تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
 

یک روز به بام آمدی و دل چو کبوتر

عمری است که بر بام تو در طوف و طواف است.

 

 

پ.ن: من بی معرفت نیستم ها. بسی بیمار بودم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:29  توسط آرزو  | 

و من آنقدر مرده ام، که دیگر هیچ چیز مرگ مرا اثبات نمی کند. 

 

 گرم و زنده

بر شن های تابستان

زندگی را

بدرود خواهم گفت؛

تا قاصد مِلیون ها لبخند گردم،

تابستان مرا در بر خواهد گرفتُ

دریا دلش را خواهد گشود؛

زمان در من خواهد مُرد و من

بر زمان خواهم خفت!*

 

*ترانه ای از فرهاد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:24  توسط آرزو  | 

همیشه فکر می کردم پُست شماره صد باید یه پُست استثنائی باشه؛ خُب اینم یه پُست استثنائی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:31  توسط آرزو  | 

 

  • 4 سالمه. با علی و بهاره، پسر و دختر عمه ام، در حال کل کل کردن هستم. علی میگه: "پیروزی ام"؛ و جورابِ دراز ِ قرمزش رو میکشه بالا. بهاره میگه: "استقلال ام"؛ و پرچم آبی اش رو می گردونه. من ازشون خیلی کوچکترم، کم نمیارم امّا؛ میگم: منم " آزادی ام". اونقدر بهم می خندن که اشکشون در میاد. از راه می رسه و سوتی ام رو بهش میگن. می بینه کم مونده که اشک منم دربیاد. میگه: هیچم خنده نداره. خودم برای دخترم تیم " آزادی " می سازم. دلم براش غنج می ره؛ چقدر دوستم داره!
  • 5 سالمه. عروسی ِ عمو رضاست. با BMW نارنجی اش میاد. من و عمه ها و دختربچه هاشون تا جایی که جا بشیم می نشینیم. مامان، امیر رو توی دلش داره و نمی تونه بیاد. می رسیم به خیابون بهار و یه عالمه لباسای پُف پُفی و تور توری. دختر عمه ها لباس عروس میخوان از ماماناشون. میگه: "شما هم بگو دیگه". فقط لباس رو نیگا می کنم. ردّ نگاهم رو میگیره. می دونه به اون لباس عاشق شده ام. از بین اونهمه تور و گیپور، لباس خلبانی ِ عزیزم رو برمیداره و به فروشنده میگه: "آقا! دختر من مشکل پسنده ها. خیلی خوش شانسی که از این کار ِ شما خوشش اومده". عمه ها غُر می زنن. میگه: "آرمان های دخترم مهمتره" (این عین ِ جمله اشه!). دلم براش غنج می ره؛ چقدر دَرکم می کنه!
  • 6 سالمه. بالای درختِ بید مجنون ام. از دور صدای موتورش رو می شنوم. می خوام زودی بیام پائین که از ارتفاع کمی پرت می شم. می رسه و کلی نازمو می کشه. منو میذاره روی موتور هزارش و کلاه پلیسی اش رو میذاره سرم تا گریه ام بند بیاد. ناغافل پام می خوره به اگزوز و می سوزه. داد می زنم و گریه هام بیشتر میشه. بغلم میکنه و می برتم درمانگاهِ اون طرف خیابون. دلم براش غنج می ره؛ چقدر زور داره!
  •  
  •  
  •  
  • 26 سالمه. عروسی ِ دوستمه. 11 شب می شه و با پراید سفیدش میاد دنبالم. منیر رو می رسونیم به خوابگاه. بعد روی پُل حافظ می افتیم دنبال یه ماشین عروس و لایی می کشیم و جیغ و سوت و دست و ...؛ بعد هم که از هیاهو دور می شیم، با هم می زنیم زیر آواز، از یساری و قادری و گلپا. نزدیکای خونه هم می ریم رو فاز ِ "سلطان قلب ها":

ماشین  سواری، سواری، سواری

خوبه بشرطی چو من پر درآری

پیش نگارت یهو سر درآری

با بی قراریییییییییییی

 

               دلم برات غنج می ره؛ چقدر دوستم داری! چقدر دَرکم می کنی! چقدر زور داری!

 

روزت مبارک

من ِ ۵ ساله و بابام

 


           

     

روز پدر رو به بابای آیدا، بابای کسری، بابای محمد جواد و نازنین زهرا، بابای محمد امین، بابای سرگیجه ، یه نفر مث شما  ، بابای هاردکندی عزیزم و بقیه ی باباهای وبلاگی تبریک میگم.

        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:21  توسط آرزو  | 

 

1. یک نتیجه

 

امشب باز هم شیفتِ شب بیداری منه. بسی فکر کرده ام امشب، و به نتیجه ای هم نرسیده ام. "یادم نمیاد قبل از وبلاگ نویسی و وب گردی چه کار می کردم."

این هم خودش نتیجه ایه!

 

 

2. یک دیکشنری گردی

 

بعضی کلمه ها خیلی خوش ادا هستند، مثل این aloofness که یعنی "گوشه گیری". برای هر کلمه ای که باید برای ترجمه اش به دیکشنری نگاه کنم، دست کم 5- 4 واژه ی دیگه از اطرافش پیدا می کنم که باحال باشه. اگر هم سه چهار پاراگراف بگذره و به دیکشنری نیاز پیدا نکنم، برای زنگ تفریح هم که شده می رم سراغش. گمونم بعد از وب گردی، جزء محبوب ترین کارهام باشه این دیکشنری گردی. (قبل از وب گردی هم البت کارهایی هست ها!)

 

3. یک خاطره

 

ساعت نُُه شبه و تلفن زنگ می زنه. آقاجونم (اون یکی، که خدا رو شکر در قید حیاتن) می پرسن: "آرزو در چه حاله؟" امیر بی برو برگرد به ایشون (و به هر کس دیگه ای که سوال مشابه رو بپرسه) میگه: "داره کتاب می خونه"؛ در حالیکه من مشغول پاکسازی ِ کوله ام هستم. طفلک دروغ نمی گه که؛ اونقدر منو در حال کتاب خوندن دیده که کار دیگه ای رو برام متصور نیست.

 

4. یک آرزو

 

دلم دو تا بّره می خواد. دلم می خواد نگهشون دارم و بزرگشون کنم و بچه به دنیا بیارن و ... . ای آپارتمان 70 متری ِ ما! بزرگ شو! قدّ ِ یه دشت، یا دستِ کم قدّ ِ یه روستای نُقلی؛ حالا اگه نشد، 500 متر  بشی هم بَدَک نیست ها! بی بی دی، با بی دی، بُو!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:23  توسط آرزو  | 

 اين عكس امروز، يعني 8/8/87 ، اضافه شد.

 

 

ای مطلع شرقِ تغزل، چشمهایتعزیزترین یادگار عمرم از 2 آبان 86 که خودم برای خودم خریدم!

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

 

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هُرم نفسهایم، هوایت

 

آیینه ی موسیقی ِ چشم تو، باران

پژواکِ رنگ و بوی گل، موجِ صدایت

 

با دستهایت پل زدی ای نبضِ آبی

بر شانه های من، پلی تا بی نهایت

 

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

 

 

صفحه ی ۴۲ - دستور زبان عشق - قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:42  توسط آرزو  | 

پیتر وارن

الکتریسیته به زبان ساده

ترجمه از محمد حسین باج ور

انتشارات آستان قدس رضوی

روی جلدش نوشته "علم برای نوجوانان". در این جا بنده به شخصه! بسی تقاضا دارم از معلمانِ شمع سوز مانندِ فیزیک که:" آقا! خانم! بیایید کمی هم نوجوان باشیم." کتابی است به غایت جَلَب! که برای تدریس مبحث الکتریسیته در سال اول و سوم دبیرستان به کار رود همی! حالا از مزاح گذشته، نویسنده ای که برای مفاهیم فیزیک از کاریکاتورهای با مزه استفاده کنه، بسی نویسنده ی باحالی می باشد، به جانِ خودم؛ حالا "پیتر وارن" که دیگه جای خود داره. کتاب رو هدیه گرفته بودم در روز ِ معلم، از مامانِ امیرصدرا، و از آنجایی که کماکان معلوم نیست سال بعد هم تدریس فیزیک داشته باشم، خواستم باقیات صالحاتی از خود بر جای بگذارم همی تر!

 از مطالب کتاب در ادامه مطلب نوشته ام.

ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:5  توسط آرزو  | 

 

×       5شنبه از صبح تا دیر وقت، در جشن ِ عروسی ِ دوست جانم بودم.

×       جمعه از صبح تا زود وقت! (حدوداً  7pm)، کوه بودم.

×       سپس همان جمعه تا دیر وقت (حدوداً 8 صبح ِ شنبه)، مشغول ترجمه بودم.

×       سپس تر! شنبه از صبح تا ظهر وقت، کلاس بودم.

×       آن گاه! ظهر، به زور و در حالی کهmy eyes  به صورت قورباغه ای، وزغی، چیزی در آمده بود، مهمانی ِ زورکی رفتم.

×       هم اکنون آمدم!

×       "تکثیر به وزن رسانی ماهیان علف خوار آمور" الان از اخبار شنیدم؛ زهی خجسته!

×       برای دوستانِ خصوصی نویس و عمومی نویسی که مضطرب بودند که شاید من دوباره برگردم، متاسفم؛ چون مثل سنجد شده ام، دیدید برگشتم، ها!!!

×       تیتر ِ بی ربط می زنم مثل هلو؛ داری منو؟!

×       راستی از قزل آلای کوهی ام هم بگم که کتاب "آنگاه... هدایت شدم" از دکتر تیجانی رو صید نموده ام و عزم* که تا چهارشنبه که میلاد امیرالمومنین علیه السلام هست، بخونمش ان شاء الله.

 

*حذفِ فعل نمودم به قرینه ی، آقا بی خیالِ قرینه! تجانس رو بچسب.

 

 

پی نوشت:

از استعدادهای شگرفم همین بس که پس از حضور  همه جانبه و تمام مواد در کلاس زبان، کلاس تجدیدی ریاضی 2 هم می روم. ما اینیم دیگه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:24  توسط آرزو  | 

 

برای اولین بار

 

آرزو کردم یک میمون  بودم

 

اون وقت

 

از آفریقا تا آمریکا هم که شده

 

دنبالت می اومدم

 

وبالاخره

 

پیدات می کردم.

 

 

 

انیمیشن "جورج کنجکاو" که امروز از تماشاخانه پخش شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:31  توسط آرزو 

 

نخستین بار گفتی** بی نصیبی        ز هر شوقی که نامش عشق باشد

نخواهی عاشقت خوانم که عاشق           همه فکر و خیالش عشق باشد

 

بگفتی فارغ استی از محبت                        ندانی وصل را معنا چه باشد

ندانی وصف محبوبان چگونه است                   ندانی معنی رویا چه باشد

 

بگفتی: "در درون قلب سردم                          همه اندر مکانی یک ترازند

نمی خواهم که مردم در دل من                  برای عشق خود مأوا بسازند"

 

¨¨

 

ولیکن با وجود این رجز ها                          ندانستی که من جادوگرستم

ندانستی دلت خواهم ربودن              که من عاشق کش و افسونگرستم

 

ندانستی شبی با ناز بسیار                    برایت شعری از عشقم سرودم

تو غافل بودی و من زیرکانه                         درون قلب تو ره می گشودم.

 

 

 

* شعری از عهدِ الستِ! خودم، که امشب از لابه لای صفحه های دیکشنری قدیمی ام یافتمش.

 

**زیرش نزن، خودت گفتی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:3  توسط آرزو  | 

 "زندگی کتابها و انسان ها بسی شخصی است. نمی توان کسی را با گفتن این جمله به مطالعه ی کتابی برانگیخت:« بخوان، خواهی دید که عالی است»، یا با بیان این سخن به دوستی با کسی واداشت:« باید با فلانی معاشرت کنی، آدم فوق العاده ای است.» هرگز بدین سان کار پیش نمی رود. باید خود شخص چیزی را بیابد...بقیه ی چیزها را به تمامی می توان تقلید کرد. اما با این حال نمی توانیم از سخن گفتن درباره ی آنچه دوستش می داریم و از کوشش در سهیم کردن دیگران در آن، چشم بپوشیم."

نور جهان - کریستین بوبن - ترجمه از پیروز سیّار - نشر آگه

 

پی نوشت1:

دعا کنید با بیدار موندنِ امشب تا صبح، این ترجمه ی لعنتی تموم بشه.

 

پی نوشت2 (در ساعت 4 بامداد) :

می دانستید centrifugal یا همان سانتریفیوژ خودمان یعنی مرکز گریز؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:20  توسط آرزو  | 

 

نه بابا! اون داریوش نه که! پسرک شاگردمه. داره میره کلاس دوم راهنمایی، اما جثه اش به بچه های دبیرستانی میره. فوق العاده آرومه و خجالتی، اونقدر که سر ِ کلاس باید به زور ازش حرف بکشم. مهدی و علی ِ 8 ساله، خیلی راحت سر به سرش میگذارن و دستش میندازن. آدم رو یادِ گالونی میندازه، کارتون بچه های مدرسه ی والت؛ یادتونه؟ ازش نوشتم تا بشناسیدش. گمونم به زودی ازش بیشتر بنویسم.

 

انریکو، و گالونی که عقب نشسته    گالونی و ...(اسم این پسرک مو بور چی بود؟)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:6  توسط آرزو  | 

 

وسواس ِ دوست داشتن

                        مرا به یادِ ماهی قرمزی می اندازد

                                                            که در آب های تُنگ بلور

به آرامی

            خواب رفته است

یک روز ماهی قرمز

                        از آب سبک تر خواهد شد

و دستی ماهی قرمز را – که دیگر نه ماهی ست

                                                            و نه قرمز –

از پنجره

به باغ

پر

تا

ب خواهد کرد

 

 

چهارشنبه ی پیش بود که خریدمش. هول بودم تا زودتر فرهاد جعفری عزیز رو ببینم، پول هم خیلی همراه نداشتم؛ اما طرح ِ جلدِ ساده و عجیبش، با فرمولِ انرژی جنبشی (که یعنی نویسنده اش فیزیک حالیشه) و اون C2H5OH که منو یادِ محمد آقا* میندازه، و یک عالمه شعر ِ توی کتاب، خُب حق بدید که بخرمش؛ حتی اگر 2500 تومنش رو به زینب بدهکار بشم. (آقای فروشنده ی کتابِ جلوی نشر چشمه هم یواش یواش می خواد از علاقه ی من به کتاب، حُسن استفاده رو ببره ها!) هیچ مقدمه یا توضیحی از نویسنده (یعنی شاعر) نداشت. من هم ایشان رو جستجو کردم و یه چیزایی (البت نه زیاد) دستگیرم شد ولی اگر کسی چیزی از ایشون می دونه بسم الله!

 

 

قرمزتر از سفید 

       قرمزتر از سفید

 

 

    کیومرث منشی زاده

 

 

  چاپ اول تابستان 1370

 

 

 

 

 

* یه آدم نازنین، که حالا به قولِ امیرصدرا کوچولو که میگه بابام فرشته ی مهربون شده، از قید جسم رهاست و آزاد.

 

شعری که بالا نوشتم رو به صورت کامل و چند تا شعر قشنگ دیگه از کتاب رو در ادامه بخونید plz !

ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:48  توسط آرزو  | 

 

قزل آلایی که هانیه کوچولو کشیده!

از امروز کلاس ِ زبانم شروع شد. حالا هر چند از سن ِ من گذشته باشه کلاس زبان رفتن، اما نمی دونید چه کِیفی می ده با فِنقلی هایی سر ِ کلاس باشی که نمی دونن "انگلیسی" خوردنیه یا پوشیدنی، و اومدن که تابستونِ خودشون رو اوقات فراغت کنن، نه، یعنی اومدن اوقات فراغتِ تابستون شون رو پُر کنن. به جانِ خودم اگه قبل از رفتن به کلاس، خواسته باشم بنویسم که اونجا هم میشه قزل آلا صید کرد؛ اما وقتی آخر ِ کلاس بهشون  گفتم با A که امروز یاد گرفته اند یک نقاشی بکشن، طرحی که هانیه کوچولوی ماه کشید و با همان A ماهی ساخت، خیلی سر ذوقم آورد. من مُرده ی این قبیل خلاقیت ها هستم؛ حالا اگر به وبلاگم هم ربط پیدا کنه که دیگه چه شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:48  توسط آرزو  | 

 

یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام

یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام

 

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

 

خالی ِ سفرمونو پُر از شقایق می کنه

واسه موجای سیاه دستا رو قایق می کنه

 

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

 

همیشه غایبِ من زخمامو مرهم میذاره

همیشه غایبِ من گریه هامو دوست نداره

نکنه یه وقت بیاد صداش به دادم نرسه

آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

 

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

 

خشم ِ این حنجره ی خسته همیشه غایبه

کلید صندوقِ در بسته همیشه غایبه

نعره ی اسبِ سپیدِ قصه ی مادربزرگ

بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

 

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:27  توسط آرزو  | 

 

زینب: آقا! سی دیِ 2500 سال موسیقی ِ اصیل ِ ایرانی رو دارید؟

آقاهه:

من : زی نَب؟!

زینب: آها! منظورم 2050 سال موسیقی اصیل ایرانی بود.

 


لیلا: بچه ها، برای جمعه چه میوه ای بخرم؟

زینب: شلیل.

لیلا: سیب هم می گیرم.

من: فقط شیب و سلیل؟! (دآش اصغری!)

 

 

پی نوشت ۶ ساعت پس از تحریر:

 

در خانه به انتظار مهمانِ ناگریز و ناگزیری نشسته ام و سرم به کار ِ خودم است و سوتی های خودم و یا در نهایت دوست جان هام رو می گیرم. اما خُب باز هم TV روی مُخم رژه می رود؛ گفتم اگر ننویسم از این سوتی ها، غم بادی چیزی می گیرم.

 

×       از وقتی که از nسال قبل، اخبار جوانه ها رو می گفتن، خانم وفا رحیمی، تپق پشت تپق و سوتی پشت سوتی؛ و جالب اینه که روز به روز هم ارتقاء شغلی پیدا کردن و بعد از اخبار ورزشی بانوان که به قول امیر بتهوون eekh! حالا در اخبار نیمروزی و تمام روزی ِ شبکه یک به گاف پرانی مشغول شدن. موضوع گزارش: لحاف های دست سوز ِ سنتی! (خودش گفت به جانِ خودم!)

×       آقای واحد مرکزی خبر یزد، با آستین کوتاه (مصداق ِ تبرّج که نیست؟) زیر همون لحاف های دست سوز ِ سنتی، گزارش میدن!

×        جناب اصغری عزیز! آخه کی به شما گفته این رله بودنِ شما در توصیفِ شرایط جوّی، به دلِ بینندگانِ اخبار می نشینه تا من خودم بیام و توجیهش کنم. آخه مومن! اگه ما نخواهیم که شما "ایرون" و "شمرون" گویان، با مخاطب احساس صمیمیت کنید، باید کی رو ببینیم. به جانِ خودم این خودمانی بودن شما مثل اینه که سید محمد حسینی بخواد بیاد اخبار 21 بگه با لحن آقای حیاتی؛ فک کن!

×       دم ِ آقای معصومی گرم که گزارش ورزشی گفتنش کم نظیره. اینم جهت تنویر افکار ِ عمومی!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:17  توسط آرزو  | 

 

هدیه ای از رامای عزیز

 

 آموزگار نیستم

 تا عشق را به تو بیاموزم

 ماهیان نیازی به آموزگار ندارند

 تا شنا کنند

 پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند

 تا به پرواز در آیند

 شنا کن به تنهایی

 پرواز کن به تنهایی

 عشق را دفتری نیست

 بزرگ ترین عاشقان دنیا

 خواندن نمی دانستند.

 

 

 

نزار قبّانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:34  توسط آرزو  | 

دست نوشته ای از نادر ابراهیمی "در سرزمین کوچک من"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:18  توسط آرزو  | 

 

سلام (تا حالا این جا سلام نکرده بودم، چه کِیفی داره ها!)

 حالتون خوبه؟ (بس که بحرانِ جنبه دارم من!)

 

قالبِ جدیدِ وبلاگ، که خیلی هم دوستش دارم، به موهبتِ وجودِ پژمانِ نازنین، به وجود اومد که همین جا ازش هَوارتا تشکّر و اینا؛ هر چی باشه تونست من ِ خرابِ نوستالژی رو که حاضر نیستم هیچ رقمه، چیزهای قدیمی ام رو از دست بدم (مثل قالبِ ساده ی قبلی که دوستش داشتم با همه ی سادگی اش، یا این گوشی ِ SIEMENS مدلA52 ، که دوستانِ فرانسوی در صددند! به موزه ی لوور ببرنش) به این یکی قالب علاقمند کنه و اون رو قالبم کنه!

 

خُب عرضم به خدمتتون ملالی نبود جز دوریِ نشر اسمشو نبر که یک هفته ای هست نرفته ام اونجا و ازش یه خبر برای تهرانی های عزیز دارم و اون اینه که جنابِ فرهاد جعفری، بابای واقعی ِ گلگیسو، و نویسنده ی "کافه پیانو" که یه وقتی اینجا معرفی اش کرده بودم، فردا ساعت 4 تا 6 عصر توی فروشگاه نشر چشمه هستن (حالا چرا توی اون گرما خدا می دونه!) من هم می رم تا ازشون امضاء بگیرم، شما هم بیایید. این هم لینک اصلی ِ خبر، محض ِ گُل ِ روی جنابِ مدیر ِ  وبلاگِ نشر چشمه!

 

http://labecheshmeh.blogfa.com/post-86.aspx 

 

 

 

پی نوشت۱:

خبر رو برای این نوشتم تا دلِ دوستِ عزیزی که نوشته بود: "راستی الان که تابستونه و مدارس تعطیل بیا اسم وبلاگو بذار صید قزل آلا در چشمه!!!!!!" ،خُنک بشه. شُد پسرکم؟!

 

پی نوشت2:

آقای مهربونِ شنبه های خوبِ چلچراغی! من الان روی ابرهام. ممنون که منو قابل دونستید و  اینجا برام نوشتید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:58  توسط آرزو  | 

 

عکس از جام جم آنلاین

 

×       قبل از بازی به زور با امیر شرط می بندم کهSpain  برنده میشه و تو طرفدار آلمانی و شرط رو می بازی ، و یه شرط گنده هم میذارم. (انسان باید منطق داشته باشه!)

×       به مامان میگم بازی ساعت چند شروع میشه؟ میگن: 11:15. هنوز ۱۰:۳۰ است که تی وی جسته گریخته زمین ِ بازی رو نشون می ده و بازیکنان در حال گرم کردنِ خودشون هستن. مامان غر میزنه که: ببین، بازی رو نشون نمی دن. می خوان ملّت رو اذیت کنن! (با این لحن بخونید: کار کار ِ انگلیس هاست)

×       بازی شروع میشه و دقایق اولیه، آلمان بَدَک بازی نمیکنه. امیر میگه: کم میاره . تبِ شرط بندی مامان رو هم میگیره و میگن: نه بابا! تیم قوی هستش. یه زمانی رودگولیت و فون باسن رو داشته ها!

×       من به شدت قربان صدقه ی ژاوی ( xavi  ) می رم (از به "شدت ها" هم بیشتر)  بس که اسمش عجیب و دوست داشتنیه؛ که صدای بابا در میاد: بچه نصفه شبی قاط زدی ها! (غیرتی می شوند خُب)

×       راموس را نشان می دهند و مامان میگن: از اون سرخپوست های جَلَبه. حالا از من اصرار که ایشان اروپایی است و از مامان جان، انکار.

×       هنوز گُلی زده نشده و مامان از آشپزخانه میان بیرون و با اضطراب میگن: یعنی کدومشون میره جام جهانی؟ در حال کشیدن گیس هام! میگم این یورو 2008 هستش مامان! میگن: می دونم، منظورم اینه که کدوم تیم برنده ی جام جهانی میشه.

×       Spain گُل میزنه . پاس ِ گُل رو ژاوی میده و تورس با قُلدری، دروازه بان و فیلیپ لام رو جا میذاره. من هم با قُلدری، برای امیر کُری می خونم و با پرروئی ژاوی رو تشویق می کنم. بابا جان با مناعت طبعی وافر میگن: درست بشو نیستی.

×       موقع اهدای جام و جشن، پای کامپیوتر هستم که مامان جان لطف فرموده، با ضربِ دستی منو نوازش می کنن به تلافی ِ باختِ تیمشون. دوستی میگه: برو مامان رو ببوس و بگو ببخشید که اسپانیا بُرد!

 

* ایهام داره: برادرم و امیر (بتهوون کوچولو) که پیشنهاد تغییر bullet رو داده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 3:53  توسط آرزو  | 

 

ای آرزوی هر شبم، دیدار ِ رویت

 

گُل می کند باغ ِ غزل در جستجویت

 

هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند*

 

ای قبله ی چشم دلم، محرابِ مویت

 

ای نامِ تو نور ِ امیدِ این شبِ تار

 

خورشید هم می گردد این جا رو به سویت

 

ای کاش این دور ِ غزل های شبانه

 

باشد همیشه بر مدار ِ آرزویت

 

 

 

*مصرعی از دکتر قیصر امین پور عزیز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:4  توسط آرزو  | 

 

+ این تیتر فحش نیست ها، به جانِ خودم! آن سه نقطه، جای خالی ِ فعل ِ ماضی ِ "رفتیم" می باشد، دیروز، و با دوست جان هام، لیلا و زینب.

+ در عنفوانِ ورود به دَرَکه، خانه ی معلمی به چشم می خورَد که دوست جان هام می خواستند مرا به  آن جا بفرستند و خودشان بروند تنها خوری ِ کوه. خدا رحم کرده که معلم ِ رسمی نیستم، وگرنه می ماندم بی دوست. (دلِ بی دوست دلی غمگین است خُب.)

+ صبحانه؟ آقا از من به شما وصیت، صبحانه ی نون و پنیر و گوجه تان را با لیمو ترش مزیّن کنید، تا شب حالتان عجیب خوب است (عجیب ها!).

+ شناخته شدم؟البت که نه، ولی آقایی درست موقعی که ما می خواستیم از آبِ حوضچه ای، آب معدنی ِ خنک برداریم ، فرمودند: با این آب قزل آلا پرورش می دهند ها ؛ و زینب جیغ ِ شعف کشید که: آرزو شناختنت!

+ شاتوت خوردیم؟ خوردیم چه جور هم! و از وقتی آمده ام، از من اصرار که شاتوت خوردیم و از پدرِ ِ محترم انکار که توت قرمز (حذفِ فعل به قرینه ی لج!).

+ ناهار چی؟ از آنجایی که هیچ مُحسنی نبود تا با وی باقالی پلو یا سبزی پلو بخوریم و برای اینکه مُشت محکمی به دهانِ غول ِ  تورّم و گرانی بزنیم! چی خوردیم؟ سیب زمینی با گُل پَر (بر وزنِ همان باقالی پلو با مُحسن بخوانیدش). 

+ عکس گرفتیم؟ هوارتا؛ اما به پیش ِ زینب بانو جان مانده خُب!

+ کتاب خریدیم؟ نه! نخریدیم، فقط خریدم! اون بالاها یک انسانِ ذوق مندی،کتاب بساط کرده بود و دادِ دوست جان های مرا در آورد. موقع بالا رفتن فقط کتابی از نادر ابراهیمی را صید کردم و گفتم: این را تا نبرده اندَش! و در برگشت که دیگه بیمی از سنگینی ِ بار نبود، سه کتابِ عشقولی ِ دیگه، که متعاقباً و در جهتِ جلوگیری از ذوق مرگ شدن ِ ماژور ِ  خودم، معرفی شان می کنم. هدفِ بعدی: صیدِ کتاب در اورست!

 

تکمله: آقای مهربانی که تی شرت سفید و شلوار قرمز پوشیده بودی! از آنجایی که انتظار نمی رود  آی کیوی کسی که در مدرسه قزل آلا صید می کند، بیش از آی کیوی جلبکی، چیزی باشد، فقط امیدوارم see u soon شود؛ همین!

 

کتاب های عزیزی که صید نموده ام در کوهستان:

 

1.       در سرزمین ِ کوچک ِ من ؛ نادر ابراهیمی ؛ کتابهای پرستو ؛ آبان ماه 1347 ؛ بها: 30 ریال، من خریدم 1000 تومان.

2.       کتیبه (چند قصه)؛ جواد مجابی ؛انتشارات امیر کبیر؛ 2535 ؛ بها: 225 ریال؛ من خریدم 500 تومان.

۳.   مرد دهم ؛ گراهام گرین؛ مترجم: صمد مقدم؛ نشر مرکز؛ 1368 ؛ بها: 70 تومان ؛ من خریدم 500 تومان.

۴.       داستانِ عجیبِ سلطانِ زیر زمین ؛ کریستینه نوستلینگر ؛ مترجم: ماندانا سمیعی؛ نشر تندر ؛ 1363 ؛ بها: 220 ریال، من خریدم 500 تومان.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:9  توسط آرزو  | 

 

عمری به سر دویدم

در جستجوی یار

جز دسترس به وصل وی ام آرزو نبود

 

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

این جستجو نبود

 

هر سو شتافتم پی آن یار نا شناس

گاهی ز شوق خنده زدم

گه گریستم

بی آن که خود بدانم از این گونه بی قرار

مشتاق کیستم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:14  توسط آرزو  | 

  قزل آلای مقوایی

می خوام شرح آزمایشی رو بگم که بیشتر شبیه بازیه و ممکنه آزمایشِ کوچیک و پیش پا افتاده ای به نظر برسه؛ اما کاربردِ بسی مهمی داره.

فرض کنید شما ناخدای یک کشتی ِ بزرگ هستید (یکی از آرزوهای خودم) و طوفانی شدید و هراس انگیزناک! شروع شده. امواج ِ غول آسا و کوه پیکر ِ دریا به بدنه ی کشتی ِ شما می خورن و هر آن، امکانِ غرق شدنِ کشتی وجود داره و جَک و رُز به سمتِ قایق های نجات می رن (ای وای ببخشید! این مالِ یه داستان دیگه بود). خلاصه که توی بد مخمصه ای هستید؛ جناب ناخدا! چه کار می کنید؟

هول نشید ها، خودتون رو هم ناراحت نکنید. کافیه به یادِ آزمایشی بیفتید که در مدرسه ی قزل آلایی صید نموده اید:

 

 

ادامه مطلب

 

 

پی نوشت:

آزمایش های ساده و شگفت انگیز

از Tom Tit

ترجمه ی کاظم فائقی

انتشارات تکنیک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:48  توسط آرزو  | 

  

 

+      این رو از یه آدم معروف خوندم که اسمش یادم نیست:

 

وقتی کودکی قدم به دنیا میگذاره، به کسی نیاز داره که در کنار فیزیک و ریاضی و علم خواندن و نوشتن، عاطفه رو به او آموزش بده ؛ و مادر این وظیفه ی خطیر رو به عهده داره.

 

 *برای همه ی کسانی که مادرانشون دارن از بهشت براشون بای پرتاب می کنن، آرزو دارم روزهای خوشی داشته باشن تا دل فرشته های مهربونشون هم اون طرفِ دنیا خوش باشه.

 *برای همه ی کسانی که فرشته هاشون روی زمین و کنارشون هستن، آرزو دارم قدرشون رو بدونن و با هم خوش باشن.

+ نمی خواستم بنویسم بس که تلخم این روزها، و خدا به مامان و بابا و امیر و دوست جان هام صبر بده اساسی. (لیلا میگه:خمار مدرسه نرفتنی؛ زینب میگه: ترک یابویی!)

 

+ آدم ِ معلمی که مدرسه نمی ره و شب و روزش به هم ریخته و حوصله ی اینترنکس رو هم نداره  و کتاب هاش رو هم قورت داده، می ره سراغ ِ تی وی و آخ که چه کِیفی میده یک و نیم ِ شب، سیامک انصاری رو با پیژامه ببینی، که بسی لاغره، و نقشِ حاشیه ای ِ همسایه ی 5 تا جوون رو داره.

 

+ امین حیایی قالی ِ کرمونه همه رقمه، بس که توی نقش ِ بچه تهرونِ سوسول توی این فیلم، مو نمی زنه با این جنابی که تازگیا توی دایره زنگی بازی کرده و تازه با گریم، مسن نشونش دادن.

 

+ قصه مالِ کِی ه؟ سال ۷۶، همون موقع که ایران، استرالیا رو مساوی کرد و مردم ریختند توی خیابون ها و خانم ها دست و آقایون برعکس! که اون پسره که اسمشو یادم رفته و نقش امیر حسین سرنخی رو بازی میکرد یه وقتی توی یه جای دیگه، اینجا داره هوار میزنه: "یعنی میشه یه روز مردم برایِ چاپِ کتابِ یه نویسنده بریزن توی خیابون و ذوق کنن و دادبزنن: ماشاالله به نویسنده، ماشاااله؟"

 

+ یعنی میشه؟؟؟

 

+ استاد عزیزی دارم که یه موقع ابررسانایی درس میداد و می خواست بره اون ور ِ آب. موند اما و یه بار سر ِ کلاس گفت: "فوتبالیست ها که می رن یه کشور دیگه، موقع برگشتن اسطوره هستن با اینکه تاریخ مصرفشون گذشته؛ اما دانشمندها و کسانی که برای تحصیل علم میرن، مطرود میشن و مغضوب."

 

+ اون بالایی که نوشتم، به سریالِ "روزگار جوانی" ربط نداشت اما به روزگار جوانی ِ خودم ربط داشت و دلتنگی ام برای استادم، دکتر جعفریِ هوشمند و عزیز.

 

+ الان رعد و برق زد و ترسیدم. بارونِ فجیع دوست داشتنی! هم داره می باره که با بی جنبگی ِ شگرف! در بالکن خودم رو خیس کردم و برگشتم (البت زیر بارون خیس شدم ها!)

 

+ می دونستید دستیار کارگردانِ سریالِ کذا "حمید فرخ نژاد" بوده؟

 

+ چرا روزگار جوانی در آن روزها فقط مال پسرها بود و اون دخترک، جیران، هم معشوقه ی بی خاصیتی بیش نبود؟

 

+ دو تا از 5 جوانِ مذکور (که اتفاقاً ذکور هم هستند)، در حالِ بازیِ شطرنج هستند و تی وی هیچ نشانی از شطرنج و مهره هاش نمیده. الآن آزاده دیگه، نه؟

 

+ موقع ِ تیتراژ که ترانه ی بی رقیبِ سریال (بی رقیب از حیث تابو شکنی در آن زمان البت) پخش می شد، محمد رضا عیوضی رو به یاد آوردم که برای اولین بار و برای لب خوانیِ زنده ی ترانه در شبکه تهران، روی صندلی فرفورژه ای نشسته بود و بی هیچ افکتی فقط لب می زد و کلی بهش ایما و اشاره می کردند و مضحکه ای راه انداخته بود با ناشی گری اش. راستی الان چه میکنه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:50  توسط آرزو  | 

 

برگی از دفتر یک دانش آموز

  

چند روز پیش پیداش کردم. از آنِ دانش آموزی است انگار، که با ولع ِ تمام، بعد از امتحانات، دفتر مشقش را در کوچه مان پاره پاره کرده. از اشکالات املائی که بگذریم، کلماتی که دورش خط کشیده ام، همان هایی است که در مدرسه یاد گرفته:

زباله/بریزند/باعث آلودگی/ محله/ طبیعت/ آشغال/ کثیف

تا کِی کودکان و دانش آموزانمان محفوظاتی خواهند داشت که با بیرون آمدن از مدرسه راهی سطل زباله می کنندشان؟

خدای محربان مهربان!  تا کِی؟

 ***********************************************************************

 یکشنبه ۱۱:۳۰ am

صدات رو شنیدم؛ از اون دور دور ها! و انگار سالهاست این صدا توی گوش ِ دلم جا خوش کرده. خواستم بگم: خُب انگلیسی حرف بزن؛ اما ته دلم داشتم می مردم برای اون فارسی ِ دست و پا شکسته ات. فارسی که هیچم شبیه فارسی ِ این دخترکانِ کلاس زبان رفته، نیست ؛ قر و فر نداره. حالا گیرم صدای من خیلی خانم معلمی و جدی نباشه! من یه معلمم که هنوز کودکه و می دونم رفیق که دنیای خیلی کوچیکی داریم. یه روز می بینمت و اون روز همه چی خوبه. با هم غش غش به این روزهامون می خندیم، اونقدر که اشکمون در بیادو بارون بگیره و... دلم بهم میگه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:33  توسط آرزو  | 

 

دوباره شبیه تابستان شده ام

گرم و صمیمی

پر از شاخه های شعر

با لبخندهایی شبیه قاچ هندوانه

که ترسی از چاقو ندارد.

تابستان ام

منتظر عصرهای شرجی و پشه

دل تنگ عرق ریزان شعر

که جهنم را بهشت خود می داند.

موضوع انشای من فصل بهار نیست

من بهاری نیستم

تابستانی ام

                تا

                   بستانی ام.

از داوود ملك‌زاده

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:59  توسط آرزو  |