تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

 

گـر بر تو كردم بد گماني / بر من ببخشا، اي كه داني!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:47  توسط آرزو 

بـعد از مدت‌ها (مدت‌ها ها!!!!) عزم ِ خود را جزم مي‌نمايم (نه بابا!) كه بزنم به كوه. بعد مي‌فكرم كه چي شده حالا كه با اين‌همه كار و زندگي و كلاس و خستگي‌هاي يك هفته دوندگي (دوندگي ها!) مي‌خوام با گروه برم؟ آهان! طرح اكرام و محسنين كميته امداد امام خميني (ره) كه نه! ولي طرح تقدير از سرپرست و آخرين برنامه‌ي دوران سرپرستي ايشون هستش. ليلا هم قراره بياد كه آخر شب مي‌زنگه و به دليل آنپولانزا زدگي! اومدنش رو كنسل مي‌كنه.
سوار تاكسي مي‌شم و به صورت توفيق ِ كاملاً اجباري بايد تا دم ِ در ِ پارك جمشيديه گوش بدم به صداي يه بنده خدايي كه دلش قفل شده و كليدش هم گُم شده و هي هي مي‌گرده و پيداش نمي‌كنه؛ يكي هم نيست بگه "آخه به ما چه؟!؟" بعد كه پياده مي‌شم سرپرست خون خانِ اسبق (چيه؟ خُب دوست دارم بگم اسبق؛ اوهوم!) رو در حال ارائه لكچر براي بچه‌ها مي‌بينم. مراسم ِ سلام و معارفه با اعضاي جديد انجام مي‌شه و با كمي تاخير (فقط كمي ها!) حركت مي‌كنيم.
هميشه بالاي پارك جمشيديه رو علي رغم ِ اون‌همه پله‌ي مزخرف* دوست داشته‌ام. بارها با ليلا به اين فكر افتاديم كه بريم سراغ ِ اون سفره‌خانه‌ي سنتي متروكه و خودمون مثلاً اداره‌اش كنيم و كلي رويابافي كرديم و برنامه چيديم و آخرش هم موقع پايين اومدن از پله‌ها به غلط كردن افتاديم.
حالا در كنار هم‌گروهي‌ها و هم‌نوردهاي قديم و جديد اين راه رو مي‌ريم و خيلي كِيف مي‌ده. سرقدمي ابراهيم هم حرف نداره. به درخت ازگيل و بعدش هم زرشك كه مي‌رسيم آه از نهادِ من و ابراهيم بلند مي‌شه كه نمي‌تونيم ازشون نوش ِ جان بنماييم. بعدش هم كه مي‌رسيم به دكل؛ و از اون‌جايي كه تمامي نواحي حلق اينجانب پر از گرد و غبار شده و هر آن امكان ابطال (ريا نشه البت!) روزه‌ام مي‌ره، تصميم به بازگشت از مسير ايستگاه سه (و نه شن اسكي) مي‌گيريم كه آقاي ابراهيم هم (ريا بشه البت!) به خاطر روزه بودنشون قبول مي‌كنن و با خانم ستاره از جمع بچه‌ها خداحافظي مي‌نماييم.

پ.ن1: يخ كني...با خودمم!
پ.ن2: عنوان چه معني مي‌ده؟ از سرپرست بپرسين.
پ.ن3: آقاي ابراهيم خانِ اصلِ كُلّ لُر! حالا بالاخره "جمچالُ جَم چُنيم ببريم يا جَم چُنيم جمچالِ ببريم"؟

*مزخرف=آراسته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:38  توسط آرزو  | 

سـه ترمه كه زبان مي‌خونم. اَه! لعنتي! اونقدر بي‌خود و نچسبه كه نگو. نمره‌هاي فاينالِ سه ترم ِ گذشته‌ام صد هستش و هيچ معلوم نيست اين نمره‌هاي كامل مالِ كيه؛ مال من كه نيست آخه. منِ نُه ساله‌ي از همه‌جا بي‌خبر چه مي فهمم اين كلماتِ عجيب و غريب چي هستن خُب. بعد ييهو اولين جلسه‌ي ترم ِ چهارم مي‌شه. يه دختر خانمِ نازنين وارد كلاس مي‌شه و hello و how are you و what’s your name و اينا شروع مي‌شه. Arezoo رو كه مي‌شنوه چشماش برق مي‌زنه و با ذوق مي‌گه: Very good! My name is Arezoo too.  با خودم مي‌فكرم كه اين too با اون two حتماً فرق داره وگرنه نمي‌شه كه خانم معلم ِ زبان بشه آرزوي شماره 2. اگر هم قرار بر شماره‌گذاري باشه اصلاً، ايشون بايد شماره يك باشن و ... از اين فكر و خيالاتِ عوالم ِ بچگي.
از اون روز دنياي زبان انگليسي برام عوض مي‌شه و از اون تاريكي محض خارج مي‌شه و بعد از اون هم هي هي تاپ استيودنت مي‌‌شم و فرت و فرت تخفيفِ شهريه و تقدير و آخرش هم كه كلاس سوم دبيرستان هستم كه تافل مي‌گيرم. با اين‌حال هيچ باري نيست كه اوّلِ ترم باشه و با اعتماد به نفس اسمم رو نگم و بعد هم يادِ اون خانم معلم ِ مهربون نيفتم.
چي شد حالا نوستالژي‌م گُل كرد؟ صبحي توي ايستگاه بود. خانم مهرپوياي نازنين اون‌جا ايستاده بود و منتظر اتوبوس بود و من با تاكسي از كنارش رد شدم. دلم مي‌خواست بپرم پايين، اسمم رو بهش بگم و به چشماش نيگا كنم تا ببنيم هنوز اون برق ِ شادي هست يا نه. تكيده شده بود اما؛ و فقط خاطره‌اي از صورتِ گردِ ايراني‌پسند و پوستِ لطيفش باقي مونده بود. از تاكسي پياده نشدم از ترس ِ بيگ باس، ولي توي دلم هزار بار براي سلامتي و شاديِ اين خانم معلم مهربون دعا كردم.
ده سال ديگه شاگردام منو چه جوري مي‌بينن يعني؟ چه طوري به خاطر ميارن منو؟ دوستم دارن هنوز آيا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:51  توسط آرزو  | 

مـی‌نويسم، دوباره می‌نويسم. از هر چي كه دوست دارم می‌نويسم. از تو كه دوستت دارم می‌نويسم. از ساختمون‌هاي آجر بهمني ِ خيابون ويلا كه بهشون عاشقم می‌نويسم. از پاييز كه افسردگی‌هاش هم قشنگه می‌نويسم. از اينكه اميدوارم يه روز بيام و توي اين صفحه‌ي عقشوليم بنويسم كه "ديگه از فردا شركت نمی‌رم" می‌نويسم. از كتاب‌هايي كه وقت و بي وقت توي مترو و اتوبوس می‌خونم و هي هي هر روز زياد ميشن، می‌نويسم. دوست دارم كه بنويسم... و می‌نويسم!

پي نِو: به دَرَك! می‌خواي بنويسي خُب بنويس! اين‌همه داد و هوار و قيل و قال لازم داشت؟!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:10  توسط آرزو  | 

خِـيـ ‌لی‌‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی...‌ ‌ناجوان‌مردي!

 پي‌نوشت: مخاطب خاص دارد، نقطه.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط آرزو  | 

"آن روزها پسرها شلوار جيب‌پاكتي و گاباردين‌هاي سبز و خردلي مي‌پوشيدند. الان اگر ببيني عق مي‌زني. به جان خودت راست مي‌گويم. واه واه! پيراهن‌هاي پيچ‌اسكن بادمجاني كه پاساژ كويتي‌ها مي‌آورد ديگر نوبرش بود. انگار همه كهنه‌پوش بودند. چيزهاي نو برق نمي‌زدند."

صـفحه 33

مجموعه داستان "آويشن قشنگ نيست"
حامد اسماعيليون
نشر ثالث
قيمت 1000تومان، 47صفحه

پانوشت: خوبيِ كتاب‌هاي نازك و لاغر اينه كه وقتي يه قسمت جالب ازش پيدا مي‌كني، مي‌توني با خيال راحت تا تهِ كتاب رو بخوني و بعد بيايي ازش بنويسي و مطمئن باشي يادت نمي‌ره كه اون صفحه كدوم صفحه بوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:47  توسط آرزو  | 

ار پرستويي مي ترسيدم* رو كه مي‌خونم، دلم تنگ مي‌شه براي نِي نِي چشم‌هات؛ كه توي اون سالنِ تاريك و شلوغ ِ سينما، با بغض ِ من تر شد. دستمالِ پارچه‌ايِ جيبي‌ات رو مي‌گيرم و صورتم رو باهاش مي‌پوشونم و هاي هاي گريه مي‌كنم. "اين‌جاي فيلم كه گريه نداشت" رو مي‌گي با لبخند، و غش مي‌رم براي لبخندهاي معصومانه‌ات. بعد با خودم مي‌گم "يعني ما چقدر به كتاب خدا اعتقاد داريم؟ تسليم و اسلام ما كجا رفته؟ «گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد...» رو حافظ بي‌خود نگفته!" با حرفات آرومم مي‌كني مثلِ هميشه... و چه خوشبختم كه با تو ديدم اين كتابِ قانونِ دوست‌داشتني رو.
به راستي! آيا شما «مولانا محمد خواجه شمس الدّين حافظ شيرازي» رو مي‌شناسيد سرورم؟!

*نقل قول از «دارين حمسه» بازيگر لبناني-‌ مسيحي فيلم «كتاب قانون» /هفته نامه چلچراغ/۹آبان ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:8  توسط آرزو  | 

آقاهه شبيه آقاجونمه، كمي كوتاهتر شايد. خانومه رو اما نمي‌شناسم. هيچ‌جاي ذهنم تصويري از هم‌چين زني ندارم؛ و بچه ها... شايد جوگير ِ ديدنِ هانا و يه عالمه كوچولوي ماماني ِ ديگه توي جشن ِ پرشين‌بلاگم كه اصلاً به بچه‌ها نيگا هم نمي كنم. اَصَّن همين كه آقاهه شبيهِ آقاجونمه كه دل‌تنگشم بسّه. ليلا بازم مرام ميذاره و هزاري رو كه به آقاي دكّه روزنامه‌اي ميده، مي‌گه باز صيد كردي ها! حوصله چونه زدن ندارم...حوصله ندارم توضيح بدم. اين‌روزا از همه‌ چي و همه كي خسته‌ام...اين روزا بي حوصله‌ام...اين روزا تلخم، تلخ ِ تلخ! قهوه؟ نه! زهرمار...آره زهرمار بهتره...
بگذريم، مي‌گفتم. «پيش تو جامونده دلم» با صداي علي‌رضا ناظم و اشكان شاملو و با آهنگسازي بنيامين بهادري و تنظيم علي منصوري هستش. شاعر هم فريد احمدي. هيچم به خاطر امروز كه 8/8/88 هستش نخريدمش، به خاطر بنيامين كه اَصَّن! فقط به خاطر آقاجونم بود كه بعد از اون انتخاباتِ كوفتي با يه بحثِ الكي از هم دلخور شديم و مونديم و حالا هوار ميليون تا براش دلم تنگ شده....


واست دردامُ آوردم... ببين محتاج درمونم
نگيرم تا جوابم رو...همين اطراف مي‌مونم
بيا اوضاع رو برگردون...از اينجا برنگردونم
اگه ردّم كني ميرم...ولي باز از تو ممنونم

شنيدم آدما اينجا، ميان با آرزوهاشون
تو هم با آرزوهاشون، توي قلبت ميدي جاشون
منم يه آرزو دارم، كه اونُ از تو ميخوامُ
مي دونم از تو مي گيرم، تموم آرزووهامُ

منُ ببين توي اين همه
ميونِ اين‌همه همهمه
نمي‌دونم بايد چي بگم
كه آخه بار اولمه

مرتبط: اين + اين‌يكي + اين‌يكي با عكسش

پ.ن۱: راستي عكس رو نوشته از آرشيو شخصي زهره صحت.

پ.ن۲: خُب! يك سالِ ديگه هم گذشت...يعني قيصر الان كجاست؟ يعني من يك سال ديگه كجام؟ اصَّن اونجا چه شكليه؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:23  توسط آرزو  | 

دنيا بد است، بي تو مكانِ بدي شده‌است

اي صاحبِ زمانه! زمانِ بدي شده‌است

يا چشم ِ ما به دردِ پيامت نمي‌خورد

يا اين كه باد نامه رسانِ بدي شده‌است

برگرد تا هواي زمين را عوض كني

حالا كه نيستي خفقانِ بدي شده‌است

حالا كه نيستي همه ساكت نشسته‌ا‌ند

حتي زبانِ شعر زبانِ بدي شده‌است

ساعت به سرعت و نگران پيش مي‌رود

اين تيك تاك‌ها هيجانِ بدي شده‌است

دستِ مرا بگير كه يخ زد بدونِ تو

جانِ مرا بگير كه جانِ بدي شده‌است

«میلاد عرفان‌پور»

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:10  توسط آرزو  |