|
27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشستهام! علاقهمنديهام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال. |
كاش خانم مدير بود، هارد كندي بود، جوانه بود....! كاش!!!
نوستالژيم زده بالا امشب![]()
بعد: دلي جونم كه بهم سر مي زنه و برام مي نويسه...تهِ نوستال بازيه! ممنون دلي![]()
و بادهاي جهان جمله تكيــهگاهِ مناند
پ.ن۱: بعد از زلزله اومد.
پ.ن۲: ارزش ِ ادامهدار شدن داره؟
بـعد از حدود ۴جلسه فاطمه ياد گرفته كه چه جور با جعبه لايتنرش و محتوياتش كنار بياد. يعني حالا ديگه ترجمه كلمات و تلفظشون رو با مداد و خيلي كمرنگ مي نويسيم پشت برگه ها كه يه وقت شيطون نره توي جلدش و نخواد يه وقتي با تقلب جواب بده. جالب اينه كه خانواده اش كاملاً نسبت به اين موضوع بي تفاوت هستن و حتي نپرسيدن كه آيا اين وسيله ي كمك آموزشي جزء خدمات پس از تدريس ِ!!! آموزشگاه هستش يا اين معلم طفلكي خودش هزينه ي خريد اين بسته رو داده، يا چي؟!؟ (البت بين خودمون بمونه كه اين رو براي خودم خريده بودم تا به كمكش واژه هاي زبان تخصصي رو براي ارشد بخونم) در ضمن تصميم گرفتم به جاي فيزيك به فاطمه رياضي تدريس كنم و فيزيكش مال يكي ديگه باشه. از شما چه پنهون سر ِ اين كه من مي تونم توي درس رياضي بيشتر كمكش كنم با خانم سنجرودي -مدير آموزشگاه- شرط بندي هم كرده ام.
حالا هم يه شاگرد جديد سوم تجربي دارم كه رياضي رو بهش درس ميدم و از لحظه اي كه شروع به درس دادن بهش ميكنم حواسم پي اين هستش كه واقعاً چرا؟ چي چرا؟! خُب معلومه! چرا بايد اين همه عكس ِ پوريا پورسرخ در حالتهاي مختلف به در و ديوار ِ اتاق باشه: پوريا پورسرخ سلطان قلبها؛ پوريا پورسرخ براي گلزار خط و نشان كشيد؛ پوريا پورسرخ: آدمي كه فكر مي كنيد من نيستم؛ پوريا پورسرخُ ...! فك كن! يعني اين آدم ِ طفلكي خودش خوشش مياد انواع و اقسام عكسهاش با قيافه هاي چپ اندر قيچي باعثِ ديوونه شدنِ يه معلم ِ طفلكي تر بشه؟ بعد هم كه خانواده ي محترم انتظار دارن رياضي۳ بچه شون بشه ۲۰، حالا نشد ۱۹.۵.
خسته شدم از نوشتن. فعلاً شب بخير![]()
پ.ن۱: وقتي كه من خشن ميشم.........
پ.ن۲: همين طور آنلاين نوشتم و اين بلاگفاي ... معني نيم فاصله رو نميفهمه انگاري!Eeeeeekh!
پ.ن3: سلام امير![]()
مـيدونم براي نوشتن خيلي دير شده، اما دير نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه؛ مگه نه؟
خُب قرار ميشه بعد از كلي "نه" و "آره" اومدن توي كارم، بالاخره با گروه برم مشهد و استخواني سبك كنم؛ اونم در حالي كه بليط قطار ندارم و شايدم اصلاً نتونم برم. بعد چي ميشه؟ ييهو از قطار جا ميمونم و مجبور ميشيم 15ساعتِ تمام توي اتوبوس بشينيم و استخوان سبك كنيم، اِ، نه! استخوان خُرد كنيم. با كي؟ آهان با دوست جان! تازشم مجبور ميشيم سالاد الويه نازنين رو به دليلِ نداشتنِ نان (كه پيشِ ليلاست و ايشون هم توي قطار) با چيپس ميل بفرماييم. نه رستوراندار ِ بين راه (گمونم سمنان بوديم) و نه بوفهدار، هيچكدوم حاضر نشدن بهمون يه كم نون بدن تا غذامون رو باهاش بخوريم. معلوم نبود اگر اصلاً غذا و پول نداشتيم چي ميشد! وقتي هم كه آقاي ابراهيم به كمكراننده گفت كه اگه ميتونه برامون از رستوراندار نون بگيره، جوابش اين بود كه اينجا تا كسي غذا نخوره بهش نون نميدن. نميدونم چرا حسّ ناسيوناليستيم بدجور گُل كرد و با عصبانيت گفتم: اگر اينجا يكي از رستورانهاي بينِ راهِ آذربايجان و اردبيل بود و رانندهاش هم تُرك بود، نون كه سهله، خودش ما رو ميبرد و برامون غذا ميخريد. ميدونم كه در واقع شايد اينطور نباشه، اما خُب ديگه...بدجور احساسِ غربت كردم. البت آقاي كمكراننده وقتي كه ديگه غذامون تموم شده بود برامون نون آوردن كه خُب ديگه نوشدارو بعد از...
بگذريم...ميخواستم از صيدِ كتاب بگم كه نميدونم چطور شد قصهي حسين كُرد از آب دراومد.
كتاب آفتاب كه معرّف حضور ِ انورتون هست؟ اذيت نكنيد ديگه، هست! مگه توي مشهد چند تا كتابفروشي ِ دنج و كُنج سراغ داريد كه تازه صاحبانش هم بسي فرهيخته و خوشرو و قدسي باشن؟! نه بگيد ديگه!
يك روز عصر از پلههاي گنجينه كتاب دويدم پايين و زودي خودمُ رسوندم به كتاب آفتاب و تازه بچهمحلهامون هم (كه عبارت بودن از ابراهيم و احمد و احسان و عاطفه) صدا زدم كه بيان. اولش آقاي قدسي junior بودن و بعد كه ما رفتيم يه دوري بزنيم و برگرديم، آقاي قدسي senior تشريف آورده بودن و بسي مشعوف شديم از زيارتشون. حيف كه آقاي قدسي middle نبودن!
گرچه در سايهي لطفِ تو پريشان هستيم/ ما بر آن عهد كه بوديم كماكان هستيم
خلاصه كه همهي اينها رو تعريف كردم تا برسم به اينجا: خُب توي يك كتابفروشي توپ (توپ ها!) هستي، كلي هم كتاب انتخاب كردي (با اينكه اولش قصدِ خريد نداشتي) و بعد تازه چشمت ميافته به «رصد صبح» كه بهش عقشولي هستي و قيمتش هم 4300تومان ميباشه. چيكار ميكني؟ خُب ديگه از اينجا به بعد آموختنِ ترفندهاي صيدِ كتاب براتون خرج برميداره و لطفاً كمكهاي نقدي خود را به حسابِ... (لوس!!! با خودمم!)
«يادمه يه روزي توي نشر معارف يك ساعت ايستاده بودم و داشتم اين كتاب رو ميخوندم، آخه پول نداشتم بخرمش» اين جمله رو توي كتاب آفتاب ميگم و وقتي احمد «رصد صبح» رو ميگيره نزديكه كه خفه بشم از حسودي. اما از اونجايي كه من دختر خوبي هستم و اَصَّنَم! حسود نيستم، خيلي هم خوشحال ميشم كه خريدتش و مثلِ اين آدمكارتونيها دندونم برق ميزنه كه آخ جون! حالا يه كتابشعر ِ توپ داريم كه توي قطار ِ برگشت بخونيمش.
خُب احمد كلاً هميشه معادلاتِ آدم رو بههم ميريزه؛ يعني نات اونلي توي قطار ِ برگشت خبري از شعرخواني نيست، بات آلسو كتاب رو همونجا بهم هديه ميده و توش هم مينويسه: «كتابي كه ارزش اين رو داشته باشه يك ساعت وقت بذاري تو كتابفروشي بخونيش، شايد ارزش اين رو هم داشته باشه كه به عنوان هديه قبولش كني. 28/6/88- مشهد مقدس- كتاب آفتاب»
تازشم خود آقاي قدسي senior هم كتاب «سلوك باران»رو بهم هديه دادن كه از همين تريبون (نه بابا!) كلي سپاس و اينا خدمت ايشون دارم كه بندهنوازي فرمودن.
«رصد صبح» خوانش و نقد شعر جوان امروز هستش به قلم "محمد كاظم كاظمي" از انتشارات سوره مهر كه قيمتش رو هم قبلاً گفتم ديگه.
از اين كتاب چند تا از شعرها رو انتخاب كردهام و از ديشب تا حالا مشغول به تايپيدنشون بودم كه براتون ميگذارم. ان شاالله خوشتون بياد.
آهان راستي! ممنون آقاي احمد بابت اين هديه.
پ.ن۱: بين خودمون بمونه، جونم در اومد تا اين پُست رو بگذارم.![]()
پ.ن۲: شعرها رو از آخر به اول می تونین همین پایین مایینا بخونین![]()
و قول ميدهم اين شعر ِ آخري باشد
كه رو به سمتِ وسعتِ تنهاييام دري باشد
من از بلندترين كوهِ غرب آمدهام
و دختري كه در او حسّ برتري باشد....
نميتواند از آن بانوانِ محترمي
كه اسم ِ كوچكشان را نميبري باشد
چگونه موقع ِ رقصيدنِ تو كِل نكشد؟!
زني كه تشنهي اين شور ِ بندري باشد
پس از وزيدنِ تو گيسوانِ سركش ِ من
چگونه گوش به فرمانِ روسري باشد؟!
تو؛ شاهزادهي من! تا كجا نظر داري
به هر ترنج كه آبستنِ پري باشد
حسود نيستم اما تحمّلش سخت است
كه دستهاي تو در دستِ ديگري باشد
نترس! دارم از اين خانه ميروم، آقا!
و قول ميدهم اين شعر ِ آخري باشد...
بـا هر بهانه گرم ِ سخن ميشوي چرا؟
با مثلِ من دهن به دهن ميشوي چرا؟
زيباترين سرودهي دنيا خودِ تويي
مشتاقِ شعرخوانيِ من ميشوي چرا؟
آرامش ِ تمام ِ جهان را به هم زدي
بيگانه با رسالتِ زن ميشوي چرا؟
از شرع و عرف گفتم و، گفتي كه "اينقدر
پابندِ رسمهاي كهن ميشوي چرا؟"
وقتي جدايي تو چنان روز روشن است
اينقدر زود پارهي تن ميشوي چرا؟
دلتنگم از نبودنِ چشمت، نگاه كن
عاصي شدم، بيا و مرا سر به راه كن
بختِ سپيد، دلخوشي ِ كودكانهايست
بختِ مرا به جادوي چشمت سياه كن
بي اشتباه راه به سويي نميبريم
يكبار هم به خاطر ِ من اشتباه كن
بگذار صادقانه بگويم، عزيز من!
من طاقتِ بهشت ندارم، گناه كن
دلواپس ِ جنون من و عقلِ خود مباش
تا زندهايم زندگي ِ دلبخواه كن
ماهي نه، نهنگ اينبار در تور ِ من افتاده است
گفتم كه براي من صيدِ دل ِ تو ساده است
گفتم: غزلم گير است، حالا چه تواني كرد؟
با عشق كه هم درمان هم دردِ خدا داده است
انكار نكن، گوياست شوريدگي ِ روحت
گوياتر از آن حجبِ جسمت كه عطشزاده است
تو آنِ مني، من نيز آنِ تو، تخيّل نيست
دست از لج و لجبازي بردار كه قلّاده است
دلخند بزن، لبخند آميزهي ايهام است
اين شيوه تبسّم، آه! بر آينه سمباده است
دلخواه نگاهم كن تسليم ِ گناهم كن
چشمانِ تو منشور ِ آيينگيِ باده است
بنشين و بنوشانمدر خويش بجوشانم
اين مستي ِ معكوس است افتاده ام استاده است
تو صيدِ مني يا من صيدِ تو، تفاوت نيست
در بند شدن گاهي آزادي آزاده است
صيّاد تو باش اصلاً پرهيز چرا از من؟
اين صيد براي تو آمادهي آماده است
"هفت رودِ مقدس"
به چهار ميخِ ستم مي كشد تو را بدنم
پرنده جان! نفست را رها كن از دهنم
دلت جدا نشد از من، اسير هم شدهايم
برون شو از مژههايم اگر بهانه منم
پرنده جان! غم ِ نان حل نمي شود، بنويس
دوشنبه دوم دي ماه پسته ميشكنم
رگانِ عاقليام را به تيغها بسپار
دوباره ساعتِ ... بايد به كوهها بزنم
عجب مسافر بنبست را خبر داري
ترك ترك شده اين روزها سفالِ تنم
به هفت رودِ مقدس برو دعايم كن
گم است خانهي بودا ميانِ پيرهنم
درخت، رابطهاش با بشر اساطيريست
هزار برگِ سپيدار مي شود كفنم
"تو شاعرانهترين اتفاق عمر مني"
هميشه خواستهام از خدا فقط او را
چنان كه تشنهلبي، چاي قندپهلو را
به مرگ راضيام؛ آنجا كه راوي قصّه
سپردهاست به او پيك نوشدارو را
سفر كه فاصله انداخت بين ما، امروز
دوباره سوي من آورده اين پرستو را
تن تو عطر پراكنده يا كه آوردهاست
نسيم ِ صبح ِ نشابور با خود اين بو را؟
دوباره از تو نوشتم، هوا معطّر شد
بريدهاند به نام ِ تو نافِ آهو را
گرفتهاند به نام غنائم جنگي
سياهلشكر موها كمانِ ابرو را
مرا دليست پُر از آه و آرزو؛ مشكن
براي روز مبادا چراغ ِ جادو را
تو شاعرانهترين اتفاق ِ عمر مني
بگو چهكار كنم چشم ِ ماجراجو را؟
"كتاب نجات"
با استكانِ قهوه عوض كن دوات را
بنويس توي دفتر من چشمهات را
بر روزهاي مردهي تقويم خط بزن
واكن تمام پنجرههاي حيات را
خوانندهي كتيبهي چشم و لبت منم
پُر رنگ كن به خاطر ِ من اين نكات را
ما را فقط به خاطر ِ هم آفريدهاند
آنسان كه خواجه حافظ و شاخه نبات را
نام ِ تو با نسيم ِ نشابور ميرود
تا از غبار ِ غم بتكاند هرات را
يك لحظه رو به معبدِ بوداييان بايست
از نو بدل به بتكده كن سومنات را
حالا بايست! دور و برت را نگاه كن
تسخير كردهاي همهي كاينات را
تا پلك ميزني، همه گمراه ميشوند
بر روي ما مبند كتابِ نجات را
"نستعليق حيراني"
چه خطّي مينويسد سرمه بر بادام طولاني
كتابت كن تماشا را به نستعليق حيراني
جلاجنگِ سُم ِ اسبان، خراج ِ چشمْ زخم ِ تو
بگو چشمت كنند آهو سوارانِ خراساني
رسولانِ سر ِ زلفت، پريشاناند از هر سو
به بعثت ميرسد هر سوي اين گيسو پريشاني
چه سرخي ميكند خنجر خراميهاي رگهايت
انارت را دو قسمت كن؛ شهيد اوّل و ثاني
برقص اي آتش ِ هندو! دواتِ روي كاغذ را
كه نستعليق را شيواتر از آهو برقصاني
فراوان كرده حسنت رونق ِ بازار حالم را
چه حالي دارد از حُسنِ تو بازار ِ فراواني
سپاهِ سيب غلتيد از طوافِ كعبهي چشمت
كه آسيبِ بلا را از مريدانت بگرداني
چه ميگويم؟ نمي گويم؛ كه خاموشاند درويشان
كه خاموشاند هنگامي كه تو انجيل ميخواني
سلامم را به دار آويز و در بگشا به تكفيرم
مسيحاي جوانمرگِ من از ترس ِ مسلماني
"زيارت"
دل سپرديم به چشم ِ تو و حركت كرديم
بعدِ يكي عمر كه مانديم...كه عادت كرديم
دستهامان همه خالي...نه! پر از شعر و شرر
عشق فرمود: "بياييد"، اطاعت كرديم
خاك آلوده رسيديم به آن تربت پاك
اشك آلوده ولي غسلِ زيارت كرديم
گفته بودند كه آرام قدم برداريم
ما دويديم...ببخشيد...جسارت كرديم
ايستاديم دمي پاي در "باب الرّأس"
شهر را –بعدِ سلامي به تو- لعنت كرديم
سهممان در حَرَمت يكسره سرگرداني
بس كه با قبلهي شش گوشه عبادت كرديم
تشنه بوديم دو بيتي بنويسيم برات
از غزلباري چشمانِ تو حيرت كرديم
هي نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نشد
واژهها را به شبِ شعر تو دعوت كرديم
"همه با قافيهي عشق، مصيبت دارند"
از تو گفتيم، اگر ذكر مصيبت كرديم
وقتِ رفتن كه حرم ماند و كبوترهايش
بي پر و بال نشستيم و حسادت كرديم
و سري از سر ِ افسوس به ديوار زديم
و نگاهي غضبآلود به ساعت كرديم
تا قيامت بنويسيم براي تو كم است
ما كه در سايهي آن قامت، اقامت كرديم
بينمان باشد آن شب...ما...بين الحرمين
از چه با زينب و عبّاس و تو صحبت كرديم
كاش ميشد كه بمانيم؛ ضريحت در دست...
دل سپرديم به چشم ِ تو و حركت كرديم
"جمعهها"
تا لنگ ظهر ما همه خوابيم جمعهها
از تخت خويش روي نتابيم جمعهها
بگذارمان به گوشهاي و دستمان نزن
مانند خاكخورده كتابيم جمعهها
شش روز ِ هفته آب روانيم –جو به جو-
اينك مجويمان كه سرابيم جمعهها
افتادهايم كنجي –تعطيل و بي خيال-
بيزار از سوال و جوابيم جمعهها
شش روز ِ هفته –مثلِ فلان!- كار كردهايم
بنشين! نرو! كجا بشتابيم جمعهها؟!
شش روز هفته در پي "اينها" دويدهايم
بشمارشان كه اهلِ حسابيم جمعهها
شش روز ِ هفته يكسره گرديدهايم تا
جايي براي خواب بيابيم جمعهها
وقتِ غروب...آه! چه دلتنگ مي شويم
از فكر شنبهها به عذابيم جمعهها
اي يار ِ غار! باز بيار آن تغار را
تا بعدِ خواب كشك بسابيم جمعهها
گفتند: "صبح جمعه مي آيد امام عصر"
تا لنگِ ظهر ما همه خوابيم جمعهها!
دیروز اولین جلسه ی کلاس فاطمه رو رفتم. مامانش می گفت که معلمی که تابستون برای تجدیدی فاطمه رفته بوده، با دیدنِ دفتری که من توش می نوشتم و باهاش کار می کردم، کلّی به فاطمه سرکوفت زده که چرا از کلاسها استفاده نکرده و معلم به این خوبی داشته و اونوقت نمره اش این شده و از این حرفا. به مامان شاگردم گفتم که گذشته ها گذشته و باید از الان به فکر آینده باشیم و من هم روشهام رو بهبود میدم تا نتیجه بهتری هم بگیریم ان شاالله. با جعبه لایتنر شروع کردیم و به خاطر اینکه حافظه کوتاه مدت این دخترک بد نیست تونستیم خوب پیش بریم؛ اما متاسفانه حافظه بلند مدتش در مورد واژه های انگلیسی ضعیفه که خدا کنه این روش موثر واقع بشه.
پ.ن۱: من به پاییز عقشولی ام، و هی هی صدای شادمهر میاد که می خون: آی نمی دونی...
پ.ن۲: دارم "کتابخانه ی سحر آمیز بی بی بوکن" از "یوستین گاردر" رو می خونم. این کتاب که تموم بشه انشاالله از صیدهایی که توی "کتاب آفتاب" داشتم خواهم نوشت.![]()
فـاطمه رو يك ساله حدوداً كه ميشناسم. يك سالِ گذشته رو بهش زبان انگليسي درس ميدادم. اما امسال مردود شده و دوباره بايد كلاس ِِ اول دبيرستان رو بگذرونه. نه فقط به خاطر زبان، كه به خاطر ده تا درس ِ ديگهاش كه همه رو تجديد شده. يه دختر افسرده كه منُ يادِ كازيمودو ميندازه. گاهي فكر ميكنم خيلي از ماها كه نه گوژ پُشتيم -مثلِ فاطمه- و نه چهرهي غير جذابي داريم –باز هم مثلِ اين دخترك- با كوچكترين ناملايمتي توي زندگيمون دِپرس ميشيم و قيدِ زندگي رو ميزنيم. فاطمه اما زندگي رو دوست داره، از درس خوندن بدش نمياد. حالا درسته كه به خاطر بيماريهاش بدنِ ضعيفي داره و خيلي وقتا هم تنبلي ميكنه، اما نديدهام تا حالا دچار give up* بشه. امسال خانم سنجرودي –مدير آموزشگاه- تصميم گرفته فيزيكش رو هم بده به من. ميگه كه من تاثير خوبي رو اين دخترك داشتهام و روحيهاش خيلي بهتر شده و نمره زبانش از همهي درسهاش بهتر بوده و از اين دست هندوانهها. ميخوام از همين اولِ سال براش يه جعبه لايتنر بگيرم و لغتهاي زبان رو اينطوري بخونيم. براي فيزيكش هم برنامههاي خوبي دارم كه انشاالله بتونم اجرا كنم و زودي هم بيام اينجا بنويسم.
راستي اصلاً دوست دارين از شاگردام بدونين؟ حوصله دارين ازشون بنويسم؟ دوست دارين خاطراتِ يه معلم ِ خودشيفته فراهاني رو بخونيد؟ پس با ما همراه باشيد. اين روزها همه خاطراتِ آرزويِ نيمچه معلم را ميخوانند، شما چطور؟!
البت مسئوليتهام توي شركت زياد شده و سخت! خدا كنه بعد از ساعت چهار و نيم كه تازه ميخوام برم و از حسابان و فيزيك و رياضي و زبان بگم، قاط نزنم.
تازشم يكي از بچههاي شركت تصميم گرفته مدرك ديپلمش رو ارتقاء بده. تصميم داشت پيام نور بخونه كه نميدونم چرا منصرف شد. حالا ميخواد كنكور انساني بده. به سلامتي توي شركت هم به ايشون رياضي و زبان و آمار درس ميدم. خلاصه كه بعد از جمعآوري زبالهها راس ساعت 21، تا قبل از خواب هم وقت دارم؛ اگه خواستيد ميتونم زاويه حدّ آبِ حوضتون، تانژانت جوي آبِ سر كوچهتون، و چگونگي تلفظ صحيح I am a blackboard رو براتون تدريس كنم.
*تسليم
پ.ن۱: آقاي بلاگفا! جونِ مادرت بي خيال!
پ.ن ۲: گـَجـِت يعني چه؟!
یـك شعر، یك بهانهی بهتر به جای چای
یك استكان خیال مصور به جای چای
آرامش صدای تو وقتی كه میبرد
ما را به خلسههای مكرر به جای چای
دیگر چه جای واهمه! در این سكوت محض
فنجانی از ترانه بیاور به جای چای
در ذهن استكان تهی از كمانچهام
حتماً بریز یك نت دیگر به جای چای
لب تر نكن به تلخی این قهوهخانهها
بانوی تا همیشه مكدر – به جای چای
برگشته از ملال همین روزمرهگی
بگذار روی شانهی من سر به جای چای
پلكی بزن برای من ِتشنهتر بریز
یك جفت چشم قهوهای ِتر به جای چای
با من بنوش ای غم جامانده در دلم!
یك شعر _ یك خیال مصور _ به جای چای
سيد حبيب نظاري
پ.ن۱: از اينجا آوردمش![]()
پ.ن۲: خوابم، خرابم ،هر دو چشمم خفته در بستر / تیمار کن یارا! خمارا! بستری ها را (مهدي فرجي)