تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

دوست جان‌هاي مهربونم، سلام

گمونم اين دومين يا سومين باري باشه كه توي يك پُستم سلام مي كنم. فرهنگ ندارم كه آخه! اگه داشتم خُب هميشه سلام مي كردم. حالا امّا كه هميشه سلام نمي كنم، معلوم ميشه يه خبري هست كه اين طور خودمو لوس مي كنم براتون.... همين الان ديدم كه سلام‌هاي قبلي‌م برا وقتايي بوده كه بسي بسيار شاد بوده‌ام. الان چي؟ الان ناراحت نيستم، يعني يه جورايي خيلي هم خوشحالم و خدا رو هر لحظه شكر مي كنم؛ امّا يه نَمه نگران هم هستم. دوست جاني كه شما باشيد جونم براتون بگه از اون دوست جانِ تله پاتي‌مندم، كه توي پُستِ قبل ذكر خيرشون بود و گفتم از خطري بسيار! نجات پيدا كردن. ايشون فردا عمل جرّاحي داره و اين دلِ من هم به سانِ چي در حالِ جوش و خروشه. بعد از خدا هم مگه جز شما كسي رو دارم كه هي فِرت و فِرت براش آه و ناله‌هام رو بنويسم و آواز ِ غم و غصّه‌هام رو سر بدم. اين شد كه برا شما دوست جان‌هام مي نويسم تا توي دلتون يك حمد براي سلامتي ِ اين دوستِ بسي بسيار عزيز ِ من بخونيد و سر ِ نمازهاتون هم براشون دعا كنيد لطفاً، بايد! خواهشم رو رد نمي كنيد كه، مگه نه؟ معلومه خُب؛ مگه چند تا دوستِ لوس مثلِ آرزو داريد كه بنشينه و در حالي براتون نامه‌ي التماس دعايي بنويسه، كه ترانه‌ي بلاگِ خانم مدير در حالِ پخش باشه و هيچم نفهمه كه چرا هِي هِي اين صفحه‌ي مانيتور محو ميشه و دوباره برميگرده و دوباره محو ميشه و دوباره... جانِ آرزو يادتون نره براش دعا كنيد ها!

 با سپاسِ فراوان از همه‌ي محبت‌هايي كه بهم داريد، همه‌ي غُرهايي كه بابت كم سر زدن به شما بهم مي زنيد، و همه‌ي دلگرمي‌هايي كه بهم ميديد.

دوستِ هميشه دوستدارتان

  آرزو    


پي نوشتِ ضروري: امشب (منظورم ۲:۳۰ بامدادِ ۴شنبه است) از شدت اضطراب خوابم نميبره و گفتم يه سري به وبلاگم بزنم و دستكاري و اينا. حالا اما پيوندهاي وبلاگم رو به هم ريخته‌ام و حسابي سوتي شده. در اولين فرصت دوباره درستش مي كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:21  توسط آرزو  | 

پرده اول: ديروز دوباره حالِ دلم ابري ... نه! بيشتر طوفاني بود. ديگه غصه‌ي مدرسه و اين حرفا نبود. از صبح دلشوره و دلشوره و دلشوره. گمونم ۳۰۰-۲۰۰ تا آيت الكرسي خوندم؛ تا ديگه دم ِ غروبي كه داشتم مي مُردم از اضطراب، اين رو فرستادم براي يك دوست جان:

پيشِ چشمت خطاست شعر ِ قشنگ
چشمت از شعر ِ من قشنگ تر است
من چه گويم كه در پسند آيد؟
دلم از اين غروب تنگ تر است...

باقيِ قضيه رو بي خيال! همين كه بعد از اين پيامك فهميدم كه سالمه و از خطري بسيار، نجات پيدا كرده برام يه دنياست. اون قدر شوكه بودم و هستم كه حتي نمي دونم چي بايد بنويسم. فقط مي دونم كه از امروز -بيشتر از هر وقتِ ديگه‌اي- معترفم به اين كه نعمتي بالاتر از سلامتي نيست، سلامتي براي خودت و براي كساني كه دوستشون داري؛ و براي هيچ چيز ِ ديگه‌اي توي اين دنيا نبايد غصه خورد.


پرده دوم: "تا به حال به کلونیه مورچه ها نگاه کردی؟ دیدی دو سه تا مورچه سر یه سر سوزن نون ؛ چه بزن بزنی میکنن؟ یا سر یه دانه شکر ؟ من و تو وقتی به این موضوع نگاه می کنیم , خندمون میگیره چون نگاهمون به دنیا از خیلی بالاتر هاست.. حالا اونی که از اون بالا داره به ما نگاه میکنه , اونم داره میگه : ببین این بنده های من سر چه چیزایی اشکشون در میاد ! من بهتر از اونارو بهشون میدم و خودشون خبر ندارن..! وقت ندارم بیشتر بگم. باید برم زودتر. اما نگاهت به دنیا و حوادثش همیشه سعی کن که از بالا باشه. خودتو در بطن موضوع نبین. خودتو مثل کسی ببین که داره به موضوع از بیرون اون نگاه میکنه. اینطوری میشه که تحمل غیر معلم بودنت ؛ خیلی برات راحت تر میشه دوست جون جان .... .!!!! "

من براي اين كامنت مُردم از خوشي. شايد يه چيزايي رو خودِ آدم بدونه و بهش حسابي هم اعتقاد داشته باشه، اما وقتي از زبون يه دوست مي شنوه، دلش بيشتر آروم ميگيره. هوارتا سپاس دوست جان


پرده سوم: یک رئیس توپ دارم ("نسیم حیات" نه ها، منظورم  Big Boss هستش) كه آدمِ بسياري هستن و حسابي اهلِ كوهنوردي. بعد از اين كه از عقشولي بودنِ من به كوه خبردار شدن، ديروز يك كيسه خوابِ ۸۰۰گرميِ ايتاليايي برام آوردن كه اِندِشه (برايِ من اِندِشه ها!)؛ حتي از اين بالشتك‌هايي كه اوشين اينا زير سرشون ميگذاشتن هم كوچولوتره. نسيم حيات ميگه: "خُب اين كه بالِشِت، يه پتو هم ببري ديگه حلّه!"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 7:26  توسط آرزو  | 

از تیریپِ غمگین برداشتن و دپرس بودن بیزارم

از تظاهر به شادی هم، بیزارم

از همه بیشتر؛

از خودِ غیر ِ معلمم!

 

پ.ن۱: امروز از صبح، یکریز چشمهام پر و خالی می شدن و هر کسی مي اومد توی اتاقم، منو با چشمای پُفكي و دماغ ِ دلقکی مي دید. بچه‌های شرکت میگن: "کوهت رو رفتی و خوش گذروندی، سرماخوردگی‌ت رو برای ما آوردی؟!" از اون لبخندهای کجکی‌ام بهشون تحویل میدم که یعنی حق با شماست؛ فقط اما خودم میدونم که این اولین باره که بعد از برگشتن از کوه، سرما نخورده‌ام!

پ.ن۲: درک می کنم که گاهی آدم نیاز به خلوتی داره برای رفرش شدن. همینه که دلم نمیاد -با این که براتون نگرانم و از نبودنتون در مجازستان غمگین- بهتون بزنگم یا اس ام اس یا هر راه دیگه ای برای به هم ریختن یک خلوتِ خودخواسته‌ي دوست جان. مي دونيد كه، بيشتر از اين ها برام عزيزيد خانم مدير جون جان! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:14  توسط آرزو  | 

 

                         فاتح ندیده قلّه‌ي اسطوره‌ام هنوز

                      پرچم بزن به نام ِ خودت، قلّه دار ِ من!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 7:12  توسط آرزو 

از ساعت 6 كه از شركت برگشتم خونه، تا همين الانِ الان، نشسته‌ام بستْ پايِ اين pc مادر مرده و هِي هِي با كيبورد وَر مي رم و مي نويسم و پاك ميكنم، دوباره مي نويسم و دوباره پاك مي كنم و...
گزارشم نمياد؛ به جانِ خودم!
چرا؟
لابد چون همه‌ي برنامه رو توي خواب بودم گزارشم نمياد؛ شايدم چون اين صعود به قلّه‌ي توچال، عجيب ترين صعودِ زندگي‌ام بود. عجيب براي اين كه مسير ِ شيرپلا تا قلّه رو عملاً در خواب طي كردم (آقاي ابراهيم و Mr.Pin شاهدن)؛ عجيب براي اين كه ديدم پيمانه‌ي صبر ِ آقاي ابراهيم براي شُل نوردي‌هايِ من و تنها نگذاشتنم اون موقع‌هايي كه از بقيه عقب مي افتادم (تقريباً بيشتر ِ موقع‌ها) پُر شدني نبود؛ عجيب براي اين كه كشف‌هاي عجيب تري رو توي اين خوابْ پيمايي داشتم؛ عجيب براي اينكه همه چي خوب بود: مهتاب خوب بود، صعود خوب بود، خوابِ توي پناهگاه خوب بود، نماي قلّه‌ي دماوند از توچال خوب بود، طلوع خورشيد رو ديدن از قلّه خوب بود، برفي كه روي قلّه مي باريد خوب بود، عكس‌هايي كه انداختيم خوب بود، مسير ِ پايين اومدن از قلّه خوب بود... همه چيز خوب بود. داشتم اما فكر مي كردم كاش همه چي بهتر بود؛ كاش همه چي عجيب تر بود!

بي خيال! فقط دلم ميخواد يك بار ديگه از آقاي ابراهيم براي همه‌ي لطفي كه بهم داشتن تشكر كنم. بيشتر هم از انتقادهاي تيزبينانه‌شون نسبت به وبلاگم و خودم، حظ كردم و بهره بردم. اي من شما را بسي تشكّر! از من كه ديگه بوي الرحمن بلند شده، اما كماكان پايه‌ي آيت الكرسي خواني بر‌ات هستم دوست جان!

 اين شعر هم از دكتر مهدي حميدي شيرازي هستش و همين الانِ الان كه مي خواستم پُستم رو ارسال كنم، بس كه حرفِ ماه و مهتاب شد، به يادم اومد. هوارتا بهش عقشولي‌ام:

 

ماهِ گردون گر نباشد گو مباش
در فراقش طاقتِ من طاق نيست
در فراقِ ماهِ تو بي طاقتم
زان كه ماهي چون تو در آفاق نيست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:23  توسط آرزو  | 

 

تو بارون كه رفتي، شبم زير و رو شد
يه بغض ِ شكسته رفيق ِ گلوم شد

تو بارون كه رفتي، دلِ باغچه پژمرد
تمامِ وجودم توي آينه خط خورد

هنوز وقتي بارون تو كوچه مي باره
دلم غصه داره، دلم بي قراره

نه شب عاشقانه‌ست، نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونِ، دلم بي تو تنگه

يه شب زير ِ بارون، كه چشمم به راهه
مي بينم كه كوچه، پُر ِ نور ِ ماهه

تو ماهِ مني كه تو بارون رسيدي
اميدِ مني تو شبِ نا اميدي

تو بارون كه رفتي...

 

* به اين ترانه عاشقم. به گمانم از صبحِ امروز تا الان ۹۹ بار بهش گوش دادم. رقيب سرسختيه براي ترانه‌ي وبلاگِ خانم مدير.

** گفتيد: "بايد این دوست جان رو به نام خودت ثبت کني." من اما خیلی كه هنرکنم، بتونم خودم رو در دلِ دوست جان هام ثبت كنم. هر چند... باور بفرمائيد من از اين حرف ها بي هنرترم دوست جان! 

*** نيستم تا جمعه. صعودِ شبانه داريم ان شاء الله.

 شبانه‌هاي مرا مي شود سحر باشي؟           و مي شود كه از اين نيز خوب تر باشي؟!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:4  توسط آرزو  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:43  توسط آرزو  | 

كتابِ "استعاره‌هاي بي گناه" رو بيشتر به خاطر غزل‌هايي كه داشت از خانه شاعران ايران خريدم؛ اما موقعِ خوندنش، اين شعر صيدم شد و نميشد كه براي شما ننويسمش كه، ميشد؟ همه مي تونيد تصوير روي جلدِ كتاب رو، همراه با غزلي زيبا از عباس عبادي، در اينجا ببيننيد؛ بجز دوستاني كه ارادت خاصي به سيب دارن! آخه يه نمه تصوير ِ خشانت باري هستش. شعر "مدرسه، مدرسه، خداحافظ!" رو هم همون جا بخونيد لطفاً.

 

پ.ن: مي پرسين كار ِ جديد چطوره؟ نمي پرسين؟ خودم ميگم خُب: كار كه مزخرفه؛ اما انصافاً وقتي جايي كار كني كه  اسم رئيست باشه "نسيم حيات" مي توني ناراضي باشي آخه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 4:20  توسط آرزو  | 

 

گافِ عشق و گله از يار، زهي گافِ بزرگ!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:42  توسط آرزو 

» من رو شطرنجي كنيد، لطفاً! قرار بود تا 8 آبان كتاب نخرم، نه؟ خُب نتونستم! من نتونستم بر نفسم غلبه کنم. به من چه اصلاْ كه پرشين بلاگ حواسش به جيبِ مباركِ بنده نيست و همايش 100وبلاگ نويس ِ برتر بانو رو توي دانشگاه تهران برگزار ميكنه؟ آخه من چي كاره بيدم؟!

» توي اتوبوس ِBRT يه دوستْ دختر! پيدا مي كنم كه سال اولي هستش و زيست مي خونه و اومده تا روپوش آزمايشگاه و كتاب بخره؛ تا حالا هم تنهايي خيابون انقلاب نيومده. منم كه پايه! همراهش مي رم و كتاب‌ها و روپوش رو مي خره؛ طفلك حسابي مي ذوقه. بعد هم مي برمش توي پاساژ فروزنده و كتاب فروشي كه آقاي احمد معرفي كرده بود:خانه‌ي شاعران ايران.  تازشم آقاي فروشنده‌‌ از اون آقا مسن‌هاي بداخلاقِ ماه هستش كه حسابي به ديوونگي‌هاي من براي ديدنِ كتاب‌ها خنده‌اش مي گيره، خنده‌اش رو اما زير سبيلش قايم مي كنه. چادرم كه ميگيره به چند تا از كتاب‌ها و مي ريزونمشون "عيبي نداره بابا!" رو ميگه و پغّي ميزنيم زير خنده؛ به ايشون ميگم كه من هميشه از اين چُلمنگ بازي‌ها در ميارم (آقاي قدسي شماره 1 هم شاهدن) وقتي هم مي خوام بيام بيرون، مي پرسن: "بازم مي آييد ديگه؟" لجم ميگيره از آقاي احمد كه مي گفت اخلاقِ اين آقاهه خوب نيست.

» يادمه كه گزارش ِ جشن رو قراره بنويسم. ميشه لطفاً در ادامه مطلب بخونيدش، بايد؟

 بعداً نوشت: به به! مي بينم كه بيشتر ِ دوستان، خانه شاعراني از آب در اومدن. در اين جا لازمه يه شفاف سازي صورت بدم: طفلك آقاي احمد لابد بد موقعي به پُستِ اين آقاهه خورده وگرنه خودش اونقدر ماهه كه با لج در اومدنِ من از ايشون، چيزي ز ماه بودنشون كم نميشه! ضمنِ اينكه تا ابد ممنون ايشون هستم كه اين جا رو بهم معرفي كردن. الان شفاف سازي شد ديگه؟!

*گفتم به درد شنيدن نمي خوره، به دردِ خونده شدن كه مي خوره. بخونيدش ديگه، خُب؟! (من رو الان شبيه گربه‌ي shrek تصور كنيد كه معصومانه بهتون نگاه مي كنم و دلِ سنگ رو هم با نگاهم آب مي كنم. تصور كن! اگه حتي تصور كردنش سخته.)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 0:0  توسط آرزو  | 

 

يك عمر به هر بهانه زخمم مي زد

    با خنجر و تازيانه زخمم مي زد

يك سو غمِ دوست بود، يك سو غمِ نان

با تيغِ دو دَم، زمانه زخمم مي زد

 

 

از امروز شروع شد؛ نشستن پشتِ اون ميز ِ كوفتي و انجامِ كار ِ دفتريِ مزخرف!
ناشكر نيستم ها خداجون! اما اين دلِ بدمصّبِ ديگه...


 

 پ.ن: شعر از ايرج زبردست هستش كه به زودي با معرفي كتابشون، مقادير معتنابهي! از شعرهاشون رو ان شاء الله اين جا مي نويسم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 7:53  توسط آرزو  | 

 

قومی به جِدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومي دگر حواله به تقدير مي كنند...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:13  توسط آرزو 

در هفته‌اي كه گذشت، جز انجام مقادير معتنابهي ترجمه و خريدن مقادير معتنابه‌تري كتاب، هيچ كار مفيدي از اينجانب سر نزد كه نزد! اسم كتاب‌ها رو مي نويسم تا اگه يادم رفت معرفي‌شون كنم، شما امّتِ كتاب پرور ِ كتاب دوست، بهم يادآوري كنيد لطفاً، بايد!


1. عطسه‌هاي نحس/مجموعه شعر/ انديشه فولادوند(اوهوم؛ همون بازيگره!*)/نشر ثالث/خريد از همون ثالث
2. مرگ‌بازي/مجموعه داستان/پدرام رضايي/نشر چشمه/خريد از همون نشر چشمه
3. پيله و پروانه/ژان دومينيك بوبي/ترجمه‌ي فريبا تنباكوچي- ميچكا سرمدي/نشر چشمه/خريد كمافي‌السابق از چشمه
4. در اين قسمت چيزي ننويسد/18داستان كوتاه/سعيد نعمت‌اله/نشر افراز/خريد از چشمه (نشر افراز هم كتاب‌هاش به قول دوست جانِ قُمي،‌بَدُم ني! نمي دونم چرا مسيرم به اونجا نخورده تا به حال!)
5. فرهنگ گفته‌هاي طنزآميز/رضي خدادادي/فرهنگ معاصر/خريد از حراجي تالار كتاب (از سال 82 كه تازه چاپ شد بهش عقشولي شدم؛ ولي براي يه جوجه دانشجوي فيزيك، 3800 تومان، خدا تومن پول بود و نخريدمش. حالا اما يه دونه در حد نوي كتاب رو خريدم 3000 تومان و به قول شاعر: برو حالشو ببر!)
6. سرگرمي‌هاي فيزيك/اي. پرلمان/ترجمه‌ي مهندس احمد وطن خواه/انتشارات اميركبير، كتاب‌هاي سيمرغ/حراجي تالار كتاب (از اين كتاب دو تا ديگه هم دارم كه چاپ جديد هستن. اما اين يكي معركه است؛ چاپِ اوله و تيرماه 1343؛ فك كن! قيمت پشت جلدش رو نوشته 50 ريال اما خُب من 1000 تومان خريدمش. ضرر كه نكردم؟)
7. پيروزي عشق/سامرست موام/ترجمه‌ي فيروزه بهبهاني/نشر پانوس/خريد از حراجي كتاب خيابان كارگر جنوبي؛ هموني كه كتاب‌هاي 200توماني و 400توماني داره. (عنوانِ كتاب كه خز و خيله هيچ، طرح جلدش هم يه پاكت نامه قلب قلبيه كه اگه اسم نويسنده‌اي جز موام روي كتاب بود، به هورت كردنش هم نمي ارزيد. راستي يك دوست جانِ ناجوانمرد كتابِ لبه‌ي تيغ من رو برده و گُم كرده. طرح جلدِ اون هم يه كم خز بود اما كتابِ معركه‌اي بود. دستِ دويّمِ اين كتاب رو اگه جايي ديديد بهم بگيد. نه بابا! راضي به زحمت شما نيستم به جونِ بچه ام!)
8. دو كتابي كه توي پُست قبلي معرّفِ حضورتون شدن.
9. با عشق در حوالي فاجعه/مجموعه شعر/حسين منزوي/نشر پاژنگ(تا حالا اسمش رو نشنيده بودم)/خريد از كتاب مدائن

در مجموع اين هفته، 13900 تومان پولِ كتابهام شده؛ و شما دوست جان‌هام شاهد باشيد كه اين جانب تا روز 8 آبان اكيداً حق خريد كتابِ جديد رو ندارم كه ندارم!
آهان راستي اين رو هم بگم كه از اين 9 عنوان كتاب كه معرفِ حضور ِ انور ِ شما گرديد، تا هم اكنون 5 عنوانش رو مطالعه نموده‌ام، مطالعه نمودني! اين هم براي اين كه فكر نكنيد فقط كتاب مي خرم و اهل خوندنش نيستم.


*دوست نامرئی جان! باور بفرمائید همون بازیگره است. 4انگشتی رو ندیديد مگه؟ اما خب، غلط املائی رو پایه ام اساسي. بسي جاي آقاي مولوي رو خالي كرديد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:32  توسط آرزو 

 

                                  منتخب صعودهاي زمستاني    صعودهاي سرعتي - استقامتي  

 وقتي عشق فرمان مي دهد، محال سر تسليم فرود مي آورد. "شاندل"

يادم نيست چند شنبه بود كه با زينب بانو جان راهي ِخيابانِ انقلاب شديم. اول جايي هم كه بايد مي رفتيم، انتشارات يساولي بود تا قلم بخريم براي كلاس خط و برگه هاي ابر و بادي و اين چيزها. حوصله نداشتم بگردم براي قلم؛ به زينب سپردم كه اين كار رو برام بكنه و تنبلانه! نشستم روي يك صندلي كنار ‌ِ يك ويترين ِ‌‌ِ خيلي كوچولو. به يك نظر، يك دل نه صد دل عاشق شدم به دو تا كتابِ كوچولويي كه معلوم بود كتاب‌هاي بسياري هستن.
- خانم! من اين دو تا كتاب رو ميخوام.
- خُب برداريد خودتون.
خُب معلومه كه بر مي دارم! و نشستم همونجا به خوندن. زينب كه اومد داشت شاخ در مي آورد از تعجب: "اين جا، توي يساولي، اين كتاب ها رو پيدا كردي؟!" آره خُب:

چشم آن را می بیند که می خواهد...آن را می گرید که می خواهد!

موقع خوندنِ كتاب همه اش به يادِ آقاي ابراهيم (همنوردِ دماوند) هستم كه حسابي بي محابا كوهنوردي مي كنه و به باقالي نوردي هم عقشوليه. يادم مي افته كه موقعِ شن اسكيِ برگشت، اون قدر براش آيت الكرسي خونده بودم كه دهنم خشك شده بود، بس كه از خطر كردنش مي ترسيدم. حالا اما مي بينم آدم های بسیارتر از ایشون هم بسیار هست. معرفي اين دو كتاب رو كه در ادامه مطلب هستش تقديم مي كنم به آقاي ابراهيم، باشد كه خداوند كماكان حافظِ ايشون باشد.

"فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين"


جويبار كوچكي بودم
از كوه‌ها و دره‌هاي بسياري گذشتم
نه چاله‌هاي راه و نه هوس زندگي راحت
هيچ يك مرا از رفتن باز نداشت
مي دانستم آب‌هاي ساكن، درون خود مي ميرند.

 

منتخب صعودهاي زمستاني همونطور كه از اسمش پيداست، منتخب صعودهاي زمستانيه. مجموعه اي از خاطرات كساني كه حسابي professional هستند.  5 تا بخش داره:


- صعود زمستاني جبهه‌ي غربي دماوند
- نخستين صعود زمستاني يال داغ دماوند
- دماوند، زمستان و عشق
- اولين صعود زمستاني قلل زردكوه بختياري
- صعود زمستاني خط الراس سركچال‌ها- خلنو- پالون گردن- آزاد كوه

صعودهاي سرعتي- استقامتي هم - كه باز معلومه از چي نوشته- از اين بخش‌ها تشكيل شده:

- تئوري حركت آزاد خط الراسي
- برج - آزاد كوه
- دارآباد – پل خواب
- دنا
- ديزين – خاتون بارگاه
- صعود سرعتي يال‌هاي مختلف دماوند كه تشكيل شده از: صعود دو مسير دماوند در يك روز(17 ساعت)، صعود سه مسير دماوند در يك روز(20 ساعت و 30 دقيقه)، صعود پي در پي چهار مسير دماوند (در 24 ساعت و 30 دقيقه)
- خط الراس اشترانكوه
- لوازم مورد نياز براي صعودهاي سرعتي

اون قدر همه‌ي قسمت‌هاي كتاب خوندنيه كه نمي دونم از كدوم قسمتش شاهد بيارم. اما اين چند تا بيشتر به دلم نشسته:

منتخب صعودهاي زمستاني/ جبهه غربي دماوند/ صفحه 12
دوشنبه 17/11
صبح روز دوشنبه ساعت 7:45 پس از جمع و جور كردن وسايل و برداشتن كوله انفرادي، هر 10 نفر به طرف قلّه حركت كرديم. آسمان كاملاً صاف ولي توفاني بود. باد چنان مي وزيد گوئي صعود در اين توفان غير ممكن است. پس از لحظه‌اي به بالاي گردنه رسيديم... از اين جا به بعد شيب بسيار تندي در پيش رو داشتيم. حركت از ابتدا مشكل و همراه با باد شديد بود... ساعت 9 روي گردنه 5000 متري به نام گبري وزان بوديم. قرار بود چادر آخر را در اين نقطه به پا كنيم كه به علت باد شديد روز قبل از اين كار منصرف شديم. لازم به توضيح است كه اين منطقه زميني صاف به مساحت تقريباً 1000 متر (مربع)* است كه در تابستان محل مناسبي براي برپايي چادر است ولي در زمستان به علت بادگير بودن منطقه، مشكل بتوان چادري بر پا كرد. البته اگر جنس چادرها خوب باشد، در زمستان هم مشكلي نيست. باد همچنان ما را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد؛ ولي ما با عزمي راسخ راه را ادامه داديم. يك شيب تند ديگر بود. بعد از آن دو شيب تند به ارتفاع 5200 متر رسيديم. جليل روي يخچال ليز خورده و به عقب مي رفت. بالاخره با كنترل كلنگ توانست خود را از مهلكه نجات دهد... سه ساعت و نيم پياده روي در آن توفان شديد ما را برابر 10ساعت پياده روي در منطقه بدون باد خسته كرده بود...يك ساعته گرده سنگي را تمام كرديم و به اول خاك هاي زرد تپه گوگردي رسيديم. در اين جا بود كه هر كس به روش دلخواه خود حركت مي كرد. يكي سينه خيز، يكي چهاردست و پا يكي چند قدم بر مي داشت و زمين مي خورد. هر قدم چندين بار تنفس مي كرديم. ساعت 4:30 به قله رسيديم. قله را از تيغه ي غربي زير پا دارم. صورت بچه ها از قنديل هاي يخ پر شده بود. دوربين فيلمبرداري داخلِ كت پر يخ زده بود. چندين اسلايد انداخته و تابلوي يادبود را در كنار سنگ هاي گوگردي قسمت جنوبي قله گذاشتيم.

* توي كتاب نوشته ۱۰۰۰متر؛ براي يه معلم سابق ِ فيزيك افت داره كه اشتباه كتاب رو تكرار كنه خُب!


منتخب صعودهاي زمستاني/ دماوند، زمستان و عشق / صفحه 39
به خوبي مي دانستم كه صعود امروز با صعودهاي يكروزه اي كه سال هاي قبل انجام داده ام تا حدود زيادي تفاوت دارد زيرا اين مسير بسيار دورتر از ساير مسيرهاي قبلي مي باشد و باد و سرماي آن هم بيشتر است. ضمناً مسير يال داغ به قله بسيار بد قلق است وشيب آن هم تند تر است. شايد به همين دلايل است كه صعود از اين يال به خصوص در زمستان كمتر مورد توجه كوهنوردان قرار مي گيرد، البته بارش برف و نبودن مهتاب را نيز بايد به مشكلات صعود اضافه كرد...


صعودهاي سرعتي- استقامتي /برج – آزاد كوه/ تلخيص از صفحه 17 تا 21
قله آزاد كوه با ارتفاع 4395 متر ذومين قله بلند البرز مركزي بعد از دماوند و قله خلنو با 4375 متر سومين قله محسوب مي شود. اين قله در رشته كوهي به طول 9 كيلومتر واقع است كه ابتداي آن قله سركچال با ارتفاع 4050متر از جنوب شروع و به شمال شرق منتهي مي گردد، انتهايي ترين قله اين رشته كوه پالون گردن مي باشد. اين منطقه كلاً به نام كلون بستك معروف است كه يكي از مهمترين منابع آب منطقه مركزي البرز محسوب مي شود... پس از مدتي حركت به اولين گردنه رسيده و استراحتي چند دقيقه اي مي نماييم و به راه خود ادامه مي دهيم. حالا در جلوي رويمان قله آزاد كوه با تمام ابهت و زيباييش قرار دارد و ما يكسره محو تماشاي آن هستيم؛ گويي او ما را به تسخير در آورده است!!... ساعت 8:15 با برداشتن آخرين گام‌ها به قله آزاد كوه كه نقطه‌ي انتهايي برنامه محسوب مي شود، مي رسيم. احساس رضايتي عميق وجودمان را فرامي گيرد. فرصتي براي استراحت نيست و بايست تا قبل از تاريكي كامل هوا خود را به گردنه برسانيم...

 

خسته شدم از تایپ کردن. بقیه اش رو از خود کتاب بخونید. قیمت هر کدوم از کتاب ها ۶۰۰ تومانه. جایی که می فروشنشون رو هم که بهتون گفتم.

 

+ مرتبط جات:

 اين هم گزارش دوستِ شديداً كوهنوردمون، آقاي احمد، از صعود به آزاد كوه هستش.

 

 

پی نوشت: سنّت شكني يادت نره دوست جان plz ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:30  توسط آرزو  | 

 

بعضي از مردم گمان مي كنند فوتبال مسئله ي مرگ و زندگي است...
 مي تونم بهتون اطمينان بدم كه موضوع خيلي جدّي تر از اين حرف هاست.

                                                                       "بيل شانكلي"

 

 

پ.ن۱: بي جنبه نيستم ها؛ ولي خُب بُردِ كمي هم نبود!

اضافه می شود در ۵ عصر چهارشنبه ۱۷/مهر

پ.ن۲ (در جهت نشان دادن عدم بي جنبگي):

باختِ بسياري نبود؛ اما هَت تريكِ بسياري بود. خوشمان آمد!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 21:29  توسط آرزو 

 حسی عجیب دارم و حالی عجیب تر
از غربتِ تمامِ غریبان، غریب تر

سیلاب و موج نیز به پایم نمی رسند
تا می شوم ز هر دویشان بی شکیب تر

طوفانی ام، به شیوه ی عصیان بادها
من که نسیم بودم، حتي نجيب تر

يك حس ِ تازه آمده از دوردست ها
چون زلزله ولي به مراتب مهيب تر

اين حس تازه خاصيت چشم هاي توست
اي از تمام آينه ها دلفريب تر

چشمي كه هست و نيستِ ما را به باد داد
حالا شديم از همه كس بي نصيب تر

گلدانِ پشتِ پنجره هم بغض كرده است
در چشمهايِ سبز ِ درختانِ سيب، تر

 

پ.ن۱: ديروز سه تا كتابِ توپ از چشمه خريدم و به جاي ۳۶۰۰ تومان پولِ كتاب ها، فقط هزار تومان پرداخت كردم. به قول فرهاد جعفري، آخ چه حالي ميده! (اين تخفيف به شيوه ي هزاره سومي است. حالا ناگفته نمونه که اين پس انداز ِ چندین ماه خریدِ مستمر از چشمه است؛ و ديگه اینکه جناب رستگار! هيچ به روي خودتون هم نياريد اين پورسانت تبليغات من رو ها!)

پ.ن۲: كامنت گذاشته كه: "به اين خانم يا آقاي هاني سلام برسونيد! "
آخه خوشحال! كدوم آقايي رو ديدي تا حالا كه honey باشه؟!

پ.ن۳: شعر از باباي انجمن شاعران كاشان هستش. اسمشون رو يادم
رفته، اما همه به همين نام مي شناسن ايشون رو خُب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:13  توسط آرزو  | 

شبهاي روشن

 

- فكر مي كنيد بياد؟
- گفت قرارمون بين ساعت 10 تا 11. مي دونين چرا؟
- نه.
- مي گفت دو تا آدم كنار ِ هم مثل يازده مي مونن.
- يه آدم هم مثل يازده مي مونه؛ به شرطي كه فقط به پاهاش نگاه كني.
- شما هيچ حرف اميدواركننده اي نداريد كه بزنيد؟!

 

مرتبط جات:

+ دلِ نازك دل از من شكست
+ اين سه فيلم

 

پي نوشت: به من ميگي شبيه اون استاد ادبياتِ عبوس و بي عشق ِ توي فيلمم.
خودم اما خودمو بهتر ميشناسم هاني! من اون درختِ كاج ِ ايستاده جلوي اون ساختمون قديمي ام كه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:59  توسط آرزو  | 

 

زنده باد علامت تعجّب!

 

زنده باد علامت تعجّب!
نويسنده: احمد وضيعي
تصويرگر: ترانه نائيني
چاپ: انتشارات آستان قدس رضوي
كتاب هاي پروانه
گروه سني ب و ج

 

دوستش دارم. هم اين كودكِ هميشه بيدار درونم رو، هم كتاب هايي كه براي خودش مي خره. گاهي فكر مي كنم چطور ميشه كه بچه ها كتاب خوان نميشن؛ وقتي اين همه كتاب كودكانِ خوب هست. اين "زنده باد علامت تعجّب!" يكي از همون خوب خوباست كه اگه من مامان بودم روزي هزار بار براي بچه ام مي خوندمش؛ مخصوصاً كه با "يكي بود يكي نبود" شروع ميشه و با همون "يكي بود يكي نبود" تموم ميشه.
"يكي بود يك نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود. در دنياي بزرگ حرف ها و گفتني ها يك علامت تعجّب سرگردان بود به اين شكل ! هر كس او را مي ديد، شگفت زده مي شد. علامت تعجّب، خسته و عصباني بود. هر وقت جلو ِ حرفي يا جمله اي مي نشست تا خستگي در بياورد، همه با حيرت نگاهش مي كردند و مي گفتند: عجب، كه اين طور!
يك روز، آقاي نويسنده اي تصميم گرفت، قصّه بنويسد؛ قصّه اي در درون يك قصّه ي ديگر. او همان طور كه كلمه ها رو پس و پيش مي كرد و با در كنار ِ هم گذاشتنِ آنها جمله مي ساخت..."

چي شد؟ منتظر نيستيد كه همه ي قصه رو بنويسم؟! قصه براي اينكه جذاب تر بشه مي ره توي فضاي داستان مرغ ماهي خوار و ماهي هايي كه از ترس صيّاد (من نه ها!) حاضر ميشن به دهانِ مرغ ماهي خوار برن و بقيه ي داستان كه گمونم بلد باشيد. مهم اما اينه كه همراهِ اين قصه ي دوست داشتني ماجراي علامت تعجب هم هست كه هِي هِي جاي علامت هاي ديگه قرار ميگيره و به طور غير مستقيم بچه ها رو با كاربرد اون ها مثل نقطه و علامت سوال و گيومه و پرانتز (يا به قول نويسنده دو هلال) و چند تا ديگه آشنا ميكنه. در آخر هم كه علامت تعجبِ طفلكي بعد از كلي گشت و گذار، عاقبت بخير ميشه و براش يه قصه نوشته ميشه. اين رو ببينيد که دريا به علامت تعجّب ميگه:
"كلمه ها روح دارند؛ روح كلمه ها، معني شان است. آيا از خود پرسيده اي چرا كلمه اي شاد مي كند و كلمه اي ديگر اندوهگين؟ جمله اي عصباني مي كند و جمله ي ديگر اميد مي بخشد. اين حالت ها به دليل ِ معاني كلمه هاست. حالا اگر جمله ات را مي خواهي، بايد به معني كلمه ها توجّه كني."
تصويرگريِ كتاب هم که فوق العاده است. من مخصوصاً به اين دو تصوير از آقاي نويسنده عقشولي شدم كه سمت راستي براي شروع و سمت چپي براي پايان داستان هستش.

 

تصویر شروع قصه

   تصویر پایانی قصه (وااااای که چقدر این آقای نویسنده عقشولی می باشد!)

 

  

نتيجه ي اخلاقي اين پُست: براي بچه هاتون كتاب هاي خوب خوب بخريد، لطفاً بايد! تا كتاب دوست و كتاب خوان بشن.

 
پ.ن۱: وقتي روزي مثل امروز به خاطر اين درد لعنتي ِ زانو، مجبور به خونه نشيني هستم، مي ميرم براي اينكه توي word برات بنويسم و طولاني هم بنويسم. بعد با backspace همه اش رو پاك كنم. اونوقت دوباره با undo حرف حرفش رو برگردونم و بخونم. مثل اين مي مونه كه دارم با موس مي نويسم و حروف رو مزّه مزّه مي كنم. (این پی نوشت رو دیروز نوشته بودم و امروز گذاشتمش)

پ.ن۲: آواز تيشه امشب از بيستون نيامد                    شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

(حالا شعر تحریف می کنی دوست جان؟! حالا دعا می کنی مودمم بِپُکه که شب بخوابم؟ حالا...حالا حالا حالا!!!)

 

 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:45  توسط آرزو  | 

»روبه مانيتور نشسته ام و دارم تخمه آفتابگردان مي شكنم: خِچ خِچ! بابايي جان* مي پرسن: "چته خُب؟" نميگم چِمه، چون خودم هم نمي دونم چِمه! فقط مي دونم اين خِچ خِچ كردن هام فعلاً مُسِكّن خوبيه براي چِم شدگي هام.
»من به چلچراغ عاشقم؛ چه مثل قبل باشه، چه نباشه. براي همينه كه وقتي از آقاي آيدين مي شنوم كه از برنامه چين كلاغ به بعد به خاطر تعريفي كه از اين تنها چلچراغ روشن** داشته ام، هر هفته مي خونتش، يه دنيا ذوقيدنم ميگيره. مرسي كه اين قدر با آدم چيز فهمي طرفم آيدين جان!
»چرا فقط يه دونه شادمهر عقیلی هست توي دنيا، كه اونم بگذاره بره يه جايي كه متعاقبش بخواد ترانه هاي نادوست داشتني بخونه. چي ميشد مي موند و تا ابد مي خوند:


خانه خرابِ تو شدم، به سوي من روانه شو
سجده به عشقت مي زنم،منجي جاودانه شو
اي كوه پر غرور من! سنگ صبور تو منم
اي لحظه ساز عاشقي! عاشق با تو بودنم
روشن ترين ستاره ام! مي خواهمت مي خواهمت
تو ماندگاري در دلم، مي دانمت مي دانمت
اي همه ي وجود من! نبودِ تو نبودِ من


»گزارش رفتن به قلّه ي دارآباد رو در ادامه ي مطلبِ پُست قبلي گذاشتم كه تا مدت ها نبينمش. چرا؟ هويجوري!

 

*بابايي جانِ من به قول خودشون "با زن نشسته" هستن كه اين ساعت از روز در خانه مي باشند. اين رو نوشتم كه حتماً به اين پُست دوست جانم سر بزنيد و معادل بيابيد براي واژه ي "بازنشسته".
**اين عبارت براي توصيف چلچراغ رو از شهرزاد جون جان(كه نويسنده ي چلچراغ هم هستن) دزدي كردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:11  توسط آرزو  | 

 

لطفاْ گزارش صعود به قله ی دارآباد رو در ادامه مطلب بخونید (اگر دوست داشتید البت)

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:2  توسط آرزو  | 

 

آن گونه تو را در انتظارم كه اگر

اين چشم بخوابد آن يكي بيدار است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:55  توسط آرزو 

 سه گانه اي براي فرزاد، باقر، هاردكندي

  • اولين روزهاي وبلاگ نويسي، همون روزهايي كه براي هر يك دونه كامنت، يه دنيا ذوق مي كني و جشن تولد يك ماهگي وبلاگت برات آخر ِ ذوقِ، يكي مياد؛ يه پسرك تيزهوش (تيزهوش ها!) و تو دلت غنج ميره براي n تا كامنت بلندبالايي كه با هر بار on شدن ازش مي بيني. بهش ميگي كه مثل tornado كامنت ميگذاره و از اون به بعد اسمش ميشه "تورنادو". بعدتر كه وبلاگش رو مي بنده، با خودت ميگي يعني دلش مياد به وبلاگ مامان مجازيش سر نزنه؟ و هنوز منتظر كامنت هاي تورنادوييش مي موني.
  • اولين روزهاي وبلاگ نويسي، همون روزهايي كه از يه وبلاگ به وبلاگ ديگه مي ري و دنبال صيد هستي، يه جا مي بيني از بزرگ عقشوليت - كتاب-  نوشته شده. كامنت ميگذاري با شوق و شور فراوان و وقتي صاحابِ! وبلاگ مياد و توي كامنتش بهت حمله ور ميشه و متهمت ميكنه به خوندن كتاب هاي مبتذل و اطلاعات نداشتن در زمينه ي كتاب هاي توپ! براش با آرامش جواب ميگذاري چون ازش خوشت اومده. از اينكه توي اين دنياي مجازي كه هي هي مي خوني "چه وبلاگ خوبي داري"، يكي اومده و ميگه كه هيچي سرت نميشه. بعدتر ديگه كامنت هاش اين قدر خشن نبودن و بيشتر منتقدانه شدن با طنزي مخصوص خودش. كجايي باقركم؟؟؟
  • اولین روزهاي وبلاگ نويسي، همون روزهايي كه براي پيوند گذاشتن وسواس داري و هنوز طيف مشخصي براي دوستانت تعيين نكردي، يكي مياد و بي هيچ نام مشخصي و فقط با اسم وبلاگش برات كامنت ميگذاره كه دلنشين مي نويسه و با فارسي پر غلط. بعدتر مي فهمي فارسيش هيچ خوب نيست و يه نيمه شب كه با كد 1+ برات ميزنگه، مي بيني انگار فارسي نوشتنش از حرف زدنش به مراتب بهتر بوده. دخترك! خيلي وقته كه برام ننوشتي ها!

وقتي پُست دوستان مجازي من ِ دوست جانم رو خوندم، فكر كردم چه خوب بود اگه اين پُست رو تبديل به يك بازي مي كردن و از بقيه دوستانشون هم براي نوشتن دعوت مي كردن؛ مخصوصاً من كه سوژه براي نوشتن ندارم و وبلاگم رو سال به سال آپ نمي كنم! امشب اما باز اين خرابِ نوستالژي بودنم زده بالا و دلم تنگيده براي روزهاي اول وبلاگ نويسي ام. بعد با خودم فكر كردم كه چقدر من هم دوستان وبلاگي ام رو دوست دارم ها (اين قدر)، و دلم خواست براي دوست جان هام پُست بنويسم كه در ادامه مطلب اگه دوست داشتيد بخونيد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:29  توسط آرزو  | 

 

در تاريخ دهم مهرماه 1387، مطابق با سلخ شوال 1429 و عيد سعيد فطر، براي اولين بار در عمرم براي صبحانه كله پاچه خوردم. خودمونيم ها، يك عمر اَلَكي اَخ و پيف مي كردم؛ عجب خوشمزه بود!

 

 

پي نوشت۱: ناهار و شام امروز (يعني همين دهم مهر) كه هيچ، فكر كنم فردا هم نتونم غذا بخورم.

پي نوشت۲: ممنون دوست جان از اين صبحانه بسيار و آن عيدي بسيارتر!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:4  توسط آرزو  | 

 

رجزمويه - اميد مهدي نژاد

 

 

 
مجموعه شعر "رجز مويه"
اميد مهدي نژاد
كتاب آفتاب
چاپ اول ۸۷
تيراژ: ۳۰۰۰ نسخه
قيمت: ۱۲۰۰ تومان

 

نه خِير! اين بار از كتاب تعريف نمي كنم. از ماجراهاي خريدش هم نميگم. نميگم هم كه تا حالا به چندين نفر هديه اش داده ام (زيادن آخه!) اصلاً هم دوست ندارم بدونيد كه دوستش دارم كتاب رو يا نه. فقط مي نويسم تا بشناسيدش و دو تا از شعرهاش رو هم مي نويسم؛ خودتون به شيوه ي لطفاً بايد! بريد و بخريد و بخونيدش. تازه اشم من نمي دونم مركز پخشش غير از كتاب آفتاب كجاها هستش. آقاي قدسي! لطف كنيد و خودتون قلم رنجه كنيد و برامون بنويسيد كه كتاب رو تا كجاها رسونديد. بعدش هم اینکه شعري كه در ادامه ي مطلب اومده رو براي هر تهراني كه خوندم، رگِ گردنش متورّم شد، متورّم شدنی!!! چند نفر هم تصميم گرفته اند كه براش جوابيه بنويسن، از جمله آقاي شاهين، همنورد دماوند. در هر حال اگه تهراني يا ساكن تهران هم كه نباشيد، از خوندنش ضرر نمي كنيد.

دزدها بيدارند، پاسبان ها مست اند
گِرد خود مي گرديم، كوچه ها بن بست اند

لاله ها مجروح اند، كاسه مي گردانند
سروها مسكين اند، پاي تا سر مست اند

بادها، پرچم ها، سورها، ماتم ها
-جاي مردان خالي- همه امشب هستند

پي ِ شر مي گردند، گزمه ها نامردند
شهر از سگ پُر بود، سنگ ها را بستند

وارثِ توفانيم، خاكِ بي سامانيم
چشمه هامان خشك اند، قلّه هامان پست اند

آرزو بيهوده است، گِرد خود مي گرديم
رنگِ فردايي نيست، روز و شب همدست اند

 

بعداً نوشت:

 علاقه مندان تهرانی می توانند کتاب رجز مویه را از آدرس زیر تهیه کنند:
خیابان انقلاب - چهارراه کالج - فروشگاه نشر معارف تلفن : 88911212
يا به صورت تلفني كه تا ۸ روز بعد براي شما ارسال مي شود: 2222204-0511 کتاب آفتاب

 

پ.ن۱: اصلاً هم تابلو نبود كه خودم از كتاب خوشم اومده، نه؟
پ.ن۲: خودم تصميم دارم هفت، هشت تا ديگه از اين كتاب بخرم. به قول يك هم خوابگاهي: زورتون بياره! چون می خوام همه شون رو هدیه بدم.
پ.ن۳: يادم رفت عيد مباركي بگم. به به! خوش اومدين. عيد شما هم مبارك.

* عنوان مطلب برگرفته از اولین غزل کتاب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:8  توسط آرزو  | 

هان؟! چیه؟ خب چرا تعجب نمی کنید؟ از چی؟ از این که چرا دوباره اون عبارت توضیح وبلاگم رو اون بالا نوشتم؟ کدوم؟ همون که ۲۶ سالمه و دبیر فیزیکم و ... . دیدید؟ تعجب کردید؟ نکردید؟ خب حالا تعجب کنید که از شنبه می رم مدرسه، می رم مدرسه، جیبام پره فندوق و پسته! می بخشید این کودک درون من حسابی به وجد اومده خب. از صبح که باهام تماس گرفتن و گفتن که باید برم، به سان آن موجود نجیبی می باشم (که اولش با خ شروع میشه، شایدم ق!) که بهش مانچی تند و آتشین داده باشن، بس که ذوق کرده ام و ورجه وورجه.

حالا یک بار دیگه همه با هم:

می رم مدرسه، می رم مدرسه، جیبام پره فندوق و پسته.

پ.ن۱: ای بابا! حالا من بی جنبه ام، شما چرا دیگه آخه؟!

پ.ن۲: فعلا به اندازه ی ۱۲ ساعت در هفته تدریس دارم، اون هم بدون بیمه و سابقه کار و این حرف ها. ولی اون قدر دلم برای مدرسه تنگیده که همه ی این حرف ها رو بی خیال شدم.

 

بعداً نوشت:

اينجانب از سوي خانواده ي محترم شامل مامان جان، بابا جان و امير جان، و همچنين دوست عزیزم يعني زينب جون جان، شديداً تهديد شده ام كه بي جا مي كنم اين كار پاره وقت رو قبول كنم و بهتره كه بايد! بگردم دنبال يك كار ثابت. الان من تبديل شده ام به همان موجود نجيبي كه با خ يا ق شروع ميشه و اين بار توي گِل مونده. يكي به دادم برسه واويلا!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:18  توسط آرزو  | 

ايشون: اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود/ يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد...فيقول له كن فيكون...
من: خواهشي داشتم از تو شبح آينه پوش/ اي كه از عشق پُر و از نم احساس تري/ تو كه تا شهر خدا عازم رفتن هستي/ مي شود قلب مرا هم به زيارت ببري؟!
ايشون: 1 كتابي ديشب صيد كرده ام، به دلم افتاده به مناسبت عيد فطر به شما هديه بدم. نتونستم بهتون نگم. خيليييييييييي خوندنيه!
من: چي؟
ايشون: "شهر خدا" از آقاي پناهيان. تازه از چاپ بيرون اومده. داغ داغه.
من: شرمنده مي فرمائيد دوست جان. ممنون.
بازم من: چه جلب! تو كه تا "شهر خدا" عازم رفتن هستي...
ايشون: واي راست ميگي ها. خوراك وبلاگت جور شد. ميگم ها دلم گرفته... داره تموم ميشه...
من: چي؟ كتاب يا ماه مبارك؟
ايشون: شهر خدا. منظورم ماه مباركه. ايهام رو حال كردي؟
من: دچار مي رسي اما درست ساعت دير/ دوباره دير...و اين ديرها چه بسيارند!
ايشون: به قول مرحوم دكتر قيصر "ناگهان چقدر زود دير مي شود..."

 

پي نوشت۱: ديشب (همين شبي كه تموم شد و الان سپيده اش داره سر مي زنه) بعد از حدود دو هفته، اولين شبي بود كه مثل فرزند آدم خوابيدم و وب گردي و شب گردي نداشتم. مي نويسم تا خودم يادم بمونه.

پي نوشت۲: ايشون جان! آخرشي!!!

 

* برگرفته از نام داستاني از "ريموند كارور" با عنوان "وقتي از عشق حرف مي زنيم، از چه حرف مي زنيم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 5:58  توسط آرزو  | 

گزينه شعر "شاعر شنيدني است"

گزينه شعر "شاعر شنيدني است"

محمد علي بهمني

نشر دارينوش

چاپ اول: بهار 77

تيراژ: 3000 نسخه

 خوشنويس: هاشم زمانيان

 

 ۱۴:4۰– نما داخلي – خانه

خسته ام. بس كه يك عالمه براي اين ترجمه ي لعنتي به مانيتور زل زده ام، چشم هام درد گرفته؛ و تختخواب مرا به شدت به سمت خويش مي خواند. من اما شتابان! به سمت كتابخانه عزيزتر از جان مي رم. گزينه شعر شاعر شنيدني است از غيب مياد توي دستم. "خُب پس مي خواي امشب از تو و شعرهات بنويسم؛ اي كلك!" شروع به خوندن شعرها مي كنم تا يكي از ناب ترين هاش رو اين جا بنويسم.

۱۴:55- نما داخلي – نشسته بر تخت

مشغول خوندنِ كتاب هستم كه صداي زنگ اس ام اس مياد. صندوق ورودي اما خاليه. روي صفحه ي گوشي ام هم نشانه ي پيام هست ولي خبري از پيام (كدوم پيام؟!) نيست. گوشي رو Restart مي كنم و مي زنگم به مسئولِ آزمون و خطاي گوشي ام (= زينب بانو جون جان) و ميگم برام يه پيام بفرسته (حالا هر چي كه شد)؛ بعد هم كتاب رو مي گيرم دستم و شعري كه داشتم مي خوندم رو ادامه مي دم:

امشب ز پشت ابرها، بيرون نيامد ماه...

باز صداي رسيدنِ پيام، و اين بار پيام زينب قابل رؤيت هستش:

بشكن قُرُق را ماهِ من، بيرون بيا امشب

اين منم كه مي بينيد. بعدش هم زودي شماره اش رو مي گيرم و داد مي زنم كه: "تو از كجا مي دونستي من چه شعری رو دارم مي خونم که مصراع دومش رو برام فرستادی دي وو نه؟!"*

۱ بامداد – نما داخلي – رو به مانیتور و در حال تایپ

حيف نيست اين شعر رو -كه انتخابش محصولِ تله پاتي قوي من و دوست جانم هستش- اينجا نخونيد!

 

* به اين "دي وو نه" چي ميگن؟ فُحش ِ تحبيبي؟!

پ.ن1: همه جا ساكته اما صداي ناصر عبداللهي داره توي گوشم مي پيچه.

پ.ن2: مي دونم هاني! بار اولت نيست كه . فقط اگه مي دونستي با اين كارات چه ظلمي به من كردي تا حالا و چه به سر این سليقه ي كوفتي ِ من آوردی. آخ اگه می دونستی... (آخ اگه بارون بزنه)

 پ.ن۳: دوست جاني كه sms مذکور رو فرستادی! پیامت تازه همین الان رسید، به جانِ خودم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:40  توسط آرزو  | 

تازه اشم كفش هاي خودم خيلي خوشگل تر مي باشد و اين عكس ناچاراً تزييني مي باشد؛ ناچاراً ها!

بعد از رسیدن به قله ی دماوند با تحمل همه ی سختی هاش، با خودم فكر مي كردم ديگه هيچ كاري توي اين دنيا نيست كه با داشتن اینهمه مرارت! برام جذاب باشه. ديشب اما فهميدم هست؛ و اون اينه كه فك كن! ساعت ده شب باشه، اهلِ منزل بدونِ جمع كردنِ سفره ي افطار هنوز منتظرت نشسته باشن(با شمشير بسته شده از رو و زير!)، كفش هاي پاشنه بلند(حدوداً ۸ سانتي متري) به پات باشه، طمعِ تاكسي داران براي كرايه ي دربست گُل كرده باشه، در خيابان مجبور به دويدن باشي، و توي خُل و چِل (خودم رو عرض مي كنم ها!) نه به خاطر يك مُشت دلار، كه فقط به خاطر يك فنجان چاي دارچيني طي عملياتي محيرالعقول و خفن ژانگولر، خودت رو به خونه ي یک دوست برسوني. حالا چه مي كنه اين پايه بودن!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:10  توسط آرزو  | 

"برای نصیبه، رفیق و همكلاسي قدیم، که پرتاب های سه امتیازی اش حرف نداشت"

و چشم هاي تو شب نامه هاي اين دردند

كه مردهاي جهان جملگي نه يك مردند

سكوت آينه ها نيز از رضايت نيست

كه از صلابت فرياد خويش دلسردند

درخت خاطره هامان نشسته در باد است

و شاخه هاي تفاهم تكيده و زردند

دوباره شب پره ها در سكوت مي گريند

به دور مهر خيالي هنوز مي گردند

تمام ثانيه ها زمهرير و چلچله ها

هنوز در پي يك نو بهار مي گردند

 

به گمانم پي نوشت و اين حرف ها لازم نباشه براي توضيح به دوست جان هاي وبلاگي. شرايطِ مضطر گونه ي نصيبه دلم رو حسابي به درد آورده و اين ها كه نوشته ام فقط به همسر ناجوانمرد ايشان مربوطه؛ و لاغير!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:9  توسط آرزو  | 

خوشحالم كه به  این بازي دعوت شده ام. بازي كه پيش از اين و بدون اينكه بدونم كه قابليت بازي شدن داره، براش نوشته بوده ام: تا حالا نشر باغ رفتی؟ بی نظیره! جایی دنج و آرام که توش احساس می کنی موجودی عزیزتر از کتاب وجود نداره. تعطیلات عید فرصت خوبیه برای نشر گردی. يا : کتابفروشی خوب کجا بود؟ یکی اش رو من معرفی می کنم و در راستای همان دموکراسی جانمان که آرزوست! برید و سر بزنید و حظ کنید و کتاب بخرید. 

از كتاب سراهاي عقشولي ام به ترتيب از آخر به اول مي نويسم؛ يعني اول تر، اون هايي هستن كه آخرتر باهاشون آشنا شده ام.

  • مشهد رفتن خوبه. هر بار كه به مشهد رفته ام، با يه ساك پر از سوغاتي ِ كتاب، براي خودم و بقيه برگشته ام. اما اين بار جايي كه سكني گزيديم (بابا ادبي نويس!) براي من فقط يه نموره با بهشت فرق داشت. 3 صبح از قطار پياده ميشيم و خُب آقاي قدسي!* كجا بايد بريم؟ باغ نادري، گنجينه كتاب. نديديد كه شاخ هاي منو كه! به قول آقا ياسر عمراً منو گُم ميكردن، چون مي دونستن كه كجا بايد پيدام كنن. در همين پاساژ عزيز با n تا كتاب فروشي، يه جايي هست كه من خيلي براي خودم و صاحب اين جا متاسفم كه فقط روز آخر تونستم به ديدنشون (هم كتاب فروشي، هم صاحب كتاب فروشي) نائل بشم. براي خودم متاسفم چون اونقدر آقاي قدسي** ماه و كتاب دوست و فرهيخته بودن كه دلم به حال خودم سوخت كه چرا ساكن مشهد نيستم. براي ايشون البت از اين جهت متاسف شدم كه يك كتاب خر (فحش نيست ها، به جان خودم!) و كتاب خوار ِ تير رو از دست دادن. برادر كوچكترشون هم بودن كه كم از دو برادر بزرگشون نبودن. تازه اشم براي كتاب ها كلي تخفيف بهم دادن و از همين جا تشكر و اينا. دفعه ي بعد كه به مشهد رفتيد، اگر به كتاب آفتاب سر بزنيد، حتماً مي فهميد كه چقدر كم راجع به شدت خوبي هاش نوشتم. (فقط كاش يه كم فضاش بزرگتر بود كه با يك گردش به راستِ من، همه ي سي دي هاي توي قفسه نمي ريخت پايين) نمره اش هم ۵/۱۹ تا يه فضاي بزرگتر دست و پا كنن براش.

 

  • انتشارات آستان قدس رضوي، كه هر بار ازش بيرون اومده ام فكر كرده ام كه دفعه ي ديگه حتماً بيشتر پول ميارم. تخفيف هم داره و خوشمان مي آيد! جاي كتاب هاي عقشولي هم كه كاملاً مشخصه. نمره اش ۱۸ (به خاطر اينكه كتاب هايي كه من دوست ندارم زياد داره و گيجم ميكنه.)

 

  •  كتابفروشي زمينه (بدون شرح) نمره نداره، حرف نداره، گفتن نداره!

 

  • انتشارات بهجت- خب راستش كتاب ها و فضاش مثل بقیه ی كتابفروشي هاست اما  آنی که باعث میشه اینجا جزء جاهای دوست داشتنی من بشه، صاحب/فروشنده ی خوش ذوقی است که داره.(۱۷ به خاطر دوري راهش!)

 

  • كتاب فروشي دهكده توي شهر اراك. بار اول كه توش پا گذاشتم، برف فرهاد داشت پخش مي شد و بيرونِ كتاب فروشي گُرّگُر برف مي اومد و مثل چي يخ كرده بودم. هواي كتابفروشي هم سرد بود اما فضاش حسابي گرم (حذف به قرينه ي لفظي رو داريد؟!) فروشنده هاش رو هم بيشتر به اين خاطر دوست داشتم كه كاري به كارت نداشتن و مي تونستي هر چقدر دوست داري وسط كتاب ها بچرخي. چيدمان هم خوب بود. فقط چند رديف از كتاب ها براي قد كوتاهِ من، خرماي بر نخيل بود! خيلي وقت هستش كه اراك نرفته ام و نمي دونم چه تغييري كرده اون جا. كسي اگه مي دونه برام بنويسه. (۵/۱۲ تا فقط قبول بشه. همه چيزش بر وفق مراده، فقط حيف كه جاش بده!)

 

  • نشر باغ كه از لحظه اي كه مي خواهي وارد بشي عكس هاي با پرنسيب نويسنده ها جوّ با كلاسي بهت ميده.( فقط زياد دچار اتمسفرزدگي نشيد ها!) فروشنده هاش كه، به گمونم همون صاحبان كتابفروشي باشن، هيچ اِفه ي روشنفكري ندارن؛ با اين حال وقتي حرف مي زنن حسابي كم مياري (خودم رو عرض مي كنم.) اونقدر كتاب توش زياده كه فكر مي كنم يا بايد يه فكري به حال فضاي كم اون جا بشه، يا در چيدمان كتاب ها تجديد نظر بكنن.(۱۹)

 

  • نشر چشمه، اي بزرگ عقشولي! اي بهترين خاطره ي زندگاني من! اي صاحبِ فروشندگانِ بد اخلاق و خوش اخلاقِ توامان! اي پر از كتاب هاي عقشولي! اي تخفيف دهنده به شيوه ي هزاره ی سوم! اي تو خودت نمره ي بيستي! خداييش هر چي تا حالا راجع به چشمه نوشته ام باز هم كمه. من به اين يك تكه از بهشت روي زمين عاشقم. اگه بگيد چرا، هزار و يك دليل ميارم اما مطمئن باشيد هيچ كدوم درست نيست. دوستش دارم چون دوستش دارم. همين! اگر عضو سيستم خريد و تخفيف اون بشيد، عمراً دلتون بخواد جاي ديگه اي كتاب بخريد؛ مگر اينكه صنمي مثل آخرين عقشولي من داشته باشيد. نمره اش هم ۲۰  (انتظار نمره ي ديگه اي داشتين؟)

 

  • كتاب مدائن كه نازي آباد آمده ها مي شناسنش. اولش شهر كتاب بود و بعد آقاي خجسته كتاب فروشي رو مستقل كرد. دو تا فروشنده ی ماه هم داره که بعد از چند وقت با هم دوست شدیم و حالا کافیه یه زنگ بزنم که سارا جان! دارم می رم تولد؛ یا فاطمه جونم! دوستم ارشد قبول شده. سریعاً يكي از كتاب هايي رو كه مي دونن مناسبه برام كادو پيچ مي كنن و من رو شرمنده (آخر قرينه است براي حذف ها!) اينم ۲۰، بس كه خرابِ نوستالژي ام من.

 

* ياسر قدسي

**عابس قدسي

***یه عالمه جای دیگه هست که کتاب می فروشن و دوستشون دارم. مثل اون حراجی کتاب توی انقلاب که بعضی از عزیزترین کتاب هام رو به قیمت ۲۰۰ یا ۴۰۰ تومان از اون جا خریده ام. مثل خانه کتاب کاشان یا چند جای دیگه. اما این ها که نوشتم جاهایی هستن که اگه فقط یک روز از عمرم مونده باشه انتخاب می کنم و حتماً بهشون سر مي زنم (در مورد كتاب فروشي دهكده توي اراك شك دارم البته!)

 

 بعداً نوشت: يادم رفت كه بايد دوستانم رو به بازي بگيرم؛ ببخشيد، به بازي دعوت كنم

خانم ها: دلنوشته هاي يك خانم مدير، دلستان، ناگهان چقدر زود دير مي شود!

آقايان: در كوچه هاي گناباد، شميم كوثر، كوهپيمايي در ايران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:11  توسط آرزو  |