تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
 

این حرف من نیست، تبلیغ جدید ایرانسل است به جان خودم!

یک نفر انسان باب! سیم کارت هدیه اش رو به دوستش که در حال مطالعه ی کتاب است میده و اون دوست دوم کتاب رو کنار می گذاره و بعد دو دوست جانی! که اتفاقا هر دو هم آقا هستند، هی هی با هم حرف می زنند و زنده باد هر کی کتاب نمی خونه!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:34  توسط آرزو  | 

              

       Arezoo is sad

طی اقدامی بی نظیر و در جهت تنویر افکار عمومی(یعنی چی؟!) تصمیم گرفته بودم افشاء کنم. دوست دزدکی ام بهم پیشنهاد فروش سوالات برای کسب درآمد بیشتر را داده بود، منم که حرف گوش کن! اما تا خواستم سوالات را اینجا بگذارم اسکنرعزیزتر از جانم ویروسی شد و الهی کچل شود آقای آمریکا که بعد از انگلیسیها بالاترین اقدامات تروریستی لانه ی ویروسی را دارند!!!

پی نوشت:

مواد لازم در حال حاضر آن هم به طور فوری

  1. یک عدد نفرین جمعی با ریتم شش و هشت و با مضمون "الهی بترکی ویروس"
  2. یک عدد دلداری خفن از بابت ویروس زده شدگی! اسکنرم
  3. یک عدد راهنمایی به میزان لازم

پی نوشت ۲ساعت پس از تحریر:

همین الان الان با جناب متخصص رایانه مان گپی زدیم و کلی بهمان خندید که اسکنر که ویروسی نمی شود و ویندوزت مشکل پیدا کرده و از این حرفها. ما هم به ایشان عرض کردیم که خواسته مان امتحان معلومات ایشان بود که بحمدالله والمنة حاصل شد و فعلا ملالی نیست جز دوری اسکنر عزیزتر از جانمان.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:9  توسط آرزو  | 

"و هر چه فکر می کنی نمی توانی بفهمی چه طور شروع شده بود. حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلا چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته ی ذهن ات به خاطر می آوری این است که وسط حل مسئله ای درباره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشم ات به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و تو احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی، کلاس های کنکور و داشتن شاگردان خصوصی، زندگی ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یکشنبه ی بعد می روی و تخته سیاه را از فرمول های قوانین حرکت شتابدار پر می کنی و با خودت کلنجار می روی که چشمت به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس دادن حس می کنی یکی از صندلی های کلاس از بقیه روشن تر است. پس بی اختیار به سمت روشنایی می چرخی و نگاه ات به دخترک می افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روح ات می بارد و کلافه ات می کند. گچ را لبه ی تخته سیاه می گذاری و به بهانه ی قدم زدن بین ردیف های صندلی های کلاس بالای سر دخترک می روی. سرش را روی دفترچه اش خم کرده و در قاب مربع آبی رنگی می نویسد: هر گاه جسمی تحت تاثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم و با جرم نسبت معکوس دارد. بعد نگاه ات به اسم بالای دفترچه می افتد و دلت انگار آشوب  می شود: کیمیا طلوع"

پی نوشت : صفحه ۹ از "چند روایت معتبر" نوشته ی "مصطفی مستور" از نشر چشمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:36  توسط آرزو  | 

 

 

شاگردم، ریحانه، این شعر رو برام نوشته که نه فقط به خاطر اسم خودم که توی اون اومده، بلکه بیشتر به خاطر احساسات لطیفی که توش هست خیلی دوستش دارم:

آرزویم ، آرزوهای قشنگ آرزوست            آرزو،گر آرزو دارد روم از پیش دوست

سر نهم بر آرزوی آرزویم تا ابد                     آرزوی من به سوی آرزوهایش رود

کی بدانم جان خود از آرزویم پیش تر       عشق گوید آرزو باشد ز جانت بیش تر

پس چگونه آرزویم را گذارم پیش رو                     گر نباشد آرزویش آرزویم آرزو

میروم با آرزویم سوی دشت آرزو        گر بخواهد ظرف مجنون بشکند، لیلی او

 

 

 

شاگردای مهربونی دارم به جان خودم! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:7  توسط آرزو  | 

 

دبیر جغرافیای الان یکی از مدرسه ها - که همکارم به حساب میان - روزگاری در حدود نه یا ده سال پیش دبیر خودم بوده اند. دیروز بحث اساسی بر سر رسمی و حق التدریس بودن شد و اینکه آموزش و پرورش دیگه استخدام نداره. خانم "ا" (همان دبیر جغرافی مان) کلی نصیحتم کرد که چند سال دیگه می فهمی بعد از اینهمه کار کردن هیچی نداری ولی اگر مثلا کارمند بانک باشی ده سال دیگه حسابی راحتی و از این حساب کتابهای مرسوم... خب من به ایشون نگفتم که با اینکه سال گذشته هم تدریس می کردم اما از اول تابستان تا ۱۵ مهر توی یک شرکت مشغول کار بودم که کار سختی نداشت و پولش هم بد نبود ولی یک چشمم اشک بود و دیگری خون! راست میگم ها! وقتی ۱۵ مهر بهم خبر دادن که به دبیر فیزیک احتیاج دارن داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم. حالم عینهو وقتی بود که خداداد عزیزی به استرالیا گل زد و من ۳ دور، دور اتاق چرخیدم. تازه اون زمان پیشنهاد کار برای ۱۲ ساعت یعنی دو روز در هفته بود و من بی هیچ حساب و کتابی پذیرفتم. تا آذرماه کارم رسید به ۳۶ ساعت در هفته.

حالا اما که سال تحصیلی داره تموم میشه،این موج نصایح و دل سوزی ها بیشتر شده و حتی عمه ها و دختر عموهای پدرم که خودشون دبیر هستن دیشب دوره ام کرده بودن تا از این راه (یا همون بیراهه!) بیرونم بیارن. یاد کامنت دوست عزیزی افتادم که نوشته بود:

"وقتی آدمهایی رو میبنی که نمیفهمند که تو با بهترین سرمایه زندگیشون داری کار میکنی و اون وقت هنوز تو در مسایل پیش پا افتاده ات مشکل داری کسی هم به فکرت نیست..............نمیدانم انرژی هستگی، جنبشی، پتانسیل زورکی و......هنوز هم میماند؟!!!!!!!!"

حالا اما لابد به شیوه ی انشاهای قدیم باید نتیجه گیری کنم؛

نتیجه انشاء:

من درس می دهم، پس می مانم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:53  توسط آرزو  | 

آقای عموزاده خلیلی عزیز، سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد و چون حال پر ملال من! شاید خیلی برایتان مهم نباشد، فقط از شادی هایم می نویسم. خب شادی های من ـ چه می توان کرد؟ ـ مثل خودم کوچکند. با اینحال آقای عموزاده ی عزیز! خوب جوری دلم را حال می آورند. مثل همان روز عجیب بهاری که اولین بار و نوبرانه گوجه سبز دیدم و آب در دهانم جمع شد و تا بناگوشم تیر کشید و یاد شما افتادم و در خیابان به گوجه سبز فروش دوره گرد خندیدم ـ و خب طفلک کلی ذوق هم کرد! ـ مثل شادی آن عکس شب چله که شما اتفاقی در پس زمینه ی آن بودید و اما خدا بگذرد از گناه این ویروس نویس ها که به بادش دادند عکس نازنینم را و شادند! مثل شادی امروز عصر که با حالی نزار( درست نوشته ام این نزار زار را! )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:17  توسط آرزو  | 

 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی..............که به دوستان یکدل، سر دست برفشانی

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو.....................که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی

دل عارفان ببردند  و  قرار  پارسایان..................همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم....................همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

مده ای رفیق! پندم، که نظر بر او فکندم...................تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی

دل دردمند سعدی، زمحبت تو خون شد...........نه به وصل می رسانی، نه به قتل می رهانی

 

پی نوشت:

این روزها که میگذرد

بی که چون شاعر محبوبم شاد باشم

حالم بسیار بسیار بد است

شاید فردا که در قطعه ی ۲۴۷ بهشت زهرا به تنهایی گریه کنم

حالم بهتر شود

شاید اشکهای امروز یاس دومی ها را برای آخرین جلسه ی کلاس فراموش کنم

وقتی که تنها، در خلوت سرای تازه ی پدربزرگ اشک بریزم

شاید...

این روزها را

بر من ببخشید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط آرزو  | 

در پاسخ محبت دوست عزیزم HÅRÐÇåñÐ¥:

نگاه غم زده ام خسته زیر باران بود ............................... و سخت منتظر دست گرم احسان بود

سکوت بود و غم و اشک و آه درد آلود................................ و لحظه های پیاپی شبیه زندان بود

رسید نغمه ی جان بخش تو به گوش دلم...........چه خوب نغمه ای، آن شعر، نغمه ی جان بود

چگونه شکر گویمت ای یار دیرینه............................که سطر سطر نگاه تو، لطف و احسان بود

ببخش دوست عزیز که قلم من به لطافت قلم تو نمی رسه.

 

راستی از بازی که توسط همین دوست عزیز بهش دعوت شده ام با تاخیر زمانی می نویسم:

بازی از این قراره که چشماتو می بندی و سه کلمه که بیشترین انرژی رو بهت می ده به ترتیب می نویسی.بعد سه نفر رو به بازی دعوت می کنی.

  1. رضا*
  2. مهر
  3. نور

دعوتی هام:

  1. اشکان
  2. دِلي
  3. بتهوون کوچولو

*شخص خاصی نیست، کلمه ی آرامش بخشیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط آرزو  | 

آقاجون

 

سلام آقاجون جونم! یادته همیشه همین جوری صدات میکردم؟ آقاجون جونم کجایی؟ خیلی اونجا با این طرف فرق داره؟ آقاجونم! دیدی به قولی که بهت داده بودم عمل کردم؟ دیدی توی اون دقایق بعداز ظهر جمعه که مال یه آقاجون دیگه است، وقتی خواستن ببرنت بیمارستان نذاشتم؟ ایستادم و گفتم آقاجونم قول گرفته توی خونه ی خودش بمیره. حرف آخر رو باید مامانی می زد که گیج بود و خسته و شکسته. توی چشماش نگاه کردم و حواسش جمع شد و گفت از دم در برت گردونن. آقاجون اگه برده بودنت، اگه اون لحظه های آخر پیشت نبودم، اگه آب آخر رو بهت نمی دادم...من دلم یه دنیا برات تنگه، اما این دنیا تا زمان مشخصی مهلت داره و یه روز میرسه که دنیا برای همه امون تنگ میشه. پس دیدار به وقتی که بیام اون طرف و ببینمت و روی ماهت رو ببوسم.

آقاجون جونم! هر جا هستی خدا نگهدارت باشه. " فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

 

پ.ن: از همدردی همه ی عزیزان سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:3  توسط آرزو  | 

 

آقاجون پرواز کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط آرزو 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:27  توسط آرزو  | 

 

۹.الف) یک ماهی قزل آلا در عمق 2 متری آب دیده می شود. ماهی گیر برای صید این قزل آلا باید نیزه را به چه عمقی پرتاب کند؟      1.33  n= آب

ب)ماهی قزل آلا شخص را به خود نزدیک تر می بیند یا دورتر؟(۱ نمره)

 عمق واقعی-عمق ظاهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:29  توسط آرزو  | 

 

ز بس در شهر تنهایی، برفتم کو به کو خسته
شده چون موی شبگونت، وجودم مو به مو به خسته
چو نیزار زمستانی یخ آجین گشته هر بندم
نیاید ناله ی گرمی ، ز نای این گلو خسته
اگرچه جان به لب دارم، و یا چون لاله تب دارم
زشوق دیدن رویت نی ام از آرزو خسته
در این شهر فراموشی یکی هم ناله می خواهم
نشد هم ناله ای پیدا و من از گفتگو خسته
الا ساقی! برافروزان چراغ باده را امشب
خمستانی مهیا کن، مکن دست و سبو خسته
نی ام کمتر ز مجنون بیابان گرد دلخسته
که لیلای وصالت را شوم از جستجو خسته

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:24  توسط آرزو 

 

به شدت هر چه تمام تر مشغول ( مشغول ها!) تهیه ی سوالات پایان ترم هستم. سوالات بچه های اول تقریبا داره تموم میشه اما برای دوم تجربی ها از اونجایی که تصمیم گرفتم برگه ی سوالات رو رنگی به بچه ها بدم نیاز داره عکس های متناسب توش بذارم و کمی بیشتر وقت می بره. شاید بعد از امتحان ها سوالها رو اینجا گذاشتم اما حالا خب نمیشه دیگه!

راستی دیروز توی ترن مترو قسمت واگن آقایون گیر افتاده بودم! و اتفاقا دیدم جالبتر از واگن خانمهاست. یه آقای محترمی سر تا پا سفید پوشیده بود و موهای بلندی داشت و بسیار نحیف و مانکنی هم بود. تا اینجای قضیه موضوع خیلی خاص نبود اما روی تی شرت سفیدش عکس یک خانم عریان بود به ابعاد ۱۰ در ۱۵ شاید، که به یک آس پیک یا شایدم دل، تکیه داده بود و تو خود حدیث مفصل بخوان...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط آرزو  | 

 

Hey! 2 teach

Is 2 touch   +


a life 4 ever 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط آرزو  | 

دبیر جغرافیای الان یکی از مدرسه ها - که همکارم به حساب میان - روزگاری در حدود نه یا ده سال پیش دبیر خودم بوده اند و خیلی جالبه وقتی پیش ایشون توی دفتر می نشینم احساس دانش آموز بودن دارم. امروز بحث اساسی بر سر رسمی و حق التدریس بودن شد و اینکه آموزش و پرورش دیگه استخدام نداره. خانم "ا" (همان دبیر جغرافی مان) کلی نصیحتم کرد که چند سال دیگه می فهمی بعد از اینهمه کار کردن هیچی نداری ولی اگر مثلا کارمند بانک باشی ده سال دیگه حسابی راحتی و از این حساب کتابهای مرسوم... خب من به ایشون نگفتم که با اینکه سال گذشته هم تدریس می کردم اما تا ۱۵ مهر توی یک شرکت مشغول کار بودم که کار سختی نداشت و پولش هم بد نبود ولی یک چشمم اشک بود و دیگری خون! راست میگم ها! وقتی ۱۵ مهر بهم خبر دادن که به دبیر فیزیک احتیاج دارن داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم. حالم عینهو وقتی بود که خداداد عزیزی به استرالیا گل زد و من ۳ دور، دور اتاق چرخیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط آرزو  | 

 

اين گلها

طاقتم را طاق کرده اند

خشکند

اما هجوم حجم عطر تو بر لبانشان

اتاقم را ویرانه کرده

تونیستی،

و هستی...

چه تناقض دلچسبی!                                                          

 

پ.ن1: وقتی گلی خوشبو یا یک شیشه عطر با در باز را وارد اتاق کنید، بوی خوش آن در اتاق استشمام می شود. برای توجیه این پدیده می توان گفت مولکولهای عطر در مسیر خود به صورت کاتوره ای با مولکولهای هوا برخورد کرده و به این ترتیب به قسمتهای مختلف اتاق منتقل می شوند. این پدیده، پخش مولکولهای عطر در اتاق نامیده می شود.(با تلخیص از کتاب فیزیک دوم دبیرستان، صفحه ۱۱۸)

 

پ.ن2: این گلهای عزیز که ذکر خیرشون بود، امروز در مدرسه از دست محبوبی به دستم رسید و دریافتم حال سعدی را!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:19  توسط آرزو  | 

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست

من ایستاده ام:

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگهایی از بوسه

 

با ساعت غرورم اما!

من ایستاده ام:

با شاخه هایی از تابستان

با برگهایی از پائیز

 

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن توست

 

ها...چشم ها را می بندم

ها...گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

                      اینک:

                      وقت عبور عطر تن توست

"محمد علی بهمنی"                                                     

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:57  توسط آرزو  | 

۴آذر ۸۶ بود که خریدمش. با چند تا کتاب دیگه، یکی از یکی ماه تر، و با قیمت های باور نکردنی از ۲۰۰ تومان گرفته تا نهایتا ۴۰۰! از بقیه اشون بعدا می نویسم اما این "معلم نمونه" واقعا کتاب جالبیه. اصولا کتابهایی که در کنار راهکارهای آموزشی و پرورشی از خاطرات و مصداقهای بیرونی استفاده می کنن جذابن. راستش گمونم ما عادت داریم کتابهای ارزون رو بی فایده بدونیم اما این کتاب فوق العاده است. علاوه بر توصیه های مفیدش، هر جا که لازم بوده از قرآن و نهج البلاغه گرفته تا خاطرات بزرگان و حتی جمله های افرادی مثل دیل کارنگی استفاده شده. نویسنده کتاب "مجید رشیدپور" هست و انتشارات "پرنیان" چاپش کرده.

خاطره ی تعجب برانگیزاننده ی صید قزل آلایی: مرحوم شهید مطهری از نیاز مالی مجبور شد کتاب "اسفار" از "ملا صدرا" را که مانند جان شیرینش بود، به خاطر امرار معاش خانواده به قیمت نازلی به یک کتابفروشی در تهران بفروشد.(صفحه ۵ - پیشگفتار)

(باعث شرمندگی است؛شاید اینو شما شنیده باشید اما در حالی که فردا سالروز شهادت ایشونه، من واقعا چقدر کم ایشون رو می شناسم ها!)

جمله صید شده برای مدرسه قزل آلایی:

مرحوم "روزبه" برای تدریس "فیزیک" دوازده ساعت مطالعه می کرد و سپس راهی کلاس شده، به تدریس می پرداخت.(صفحه ۱۳۲ - بخش تعادل جسمی و روحی معلم)

جمله ی ثبت شده توسط صیاد قزل آلا (خودم):

وای به حالت آرزو...!!!

 

پی نوشت نیمه خصوصی :دلم می خواد امشب بیشتر از خودم بنویسم، از شاگردام بنویسم که دوستشون دارم، از مدرسه بنویسم که عاشقانه براش کار می کنم، از مدیر محبوب مدرسه ی "خ" بنویسم که خیلی شرایط معلم هاش رو درک میکنه، از شوق و ذوق بچه ها برای جشن هفته ی معلم...دلم میخواد بنویسم اما دستم به نوشتن اینا نمی ره! خب دلم خیلی گرفته آخه! ۱۲ اردیبهشت اگه برای معلمها روز شادی به خاطر ارج نهادن به مقام معلمیه و اگر برای دانش آموزان یادآور به پایان رسیدن درس و مدرسه و نزدیکی به تعطیلات تابستانه، برای من اما چندان شادی بخش نیست. برای من یادآور اینه که وقت مدرسه ها داره به پایان میرسه و حداکثر ۱۵ روز دیگه کلاسها تموم میشن. برای من که جزء نیروهای رسمی آموزش و پرورش نیستم، این پایان سال تحصیلی به معنای یک تابستان معلق بودن و دلهره داشتنه که آیا سال بعد هم سر کلاس خواهم رفت؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط آرزو  | 

 

گفت: حال تو چرا گشت چنین زار و خراب؟

گفتم اش هیچ ، گرفته است مرا باز شراب

گفت:اگر مستی از این راست ترم گوی جواب

گفتم اش " باز دلم دسته گلی داد به آب"

گفت نام گل تو؟  گفتم از آن بی خبرم                                

مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم                             

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:52  توسط آرزو  | 

 

تار نوری                                                       

دیروز برای فیزیک ۱ قسمت زاویه حد و بازتاب کلی رو درس میدادم. وقتی به مصداق های بیرونی این دو پدیده رسیدیم و از منشور و سراب و آندوسکوپی و تار نوری حرف می زدم اونقدر شور گرفته بودم که حس نوازنده ای رو داشتم که داره ساز میزنه و از دنیای بیرونش بی خبر شده. یه لحظه به فکرم رسید نکنه این طفلکی ها هیچی نمی فهمن و من دارم برای خودم عشق می کنم. ازشون خواستم اونها هم پدیده های مشابه رو نام ببرن. جالب بود؛ از فواره گرفته تا سر مسواک جزء مثالهای جالبی بود که می گفتن و سرمستی من رو چند برابر کردن.

در تارهای نوری به دلیل این که زاویه تابش نور از زاویه ی حد بیشتر میشه، نور نمی تونه از تار خارج بشه و در نهایت بعد از بازتابهای متوالی از سر تار بیرون میاد. نمونه ی ساده ی اون چراغهای شب خوابیه که تارهایی به اون وصله و سر این تارها روشن میشن. از تارهای نوری در مخابرات استفاده میشه که بسیار هم پر کاربرده. از جلب بودن! تار نوری همین بس که در مقایسه با کابلهای مسی سبک تر و منعطف تره،سطح مقطع کوچک تری داره، دچار القاهای الکترومغناطیسی نمیشه و در نهایت این که ارزان تر می باشد.

 img/daneshnameh_up/7/75/PH_FIBER_01.jpg

پی نوشت خصوصی : چند روز پیش که یه آقایی داشتن با بنده در مورد ازدواج صحبت می فرمودند، وقتی گفتگو به مسائل کاری کشیده شد، خیلی صادقانه بهم گفت که درس دادن مطالب تکراری واقعا وقت تلف کردنه و باورش نمیشه که آدم بتونه ۳-۲ کلاس پشت سر هم مطالب رو تکرار کنه. حقیقتش اینه که چندان از اون آقای محترم خوشم نیومده بود وگر نه یک لکچر ۱۲۰ دقیقه ای راجع به این موضوع میدادم که درس دادن فیزیک، فیزیکی که علمه ونه فقط حل مسئله، اونقدر جذابه و هزار تو داره که:

"از هر زبان که می شنوم نا مکرر است!"

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:26  توسط آرزو  | 

 

یه جای دوست داشتنی هست،چسبیده به پارک دانشجو. خودش هم مثل اسمش گلشنیه واقعا. اصلا به خاطر اون مکان دلچسب و دوست داشتنیه که من به خوشنویسی علاقمند شده ام. امروز که حال دلم زار بود، یه سر رفتم اونجا و یادم رفت اصلا که دل داشته ام و حالش زاره!

یه عصر بهار اگر گذرت افتاد به چهار راه ولیعصر، اگه اهل دلی به یه نیگا! به این مکان دوست داشتنی،یاد تکه ای از بهشت می افتی!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:21  توسط آرزو  | 

 

 

 

امروز در این شهر چو من یاری نی......................آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار بدو رایم نی.......................وانکس که بدو رای خریدارم نی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:40  توسط آرزو 

 

سه تا کتاب داشتم

که خیلی دوستشون داشتم

اسمم رو روشون نوشتم

آدرس اینجا رو هم توی جیبشون

حالا دارن می گردن

یکی میره مشهد

یکی کاشون!

یکی هم میرداماد.

منتظرم پیداشون کنی،بخونی و حالشونو ببری، بعد هم بیایی و  خبر بدی که حالشون خوبه!

آخرش هم راهی کنی اش به یه جای دور دیگه:

روی ماه خداوند را ببوس ـ صید قزل آلا در آمریکا ـ هنر عشق ورزی

 

پ.ن: حال همکارم خدا رو شکر خوبه. اما  به خاطر آخر سال تحصیلی بودن، با وجود استراحتی که دکتر براش نوشته، میاد مدرسه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط آرزو  | 

  دیشب تا پاسی از شب گذشته بیدار بودم و مشغول تدوین جزوه ای برای بچه های اول دبیرستانم تا با رسم تصاویر در آینه ها و عدسی ها مشکل نداشته باشن. امیدوار بودم که امروز که روز استراحتمه می تونم کمی بیشتر بخوابم که صبح تلفنم زنگ خورد و ازم خواستن به جای دبیر فیزیک دیگه ی مدرسه امون برم مدرسه.یکی دیگه از دبیران فیزیک مدرسه "خ" که خانم خانه داری هستن و ۲ دختر ۹ و ۲ ساله دارن؛ ظاهرا ایشون به خاطر اینکه کمی زودتر برسن به مدرسه و کارهای مربوط به تکالیف نوروزی بچه ها رو انجام بدن، به جای اینکه با سرویس بیان از مترو استفاده کردن که تا مدتها جز پشیمانی چیزی براش نمی مونه.

موضوع از این قراره که موقع سوار شدن به مترو جمعیت هجوم آورده ان و ایشون رو هل دادن که طفلک با صورت به میله ی وسط واگن برخورد کرده و آخرین خبری که ازشون دارم اینه که هنوز توی بیمارستان بودن و منتظر جواب عکس و سی تی.

حالا دو موضوع پیش رو داریم: نداشتن فرهنگ استفاده صحیح از مترو و دیگری این نوشته که دوستی کامنت گذاشته بودن:

"سلام...............
من زیاد به این وبلاگ سر نزدم و خبر از جوش ندارم!!!!!!!!!!!!! امید وارم کسی را دلخور نکنم خواستم به دوستی را گفته بود "توی این مملکت داره به معلم ها ظلم میشه" بگم:به عکس تو این جامعه( به ویژه خانم ها) این معلم ها هستم که دارم زندگی میکنن سه ماه تابستون حقوق نرفتن می گیرن تازه تقی که به توقی می خونه مدارس تعطیل..... رسمی و دارای حقوق همیشگی.... واسه اقایون معلم هم همیشه شغل دومی هست( خدا را شکر) ................ اما اگه تو این جامعه یه مهندس شیمی و یاحتی مکانیک باشی وای به روزگارت هیچ شرکتی خوشبختانه رسمی نمی کنه که مبادا نتونه با تیپا بیرون کنه.......و ساعت کاری هم که هر روز بیشتر میشه تازه خانم مهندس زن خانه داره خوبی نیست اقای مهندس هم شغل درستی نداره که بخداد شغل دوم هم داشته باشه .......... حالا شما که می گید این وارثان شغل انبیا از وضع خودشون ناراضی هستن بگید یکی بیاد و جاش رو با یه مهندس که ماهی 1 میلیون تومن درامد داره عوض کنه می یاد؟؟؟؟؟ (عمرا )شما دیگه دایه مهربان تر از مادر نشید هیچ معلمی از وضع خودش ناراضی نیست تازه زحمت امروز دانش اموزان ما گردن کلاس های کنکور و موسسه های کمک درسیه امروزه شغل انبیا کتاب گاج و قلم چیه.......
زیاد حرف زدم اما بدونید قضاوت های شما همیشه درست نیست ما فقط بلدیم قدر جایگاه های خودمون را ندونیم معلم ها هم باید به جای غر زدن سجده شکر بذارن..."

...

سه نقطه ی آخر مال شما!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط آرزو  | 

 

ذوق زده شده ام. آخه وبلاگم ۱ ماهه شده! تازه اشم ۱ ماهگی وبلاگ خیلی بیشتر ذوق داره تا مثلا ۴ سالگی اش!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:57  توسط آرزو 

 

امروز صبح ساعت ۵:۳۰ رسیدیم به ایستگاه راه آهن تهران جان! الان که از مدرسه اومدم دلم نیومد ننویسم. البت که دارم از خستگی و شب بیداری قطار می میرم! اما واقعا با بچه ها سفر رفتن اون هم زیارت آقا امام رضا علیه السلام یه چیز دیگه است. من یکی که مطمئنم به بر آورده شدن دعاهام نزدیکم بواسطه ی پاکی دلهای بچه ها (مثل همین به هوش اومدن دوست دوستمون!)

دلم میخواد عکسهامون رو بذارم ولی از آنجایی که بسیار خوابم میاد فعلا بسنده می کنم به معرفی یکی از کتابهایی که از انتشارات آستان قدس خریده ام:

"معلم محبوب، شرایط مقبول، مدرسه مطلوب" یه کتاب لاغر و بی روده درازی در ۷۰ صفحه است. فعلا تا ص ۲۸ خونده ام که این چند قزل آلا صیدمان شد!

رفتارهاییی که موجب تقویت ارتباط معلم با دانش آموز می گردد:

  1. با کرامت نفس با دانش آموزان برخورد نموده و به آنان شخصیت دهد.
  2. به دانش آموزان فرصت اندیشیدن بدهد.
  3. با شوخی های پسندیده و به جا، موجب سرور و شادمانی متعادل آنان گردد.
  4. شرایط انتخاب تکلیف و پاسخ را برای دانش آموزان به طور جذاب و دلنشین فراهم کند...

کتاب نوشته ی آقای رضا فرهادیان هستش با قیمت ۴۰۰ تومان!

پ.ن:الان دیدم کتاب از انشارات مسجد جمکران هستش. بدینوسیله اصلاح می شویم.

پ.ن۲: یکی از دوستانم هم همراه ما برای اردو اومده بود. بعد از چند باری که اون آرزو صدام کرد بچه های اول بهم می گفتن: آرزو خانوم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط آرزو  |