرا نيست. بدو برو اين تو كه ميخواهيم انگشت اشاره ي بي جاي مُهرت رو بسوزونيم كه توي زندگيت فقط بلد بوده به بيني ناموزونت وارد و خارج بشه و اينا"

ميگيد من از كجا مي دونم كه اين حرفا رو مي زنن؟ خُب شما از كجا مي دونين كه نمي زنن؟ بهونه الكي براي من نياريد كه من از اون ماموراي جهنم دوني جهنمي ترم. پاشو! پاشو برو اون شناسنامه ي خوشگل عسلت رو بردار و خاكش رو پاك كن و عكس كج و معوج ِ اول دبيرستانيت رو نيگا كن و قربون صدقه ي اون ته ريش ِ دستِ اول/ابروهاي پهنت برو و بعد هم شناسنامه رو بگذارش زير بالِشِت، تا صبح اول وقت بدوي و بري راي بدي. تازه اگه نيت كني، شب خوابِ رئيس جمهور آينده رو هم مي بيني؛ به جانِ خودم! 

 

* نام كتابي از رضا اميرخاني با همین شکل به همون معنای بی وطن

پ.ن: این مطلب رو از ۵شنبه گذاشته بودم اما نه بلاگم باز می شد و نه آپدیت. ای خداااااااااااااااااا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:14  توسط آرزو  |