تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
خِـيـ ‌لی‌‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی...‌ ‌ناجوان‌مردي!

 پي‌نوشت: مخاطب خاص دارد، نقطه.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط آرزو  | 

ار پرستويي مي ترسيدم* رو كه مي‌خونم، دلم تنگ مي‌شه براي نِي نِي چشم‌هات؛ كه توي اون سالنِ تاريك و شلوغ ِ سينما، با بغض ِ من تر شد. دستمالِ پارچه‌ايِ جيبي‌ات رو مي‌گيرم و صورتم رو باهاش مي‌پوشونم و هاي هاي گريه مي‌كنم. "اين‌جاي فيلم كه گريه نداشت" رو مي‌گي با لبخند، و غش مي‌رم براي لبخندهاي معصومانه‌ات. بعد با خودم مي‌گم "يعني ما چقدر به كتاب خدا اعتقاد داريم؟ تسليم و اسلام ما كجا رفته؟ «گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد...» رو حافظ بي‌خود نگفته!" با حرفات آرومم مي‌كني مثلِ هميشه... و چه خوشبختم كه با تو ديدم اين كتابِ قانونِ دوست‌داشتني رو.
به راستي! آيا شما «مولانا محمد خواجه شمس الدّين حافظ شيرازي» رو مي‌شناسيد سرورم؟!

*نقل قول از «دارين حمسه» بازيگر لبناني-‌ مسيحي فيلم «كتاب قانون» /هفته نامه چلچراغ/۹آبان ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:8  توسط آرزو  | 

آقاهه شبيه آقاجونمه، كمي كوتاهتر شايد. خانومه رو اما نمي‌شناسم. هيچ‌جاي ذهنم تصويري از هم‌چين زني ندارم؛ و بچه ها... شايد جوگير ِ ديدنِ هانا و يه عالمه كوچولوي ماماني ِ ديگه توي جشن ِ پرشين‌بلاگم كه اصلاً به بچه‌ها نيگا هم نمي كنم. اَصَّن همين كه آقاهه شبيهِ آقاجونمه كه دل‌تنگشم بسّه. ليلا بازم مرام ميذاره و هزاري رو كه به آقاي دكّه روزنامه‌اي ميده، مي‌گه باز صيد كردي ها! حوصله چونه زدن ندارم...حوصله ندارم توضيح بدم. اين‌روزا از همه‌ چي و همه كي خسته‌ام...اين روزا بي حوصله‌ام...اين روزا تلخم، تلخ ِ تلخ! قهوه؟ نه! زهرمار...آره زهرمار بهتره...
بگذريم، مي‌گفتم. «پيش تو جامونده دلم» با صداي علي‌رضا ناظم و اشكان شاملو و با آهنگسازي بنيامين بهادري و تنظيم علي منصوري هستش. شاعر هم فريد احمدي. هيچم به خاطر امروز كه 8/8/88 هستش نخريدمش، به خاطر بنيامين كه اَصَّن! فقط به خاطر آقاجونم بود كه بعد از اون انتخاباتِ كوفتي با يه بحثِ الكي از هم دلخور شديم و مونديم و حالا هوار ميليون تا براش دلم تنگ شده....


واست دردامُ آوردم... ببين محتاج درمونم
نگيرم تا جوابم رو...همين اطراف مي‌مونم
بيا اوضاع رو برگردون...از اينجا برنگردونم
اگه ردّم كني ميرم...ولي باز از تو ممنونم

شنيدم آدما اينجا، ميان با آرزوهاشون
تو هم با آرزوهاشون، توي قلبت ميدي جاشون
منم يه آرزو دارم، كه اونُ از تو ميخوامُ
مي دونم از تو مي گيرم، تموم آرزووهامُ

منُ ببين توي اين همه
ميونِ اين‌همه همهمه
نمي‌دونم بايد چي بگم
كه آخه بار اولمه

مرتبط: اين + اين‌يكي + اين‌يكي با عكسش

پ.ن۱: راستي عكس رو نوشته از آرشيو شخصي زهره صحت.

پ.ن۲: خُب! يك سالِ ديگه هم گذشت...يعني قيصر الان كجاست؟ يعني من يك سال ديگه كجام؟ اصَّن اونجا چه شكليه؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:23  توسط آرزو  | 

حـيــــــــــــــــــــــف!

كاش خانم مدير بود، هارد كندي بود، جوانه بود....! كاش!!!

نوستالژيم زده بالا امشب

بعد: دلي جونم كه بهم سر مي زنه و برام مي نويسه...تهِ نوستال بازيه! ممنون دلي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:50  توسط آرزو  | 

                                              خـودم چشم به‌رات نشسته‌ام؛ به خدا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:53  توسط آرزو 

                  هـوا پس است زمينُ زمان گواهِ من‌اند

و بادهاي جهان جمله تكيــه‌گاهِ من‌اند

 

پ.ن۱: بعد از زلزله اومد.

پ.ن۲: ارزش ِ ادامه‌دار شدن داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:46  توسط آرزو  | 

بـعد از حدود ۴جلسه فاطمه ياد گرفته كه چه جور با جعبه لايتنرش و محتوياتش كنار بياد. يعني حالا ديگه ترجمه كلمات و تلفظشون رو با مداد و خيلي كمرنگ مي نويسيم پشت برگه ها كه يه وقت شيطون نره توي جلدش و نخواد يه وقتي با تقلب جواب بده. جالب اينه كه خانواده اش كاملاً نسبت به اين موضوع بي تفاوت هستن و حتي نپرسيدن كه آيا اين وسيله ي كمك آموزشي جزء خدمات پس از تدريس ِ!!! آموزشگاه هستش يا اين معلم طفلكي خودش هزينه ي خريد اين بسته رو داده، يا چي؟!؟ (البت بين خودمون بمونه كه اين رو براي خودم خريده بودم تا به كمكش واژه هاي زبان تخصصي رو براي ارشد بخونم) در ضمن تصميم گرفتم به جاي فيزيك به فاطمه رياضي تدريس كنم و فيزيكش مال يكي ديگه باشه. از شما چه پنهون سر ِ اين كه من مي تونم توي درس رياضي بيشتر كمكش كنم با خانم سنجرودي -مدير آموزشگاه- شرط بندي هم كرده ام.

حالا هم يه شاگرد جديد سوم تجربي دارم كه رياضي رو بهش درس ميدم و از لحظه اي كه شروع به درس دادن بهش ميكنم حواسم پي اين هستش كه واقعاً چرا؟ چي چرا؟! خُب معلومه! چرا بايد اين همه عكس ِ پوريا پورسرخ در حالتهاي مختلف به در و ديوار ِ اتاق باشه: پوريا پورسرخ سلطان قلبها؛ پوريا پورسرخ براي گلزار خط و نشان كشيد؛ پوريا پورسرخ: آدمي كه فكر مي كنيد من نيستم؛ پوريا پورسرخُ ...! فك كن! يعني اين آدم ِ طفلكي خودش خوشش مياد انواع و اقسام عكسهاش با قيافه هاي چپ اندر قيچي باعثِ ديوونه شدنِ يه معلم ِ طفلكي تر بشه؟ بعد هم كه خانواده ي محترم انتظار دارن رياضي۳ بچه شون بشه ۲۰، حالا نشد ۱۹.۵.

خسته شدم از نوشتن. فعلاً شب بخير

 

پ.ن۱: وقتي كه من خشن ميشم.........

پ.ن۲: همين طور آنلاين نوشتم و اين بلاگفاي ... معني نيم فاصله رو نميفهمه انگاري!Eeeeeekh!

پ.ن3: سلام امير

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:49  توسط آرزو  | 

مـي‌دونم براي نوشتن خيلي دير شده، اما دير نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه؛ مگه نه؟
     خُب قرار مي‌شه بعد از كلي "نه" و "آره" اومدن توي كارم، بالاخره با گروه برم مشهد و استخواني سبك كنم؛ اونم در حالي كه بليط قطار ندارم و شايدم اصلاً نتونم برم. بعد چي مي‌شه؟ ييهو از قطار جا مي‌مونم و مجبور مي‌شيم 15ساعتِ تمام توي اتوبوس بشينيم و استخوان سبك كنيم، اِ، نه! استخوان خُرد كنيم. با كي؟ آهان با دوست جان! تازشم مجبور مي‌شيم سالاد الويه نازنين رو به دليلِ نداشتنِ نان (كه پيشِ ليلاست و ايشون هم توي قطار) با چيپس ميل بفرماييم. نه رستوران‌دار ِ بين راه (گمونم سمنان بوديم) و نه بوفه‌دار، هيچ‌كدوم حاضر نشدن بهمون يه كم نون بدن تا غذامون رو باهاش بخوريم. معلوم نبود اگر اصلاً غذا و پول نداشتيم چي مي‌شد! وقتي هم كه آقاي ابراهيم به كمك‌راننده گفت كه اگه مي‌تونه برامون از رستوران‌دار نون بگيره، جوابش اين بود كه اين‌جا تا كسي غذا نخوره بهش نون نميدن. نمي‌دونم چرا حسّ ناسيوناليستي‌م بدجور گُل كرد و با عصبانيت گفتم: اگر اين‌جا يكي از رستوران‌هاي بينِ راهِ آذربايجان و اردبيل بود و راننده‌اش هم تُرك بود، نون كه سهله، خودش ما رو مي‌برد و برامون غذا مي‌خريد. مي‌دونم كه در واقع شايد اين‌طور نباشه، اما خُب ديگه...بدجور احساسِ غربت كردم. البت آقاي كمك‌راننده وقتي كه ديگه غذامون تموم شده بود برامون نون آوردن كه خُب ديگه نوشدارو بعد از...
     بگذريم...مي‌خواستم از صيدِ كتاب بگم كه نمي‌دونم چطور شد قصه‌ي حسين كُرد از آب دراومد.
كتاب آفتاب كه معرّف حضور ِ انورتون هست؟ اذيت نكنيد ديگه، هست! مگه توي مشهد چند تا كتابفروشي ِ دنج و كُنج سراغ داريد كه تازه صاحبانش هم بسي فرهيخته و خوش‌رو و قدسي باشن؟! نه بگيد ديگه!
     يك روز عصر از پله‌هاي گنجينه كتاب دويدم پايين و زودي خودمُ رسوندم به كتاب آفتاب و تازه بچه‌محل‌هامون هم (كه عبارت بودن از ابراهيم و احمد و احسان و عاطفه) صدا زدم كه بيان. اولش آقاي قدسي junior بودن و بعد كه ما رفتيم يه دوري بزنيم و برگرديم، آقاي قدسي senior تشريف آورده بودن و بسي مشعوف شديم از زيارتشون. حيف كه آقاي قدسي middle نبودن!
             گرچه در سايه‌ي لطفِ تو پريشان هستيم/ ما بر آن عهد كه بوديم كماكان هستيم
     خلاصه كه همه‌ي اين‌ها رو تعريف كردم تا برسم به اين‌جا: خُب توي يك كتاب‌فروشي توپ (توپ ها!) هستي، كلي هم كتاب انتخاب كردي (با اين‌كه اولش قصدِ خريد نداشتي) و بعد تازه چشمت مي‌افته به «رصد صبح» كه بهش عقشولي هستي و قيمتش هم 4300تومان مي‌باشه. چي‌كار مي‌كني؟ خُب ديگه از اين‌جا به بعد آموختنِ ترفندهاي صيدِ كتاب براتون خرج برمي‌داره و لطفاً كمك‌هاي نقدي خود را به حسابِ... (لوس!!! با خودمم!)
     «يادمه يه روزي توي نشر معارف يك ساعت ايستاده بودم و داشتم اين كتاب رو مي‌خوندم، آخه پول نداشتم بخرمش» اين جمله رو توي كتاب‌ آفتاب مي‌گم و وقتي احمد «رصد صبح» رو مي‌گيره نزديكه كه خفه بشم از حسودي. اما از اون‌جايي كه من دختر خوبي هستم و اَصَّنَم! حسود نيستم، خيلي هم خوشحال مي‌شم كه خريدتش و مثلِ اين آدم‌كارتوني‌ها دندونم برق مي‌زنه كه آخ جون! حالا يه كتاب‌شعر ِ توپ داريم كه توي قطار ِ برگشت بخونيمش.
     خُب احمد كلاً هميشه معادلاتِ آدم رو به‌هم مي‌ريزه؛ يعني نات اونلي توي قطار ِ برگشت خبري از شعرخواني نيست، بات آلسو كتاب رو همون‌جا بهم هديه ميده و توش هم مي‌نويسه: «كتابي كه ارزش اين رو داشته باشه يك ساعت وقت بذاري تو كتاب‌فروشي بخونيش، شايد ارزش اين رو هم داشته باشه كه به عنوان هديه قبولش كني. 28/6/88- مشهد مقدس- كتاب آفتاب»
     تازشم خود آقاي قدسي senior هم كتاب «سلوك باران»رو بهم هديه دادن كه از همين تريبون (نه بابا!) كلي سپاس و اينا خدمت ايشون دارم كه بنده‌نوازي فرمودن.
     «رصد صبح» خوانش و نقد شعر جوان امروز هستش به قلم "محمد كاظم كاظمي" از انتشارات سوره مهر كه قيمتش رو هم قبلاً گفتم ديگه.
     از اين كتاب چند تا از شعرها رو انتخاب كرده‌ام و از ديشب تا حالا مشغول به تايپيدنشون بودم كه براتون مي‌گذارم. ان شاالله خوشتون بياد.

آهان راستي! ممنون آقاي احمد بابت اين هديه.

محمد مجتبي احمدي

حافظ ايماني

علي‌رضا بديع

زهرا حسين‌زاده

امينه دريانورد

مسلم محبّي

پانته‌آ صفايي

پ.ن۱: بين خودمون بمونه، جونم در اومد تا اين پُست رو بگذارم.

پ.ن۲: شعرها رو از آخر به اول می تونین همین پایین مایینا بخونین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:0  توسط آرزو  | 

دیروز اولین جلسه ی کلاس فاطمه رو رفتم. مامانش می گفت که معلمی که تابستون برای تجدیدی فاطمه رفته بوده، با دیدنِ دفتری که من توش می نوشتم و باهاش کار می کردم، کلّی به فاطمه سرکوفت زده که چرا از کلاسها استفاده نکرده و معلم به این خوبی داشته و اونوقت نمره اش این شده و از این حرفا. به مامان شاگردم گفتم که گذشته ها گذشته و باید از الان به فکر آینده باشیم و من هم روشهام رو بهبود میدم تا نتیجه بهتری هم بگیریم ان شاالله. با جعبه لایتنر شروع کردیم و به خاطر اینکه حافظه کوتاه مدت این دخترک بد نیست تونستیم خوب پیش بریم؛ اما متاسفانه حافظه بلند مدتش در مورد واژه های انگلیسی ضعیفه که خدا کنه این روش موثر واقع بشه.

پ.ن۱: من به پاییز عقشولی ام، و هی هی صدای شادمهر میاد که می خون: آی نمی دونی...

پ.ن۲: دارم "کتابخانه ی سحر آمیز بی بی بوکن" از "یوستین گاردر" رو می خونم. این کتاب که تموم بشه انشاالله از صیدهایی که توی "کتاب آفتاب" داشتم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:59  توسط آرزو  | 

   فـاطمه رو يك ساله حدوداً كه مي‌شناسم. يك سالِ گذشته رو بهش زبان انگليسي درس مي‌دادم. اما امسال مردود شده و دوباره بايد كلاس ِِ اول دبيرستان رو بگذرونه. نه فقط به خاطر زبان، كه به خاطر ده تا درس ِ ديگه‌‌اش كه همه رو تجديد شده. يه دختر افسرده كه منُ يادِ كازيمودو ميندازه. گاهي فكر مي‌كنم خيلي از ماها كه نه گوژ پُشتيم -مثلِ فاطمه- و نه چهره‌ي غير جذابي داريم –باز هم مثلِ اين دخترك- با كوچكترين ناملايمتي توي زندگي‌مون دِپرس مي‌شيم و قيدِ زندگي رو مي‌زنيم. فاطمه اما زندگي رو دوست داره، از درس خوندن بدش نمياد. حالا درسته كه به خاطر بيماري‌هاش بدنِ ضعيفي داره و خيلي وقتا هم تنبلي مي‌كنه، اما نديده‌ام تا حالا دچار give up* بشه. امسال خانم سنجرودي –مدير آموزشگاه- تصميم گرفته فيزيكش رو هم بده به من. مي‌گه كه من تاثير خوبي رو اين دخترك داشته‌ام و روحيه‌اش خيلي بهتر شده و نمره زبانش از همه‌ي درس‌هاش بهتر بوده و از اين دست هندوانه‌ها. مي‌خوام از همين اولِ سال براش يه جعبه لايتنر بگيرم و لغت‌هاي زبان رو اين‌طوري بخونيم. براي فيزيكش هم برنامه‌هاي خوبي دارم كه ان‌شاالله بتونم اجرا كنم و زودي هم بيام اين‌جا بنويسم.

راستي اصلاً دوست دارين از شاگردام بدونين؟ حوصله دارين ازشون بنويسم؟ دوست دارين خاطراتِ يه معلم ِ خودشيفته فراهاني رو بخونيد؟ پس با ما همراه باشيد. اين روزها همه خاطراتِ آرزويِ نيمچه معلم را مي‌خوانند، شما چطور؟!

البت مسئوليت‌هام توي شركت زياد شده و سخت! خدا كنه بعد از ساعت چهار و نيم كه تازه ميخوام برم و از حسابان و فيزيك و رياضي و زبان بگم، قاط نزنم.

تازشم يكي از بچه‌هاي شركت تصميم گرفته مدرك ديپلمش رو ارتقاء بده. تصميم داشت پيام نور بخونه كه نمي‌دونم چرا منصرف شد. حالا مي‌خواد كنكور انساني بده. به سلامتي توي شركت هم به ايشون رياضي و زبان و آمار درس مي‌دم. خلاصه كه بعد از جمع‌آوري زباله‌ها راس ساعت 21، تا قبل از خواب هم وقت دارم؛ اگه خواستيد مي‌تونم زاويه حدّ آبِ حوض‌تون، تانژانت جوي آبِ سر كوچه‌تون، و چگونگي تلفظ صحيح I am a blackboard رو براتون تدريس كنم.

*تسليم

پ.ن۱: آقاي بلاگفا! جونِ مادرت بي خيال!

پ.ن ۲: گـَجـِت يعني چه؟!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 7:16  توسط آرزو  | 

حـكم حكومتي
مقام معظم رهبري:

بسمه تعالي
جناب آقاي كروبي، رياست محترم مجلس شوراي اسلامي
و حضرات نمايندگان محترم؛ با سلام و تحيت
مطبوعات كشور، سازنده افكار عمومي و جهت دهنده به همت و اراده مردمند.
اگر دشمنان اسلام و انقلاب و نظام اسلامي، مطبوعات را در دست بگيرند
يا در آن نفوذ كنند، خطر بزرگي، امنيت و و حدت و ايمان مردم را ت
هديد خواهد كرد و اينجانب سكوت خود و ديگر دست اندركاران را
در اين امر حياتي جايز نمي دانم.
قانون كنوني تا حدودي توانسته است مانع از بروز اين آفت شود
و تغيير آن به امثال آنچه در كميسيون مجلس پيش بيني شده،
مشروع و به مصلحت نظام و كشور نيست. والسلام عليكم

سيد علي خامنه اي، ۱۵مرداد ۱۳۷۹

 

پايان داستان غم انگيز - چاپ دوم
نگاهي به زمينه هاي صدور حكم حكومتي
مقام معظم رهبري درباره قانون مطبوعات
حميد رسايي
انتشارات كيهان
پائيز ۱۳۸۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:6  توسط آرزو  | 

آقاي غلامي با همون لبخندِ هميشگي‌ش مي‌گه: "به خاطر ِ استقبالِ بچه‌ها، يه گروهِ ديگه هم براي روز ِ يك‌شنبه قرار داديم."
راستش هر سال توي ماهِ مبارك، دانشگاه اردوي مناجات در كوهستان برگزار مي‌كنه و مسئولش هم آقاي غلامي هستش. يادتون باشه، اين‌جا اراكه؛ 1700 متر بالاتر از سطح ِ دريا، با يه عالمه كوه كه شهر رو محصور كردن. هر كس تو اين ماه دلش مي‌خواد يه جوري به خدا نزديك بشه. ما اما دلمون مي‌خواد خيلي خيلي به خدا نزديك بشيم. براي همين هم، يكي دو ساعت قبل از اذانِ مغرب راه مي‌افتيم و مي‌ريم "كوه سُرخه". فرقي هم نمي‌كنه كه اين ماهِ مبارك با پاييز ِ سردِ اراك همدم باشه.
توي سر بالايي‌ها –حالا هر چقدر هم كه نفس گير باشن- يادت مي‌ره تشنه‌اي؛ يا شايد هم گرسنه. مي‌افتي، اما زود بلند مي‌شي. تازه دستِ بقيه رو هم مي‌گيري كه نيفتن. اصلاً مي‌آيي كه درسِ ايثار بگيري. از كساني مثلِ همين آقاي غلاميِ خودمون؛ كه وقتي كفش ِ يكي از دخترا پاره شد، كفش‌هاش رو داد به اون و خودش پاي برهنه راه افتاد توي كوه. اين‌جا برات افطار كردن و غذا خوردن مهم نيست؛ فقط مي‌آيي تا خدا با دستِ نسيم ِ كوهستان صورتت رو نوازش بده و بگه: "روزه‌ات قبول!" مي‌آيي تا با تمام ِ وجود خدا رو حس كني. يه جايي –خيلي نزديكِ ابرها- سر مي‌گذاري روي سنگ‌هاي كوه و زير ِ نم نم ِ بارون نماز ِ عشق مي‌خوني؛ بعدش هم دعاي توسل رو با گروه زمزمه مي‌كني.
موقع برگشت از پناهگاه حس مي‌كني فرشته‌هاي بارون گناهانت رو شستن و بردن، شايد هم دلت رو اين‌جا جا گذاشتي؛ هر چي هست الان سبك‌تري. حالا ديگه توي سرازيريِ پر از سنگريزه‌ي كوه، نرم و رها سُر مي خوري و غش غش با دوستانت مي خندي. خدا هم خنده‌هات رو دوست داره و كاري مي‌كنه كه كوه صداي خنده‌هات رو دو برابر كنه. حالا ديگه سرما و تاريكيِ شب، تنها چيزايي هستن كه برات معنا ندارن. آخه داري با نور ِ نگاهت پايين مي‌ري و گرماي عشق توي وجودته.
مي‌رسيم پايين و آقاي غلامي مي‌گه: "دختراي گُلم! خسته نباشيد." هنوز هم لبخندِ هميشگي‌ش روي لب‌هاشه و انگار نه انگار كه خودش از همه خسته تره. اما نه! كدوم خستگي؟ توي چشم‌هاي بچه‌ها فقط شور و نشاط و انرژي موج مي‌زنه؛ مخصوصاً حالا كه مي‌فهممن يعني چي كه "خدا جانشين ِ همه‌ي نداشتن‌هاست."

 

پي‌نوشت۱: خوبيه اسباب كشي كردن اينه كه يه وقتايي يه چيزايي از گذشته صيد مي‌كني كه دلت رو با خودش مي‌بره اون دور دورا...مثلاً آبانِ 83، مثلاً روي جانپناهِ كوه سُرخه، مثلاً 22سالگي!
اين دست‌نوشته رو كه اون موقع توي نشريه دانشگاه چاپ شد، لابلای کاغذای خاطره نویسی‌ِ اون دورانم پیدا کردم و دوستش دارم؛ چون يادم ميندازه كه قبلاًها هم به كوه عقشولي بودم و مي‌رفتم. نمي دونم الان چقدر شيوه‌ي نوشتنم تغيير كرده، ولي شيوه‌ي نوشتنِ اون موقع خودم رو هم دوست دارم (به قولِ جواد شيردل خودشيفته فراهاني شده‌ام!) تازه‌اشم چون مرتبط با ماهِ مبارك بود، دلم نيومد اين‌جا نگذارمش خُب!

پي‌نوشت۲: بعد از این چند شب احیا دیگه کی خوابش می‌بره؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:0  توسط آرزو  | 

 

خـدا جون.......مرا مگذار و مگذر؛ لطفاً!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:54  توسط آرزو 

دكتر محمدرضا شفيعي كدكنيآن مرد رفت؛

 

آن مرد با شکوفه ها و باران رفت.

 

 

 

 

+ اين

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:0  توسط آرزو 

 

خُـب آخه بارون مياد...مگه ميشه اينجوري غصّه خورد؟!؟!؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط آرزو  | 

 


پي‌نوشت: این بالایی‌ها رو به دوست جان نشون میدم و از صیدِ خود بسي ذوق مي‌نمايم، كه دوست جان بر مي‌گرده و مي‌گه: "حقّا كه صيّادِ قلّابي هستي!" من كه شديداً دِپ‌زده‌ام و قيافه‌ام شبيهِ گربه‌ي شِرك شده مي‌پرسم: "آخه چراااااا؟" مي‌گه: "يعني از اين صيّاد اَلَكي‌ها نيستي كه با تور كار مي‌كنن و هر آت و آشغالي كه دم ِ دست باشه صيدشون مي‌شه. تو از اونايي كه با قلّاب صيد مي‌كنن و ..."

‌بقيه‌اش رو چون تعريف از خود مي‌شه ديگه نمي‌نويسم،اما خُب شما كه مي‌دونين هم‌چون جاندار ِ سُم‌داري كه بهش تي تاپ داده باشن كيفور شده بودم، بسي!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط آرزو  | 

اپيزود 1:
منّت خداي را عزّ‌وَ‌‌جلّ، كه سفره‌ي سحرش موجبِ غربت است و ميهماني به وقتِ افطار اندرش! مزيدِ حسرت. بيت:
                           از دست و زبانِ كه برآيد          كاز خجالتِ سفره درآيد

اپيزود2:
مامي جون جان: بيدار نميشي؟ من: نه، گفتن نُه بياييد. (ساعت7:30am )
دَدي جـون جـان: دخترم، مرخصي داري؟ من: نه، گفتن نُه بياييد. (ساعت8:00am )
 اميـر جون جان: مگه نميخواي بري؟ من: نه، گفتن نُه بياييد. اميـر جون جان: يعني چـي؟ يعني گفتن نُه از خونه‌تون بياييد بـيـرون؟!؟ من: نه، نُه شركت باشيِِِِــــم. امير جون جان: خُب شنگـــــول! الان كه 5دقيـقـه به نُهِ! من: ويــــــــــــــــــــــــــژژژژژژژژژژژ! اي وااااااااااي! ديرم شد. بيت:
                           خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل      باز دارد آرزو را ز ...(۱)

اپيزود3:
يادم باشد حال كه انگشتِ شستِ محترم رو قاچ كرده‌ام، پُستي اندر مزاياي اين يار ِ پيشاني بلندِ رو سپيدِ بي ادعا بنويسم. ارسالِ پيامك، استفاده از گوش پاك‌كن و خوش‌خط نويسي تا اطلاع ِ ثانوي تعطيل مي باشد. بيت:
      شستِ خونین به طبیبان بنمودم گفتند            دردِ عشق است و جگر سوز بخایایی(۲) دارد

* توضيح لازم ندارد كه يعني وقتِ سحر نوشته شده و نه توسطِ سحر نامي

(۱) این سه نقطه جای نام شرکت می باشد که سکرت هم می باشد؛ اوهوم!

(۲) جمع بخیه؛ یعنی که من هم به اهلِ بخیه پیوستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 5:19  توسط آرزو  | 

آمـد آن مـه سیـنـه را از داغ‌هـا رنگین کنـیــد

پـادشـاه حُـسـن آمـد، شـهـر را آئـیـن کنـیــد

درد عاشق را دوائی بهتر از معشوق نیست

شـربـت بـیـمـاریِ فـرهـاد را شـيـريـن كنـيــد

"عصري تبريزي"

 

حلول ماه مبارك رمضان بر دوستان مبارك

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:59  توسط آرزو 

                         چـون سر آمد دولت شبهای وصل

                   بگذرد دوران هجران نیز هم.......

 

پی نوشت: من دلم سخت گرفته است............................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:1  توسط آرزو 

دلم ميخواد بنويسم اما راستش دست و دلم به نوشتن نميره و هوارتا فكر‌مشغولي و يه دل‌مشغولي و نود و نُه تا جيب‌مشغولي دارم كه هيچ وقت و حال و حوصله‌اي براي نوشتن نميذارن. تصميم گرفتم كه گزارشات دوستانم رو بگذارم. دلتون خواست بخونيدشون:

بر فراز علم کوه... از احسان

+ رفتيم علم كوه.... از رضا

و صعود به علم کوه از شاهين (که بزودی به جمع آش‌خورها می‌پیونده!)

 

پ.ن: هر چی بیشتر فکر می کنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که خدا خیلی بهم لطف داشت که تونستم برم.....خیلی ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط آرزو  | 

پـس چي؟ بعله ام كه به قلّه رسيدم. من و دوست جانم ليلا و ابراهيم و احسان و آيدين و شاهين و سعيد و بهمن، امروز (يعني در اصل ديروز كه جمعه بود) راس ِ ساعتِ ده و نيم صبح به نمايندگي از ۱۶نفري كه عازم ِ قلّه بوديم، به قلّه رسيديم و زهي خجسته زماني كه عَلَم كوه را دريابيديم. الانه هم حسابي خسته ام و بايد زودي بخوابم تا فردا صبح برم سر ِ كار كه big boss از نرفتن و دير رفتنم حسابي شاكي ميشه. گزارش (البت گزارش كه چه عرض كنم، انشا!) صعود به اين قلّه ي رويايي رو انشاالله بزودي مي نويسم.

عيدِ ميلادِ مهدي موعود بر همه دوست جان ها مبارك

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط آرزو  | 

پـارسال اين موقع ها نوشتم: تا اطلاع ثانوی... و هيچ اميد نداشتم به قلّه برسم. امسال اما دلم پر از اميده...پر از آرزوهاي قشنگ قشنگ...و ذهنم پُره از خاطراتِ بسي بسيار دوست داشتني...و پُرم از يادِ عزيزاني كه اون موقع نمي شناختموش و حالا دوستانِ خوبم هستن...ليلا كه همه ي اين يك سال همراهم بوده و هيچ وقت تنهام نگذاشته...ابراهيم كه هنوز كه هنوزه مثل ِ همون موقع مهربونه و ليدر در سايه، احسان كه وقتي هست كلي بهمون روحيه ميده و شادمون ميكنه، شاهين با اون انواع و اقسام ِ چاقوهاش، مرجان كه حالا غصه ام گرفته كه نمي تونه باهامون بياد عَلَم كوه... آقاي قدسي و بقيه كه اين روزا كمتر مي بينمشون...

حالا هم فعلاً با اجازه مرخص ميشم جهت رسيدن به قلّه ي عَلَم كوه...برام دعا كنيد.

پي نوشت:

مي آيي آيا تو با من
من مي روم، مي روم كوه
جامانده يك كوله پشتي
بر شانه هاي عَلَم كوه

"عرفان نظر آهاري"

+ این گزارش ِ خواندني ِ آقاي ابراهيم از صعود به دماوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:16  توسط آرزو  | 

حـسـادت مـــی کـنـــم

به ردیف ۱۰۷.۲Mhz

موج FM

 

پی نوشت: آدم ِ زنده زندگی می خواهد، آدم ِ حسود حسودی!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:8  توسط آرزو  | 

میگه: اُمیت داوالا* رو ميشناسي؟

ميگم: كي؟!

ميگه: آخ جون! اين به اون مهدي جباري كه من نمي شناختم در!

 

*ظاهراً اسم ِ يه بازيكن ِ تركيه ايِ فوتبال هستش؛ ممنون از شما كه اسم ِ صحيح رو برام نوشتي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:16  توسط آرزو  | 

عمــــري بـراي زخـم چـپـرها گريـسـتـم
بـر چشـم هـاي رفـتـه بـه يغـمـا گريستم

باران كه قهــر كرد و براي هميـشه رفــت
هــر روز بر يـتـيـمـي صـحـرا گريـسـتــــم

چـون ابر خشـك، غربـتِ خـود را بغل زدم
يـك قـطـره خـنـده كـردم و دريـا گريـستـم

بادي شدم كه گم شده در ناكجاي دشت
آواره در تـــمــام زوايـــا گـريـسـتـــــــــــم

گــفــتــم خـــدا صـداي مـرا بشـنـود مـگر
رفــتــم بــه اوج ِ قـلّـه ي دنـيـا گريـسـتـم

بـر خنده هاي زشتِ خودم لب نمي گزم
شــادم بـه ايـن تـرانـه كـه زيـبـا گريستـم


 

مجموعه غزل پنجشنبه ها با تو
محـمـد عـلـي آبـان (شـفـائـي)
نـاشـر هنـر رسانه اردي بهشت
قيمــــــــــــــــــــت ۱۵۰۰تومان

 

پي نوشت: گريه نكردم ... تمام مدت بغض كرده بودم و چشم دوخته بودم به چشمهاي ايشون ... گريه نكردم...تمام مدت بغض كرده بودم و ...

+ اين

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:18  توسط آرزو  | 

آخر: جمعه‌شب شده و دارم دق مي‌كنم از يك روز بي‌طبيعتي. اين روزا حال و حوصله‌ي نت رو هم ندارم انگاري. البت براي نوشتن، وگرنه خوندن كه سر جاي خودشه.

يكي مونده به آخر: حالا درست كه خيلي خوب نمي‌نويسم و نوشته‌هام هم مالي نيستن و حسم نمياد با اين وُردِ ... نيم‌فاصله بگذارم و واژه‌هاي ناب ندارم و چي و چي و چي، اما خُب خيلي حالم گرفته ميشه كه چهار خط نوشته‌ام رو اين‌جا، سلّاخي كنن (سلّاخي ها!)؛ تازه هيچم اجازه نگيرن. حالا بماند كه دوست جانم بزرگوارن و ناراحت نميشن يا ناراحتيشون رو نميگن. (البت الان كه سر زدم ديدم شماره قبلي برداشته شده و اين بار از خانم مدير مطلب گذاشتن. توي صفحه سوم هستش)

دو تا مونده به آخر: سه تا فيلم ديدم، يكي از يكي ماه‌تر! آخريش "water world" كه كوين كاستنر توش بازي كرده. يكي مونده به آخريش "A Good Year" كه راسل كرو توش بازي كرده (بين خودمون باشه كه به دوست جان يك عدد پوئن مثبت اهدا نموده ،سوتي داده و نام بازيگر را تام هنكس اعلام نمودم. بسي مايه‌ي خجلت و آبروريزي!) دو تا مونده به آخريش رو هم بعداً ميگم، و سه تا مونده به آخريش هم "استراليا" بود كه ديشب از تلويزيون ملي! پخش شد و اونقدر قشنگ بود كه نگو! تازشم به گمونم براي اين گذاشته بودنش كه از مردم به خاطر ِ نقص ِ فني ِ ايستگاه‌هاي شهيد بهشتي و مصلي! (كه ديروز عصر تعطيل  گرديده شده بودن و ما هم كه كلّاًخوابيم) دلجويي بعمل آورند. ما كه دلمون جوييده شد، بقيه مردم هم كه همون موقع توي ايستگاهِ همت حسابي جيغ و سوت و دست و اينا از خودشون در وَكردند؛ شاعر ميگه: كي خسته است؟ داآش من!

سه تا مونده به آخر: نمايشگاهِ صنعت ساختمان رو بيشتر به خاطر دكوراسيون داخلي ميرم و باز به خودم لعنت مي‌فرستم كه چرا وقتم رو با نمايشگاهي تلف مي كنم كه كمترين اثري از خلاقيت توش نيست. تازشم بعد از به ياد آوردنِ اين و اين مثلاً كه حسابي سطح ِ سليقه‌ي آدم رو بالا مي‌بره، از جلوي غرفه‌ي يك شركتِ توليد چسب كه مي‌گذرم، هورتم مي‌گيره؛ بس كه فقط بلدن به مردم اشانتيون بدن براي تبليغات. نهايتِ خلاقيتِ يكي دو تا از شركت‌هاي ديگه هم اين بود كه مثلاً توليداتشون رو توي آكواريوم بگذارن كه حتي ساعت‌فروش‌هاي لاله‌زار هم براي نشون دادنِ ضدّ آب بودنِ ساعت‌‌هاشون از اين روش استفاده مي‌كنن. بعدتر دارم "عصر يخي3" رو مي‌بينم (همون فيلم‌‌‌‌‌‌‌ ِ دوتا مونده به آخري) كه دوست جان تماس مي‌گيره و مي‌گه: "بدو بزن شبكه 5 كه آخر ِ خلاقيته." خُب قبول كه "كايوت و رُود رانر" از خلاقيتِ بالايي برخورداره، اما موقع ِ ديدنش دق مي‌كنم؛ بس كه اين كايوت حرصم مي‌ده. عوضش مي‌شه مثلِ يه coach potato* اصيل بشيني و توي جادوي خلاقيتي كه عصر يخي3 داره غرق بشي و حظ كني و حظ كني و حظ كني.

چهار تا مونده به آخر: يك نمونه خلاقيتِ نوشتاري كه اين روزها شادم مي‌كنه و براش دلم غنج ميره اينجا هستش. گاهي وسوسه‌ام مياد كه مثل ِ ايشون يه وبلاگِ ناشناس بسازم و به صورتِ جَلَب مخفي بنويسم. اما حيف كه دلبسته اين‌جام و هيچ‌‌جا-نمي‌ريم-همين‌جا-هستيم خوان! چسبيده‌ام به اين صفحه كه يادآور ِ روزهاي خوبِ مدرسه هست و تدريس. دعا كنين بعد از هشت ماه بتونم به اين شركتِ ... عادت كنم و از روزمره‌هاي اونجا بنويسم، بلكه كمي تحمل‌پذيرتر بشه روزهام. غرض معرفي اين‌جا بود به عنوانِ عقشولي جديدِ وبگردي‌هام كه نمي دونم چِطُو شد كه ييهو سر ِ دردِ دلم باز شد ننه!

پنج تا مونده به آخر: دو تا كتاب خريدم كه مي‌دونم كمبودِ وقتِ مانع از معرفيِ كاملشون ميشه احتمالاً. اسماشون رو ميگم كه مديون نشم اقلّاً: "پس از تاريكي" از "هاروكي موراكامي" كه مترجمش "مهدي غبرايي" هستش و ناشرش هم "كتابسراي نيك" (قابلِ توجهِ شما دوست جان! اين اولين باره كه من اسم ِ اين انتشارات رو توي بلاگم ميارم) كه هر كدوم از اين نام‌ها به تنهايي مي‌تونه آدم رو به خريدنِ يك كتاب تشويق كنه، چه برسه به اينكه همه با هم جمع شده باشن و حالا به دَرَك كه قيمتش بشه 4000تومان (اونم تو اين وانفساي بي پولي!) دوميش هم "هرج و مرج محض" هستش كه تلفيقي‌ست از "وودي آلن"، " فرناندو سورنتينو"، و "حسين يعقوبي" كه "انتشارات مرواريد" كلّهم اينا رو قيمت زده 4100 تومان. ولي قول بديد اين يكي رو نخريد تا معرفيش كنم، خُب؟

شش تا مونده به آخر: مقام ِ اولِ كتابفروشي‌هاي عقشولي‌م رو به "نشر معارف" واقع در نبش ِ چهارراه كالج، تغيير ميدم؛ و اين البت چيزي از عقشولي‌م به "نشر چشمه" كم نميكنه ها، بلكه به اين معناست كه اين يكي از اون يكي كَمَكي بالاتره و كلّاً اي ول بهش!

هفت تا مونده به آخر و اوّل: نوشتنم بد جور بالا زده بود. دل گرفتگيِ جمعه هم بي تاثير نبود. آخِيــــــــــــش!راحت شدم كه نوشتم. ولي خدايي حسّتون كشيد اين همه رو بخونيد؟

* سيب زميني ِ كاناپه!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:3  توسط آرزو  | 

خوبی ِ فلاش بك زدن توی وبلاگت اینه که یاد اتفاقای گذشته و سالگردها می افتی؛ و اگر حال و حوصله ي نوشتنت ابري بود...دعاي بارون مي خوني براي دشتِ تشنه ي چشمات. 

 

پي نوشت۱: بيلمَزيديم دونگه نَر وار، دونوم وار/ايتگينديك وار، آيريليق وار، اولوم وار

پی نوشت ۲: نمی دانستم برگشتن روزگار هم هست/ جدایی و فراق و مرگ هم هست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:51  توسط آرزو  | 

رنگِ يادِ شما سبز است. شمايي كه زرد شده بوديد و پژمرده. بله با خودِ شما هستم آقا! با شما كه سبزي تان به چشم مي آيد بعد از اينهمه سال. مي دانيد آقا؟ من آن دختركِ روسري-صورتي-پوش ِ جلدِ كتابتان بودم هميشه، در روياهايم. روسريِ گُل گُلي را شايد بيشتر دوست مي داشتم، اما مي دانستم كه سبزه ام؛ و اين يعني بايد دختركِ روسري-صورتي-پوش مي شدم. پنج طفل ِ ديگر، دوستانِ نداشته ام بودند شايد؛ و پسركِ مرتبِ جلويي را -از شما چه پنهان- هميشه بيشتر ديد مي زدم در آن عوالم ِ كودكي. مي انديشيدم كه شايد از همه ي اين بچه هاي خوب، خوب تر است كه اين جور به چشمم مي آيد. بگذريم...مي گفتم. دختركِ روسري-صورتي-پوش ِ جلدِ كتابتان، از آن زمان به بعد هزار كتاب -با اغراق- خواند و خواند و خواند؛ اما هنوز براي هر آيدا و الهه و آتوسا و عاطفه و ... كه هم سن ِ روزهاي روسري صورتي پوشيدنش هستند به رسم ِ يادبودِ هديه ي تولدشان "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" انتخاب مي كند و كيفور برايشان تند تند مي خواند، از كتابي كه زماني نويسنده اش را آذر نامي مي دانست كه لابد بايد خانم باشد و با خود مي انديشيد بايد روزي مثل ِ اين خانم "آذر يزدي" بنويسم.

آقاي "مهدي آذر يزدي" رنگِ يادِ شما هميشه سبز است...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:52  توسط آرزو  | 

اوّل: تو رو خدا یکی منو راهنمایی کنه که عکسهام رو کجا آپلود کنم. هر چی عکس میگذارم بلاگفا خان میگه کد یا اسکریپت مورد نظر در دسترس... اِ ببخشید! مجاز نمی باشد.

دوم: داريم خفه مي شویم رسماْ! هوای خاك آلودهُ ، ۹۹تا عطسه پشت بندِ هم دیگه برام رمق نگذاشته. شرکت هم که تعطیل نیستُ ، اعتکاف هم نتونستم برم چون همکارم میخواست برهُ ، سر ِ مسائل خاله زنکی شرکت هم کم مونده منو با لیلا جون جانم دعوامون بندازنُ ، زمین هم كه کجهُ...

سوم: به صورت پيش نياز "اِرميا" رو خوندم تا بتونم بعد از يك سال كه از خريداري "بيوتن" گذشته بخونمش. اِرميا رو تا صفحه ۸۳ بيشتر نتونستم بخونم. هر كي خونده معرفيش كنه لطفاً، بايد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط آرزو  | 

"يا علی" که میگی يعني خداحافظي، و اين تهِ ديدارمون مي شه سرآغاز ِ هوارتا روياي ريز و درشتِ من.  "يا علي" كه ميگي، بايد غمگين باشم؛ اما شاد ميشم. شادي هديه ي اون "يا علي" گفتن ِ آخره كه بهم ميگه: "در پس ِ اين خداحافظي، سلامي هست و شروعي و ديداري دوباره." دلم ميخواد داد بزنم: "يا علي گفتيم و عشق آغاز شد" و تو بگي: "رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم/ تا به اقليم ِ و جود اينهمه راه آمده ايم"

عيدِ ميلادِ اميرالمومنين علي عليه السلام بر همه شما مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:55  توسط آرزو  |