تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

يـك سال و نيم ِ گذشته رو با روياي ديدنِ كوير مرنجاب سر كرده بودم و هر بار براي رفتنم به اون‌جا معضلاتي بوجود مي‌اومد كه نمي‌شد برم. اما بالاخره ديروز تونستم اين كوير دوست‌داشتني و زيبا رو ببينم و باز هم مثل هر بار ديگه از ديدن اين‌همه عظمت و بزرگي ِ آفريده‌هاي خدا به وجد بيام و شاكرش باشم.
رفتن از تهران به كوير، توي برنامه‌ي يه روزه، كمي زمان بَر هستش و شايد نشه لذت كافي و وافي رو از كوير برد. به همين خاطر مسئولِ برگزاري برنامه تصميم مي‌گيرن كه شبِ قبل حركت كنيم تا صبح زود توي كوير باشيم. اين مي‌شه كه بچه‌ها حدوداً ساعت ده شب راه مي‌افتن و من و ليلا تقريباً سه ربع بعدش بهشون ملحق مي‌شيم.يه اتوبوس آدم با دو اتوبوس سلائق مختلف و سه اتوبوس خرده فرمايش‌هاي گوناگون...خدا به سعيد صبر بده (كه الحق داده!)
اتوبوس هم به دليل خواستِ سرپرست و هم به دليل عدم كشش بيشتر از اين، با سرعت لاك‌پشت-متر در ساعت حركت مي‌كنه و حدوداي اذان صبح مي‌رسيم به نزديكي‌هاي كاروانسرا و اون‌جا برو بچ يه آتيش در حدّ تيم ملي راه مي‌اندازن. بس كه سرده نمي‌شه از كنار آتيش جُم خورد اما بايد نماز بخونيم خُب. از تنها خاطر‌ه‌ي عقشوليِ زمانِ دانشجويي‌م استفاده مي‌كنم و قبله‌يابي به وسيله‌ي ستارگان! بعد هم بچه‌ها از روي آتيش به اون بزرگي مي‌پرن كه نتيجه‌اش سوختن موهاي لخت و ابروها و مژه‌هاي ابراهيم هستش... . به كاروانسرا كه مي‌رسيم هوا روشن شده و يه عالمه آدم اون‌جا هستن. اين‌جاست كه تازه مي فهمم چرا سعيد اصرار داشت حتماً از سرويس بهداشتي‌هاي سر راه استفاده كنيم. حدوداً سه چهار تا دستشويي بد بو بيشتر نداره و اگر هم كسي بخواد از دستشويي صحرايي استفاده كنه، تا كيلومترها در ديدرس هستش و بر عكس ِ كوهستان، هيچ پستي و بلندي پيدا نمي‌شه.
بعد از صبحانه تا يه مسيري با ماشين مي‌ريم كه چون ماشين خراب مي‌شه بقيه‌اش رو پياده مي‌ريم. به اين‌صورت كه كفش‌ها غلاف و دمپايي‌ها رو مي‌شن. وقتي به رَمل‌ها مي‌رسيم واقعاً حيرت مي‌كنم...خيلي زيبا هستن؛ انگاري دوبل برگر ِ يه ساحل رو جلوت گذاشتن...دوبل كه چه عرض كنم...
تا زانو توي ماسه‌ها فرو مي‌ريم و بالا رفتن از ماسه‌هاي خيس (كه پاها رو سِرّ و دردناك مي‌كنه) واقعاً برام تازگي داره. با هر قدم انگاري دو قدم عقب مي‌ري و همين باعث مي‌شه بالا رفتن برات سخت بشه.
بالا كه مي‌رسيم انواع و اقسام ايده‌هاي عكاسي به ذهن مي‌رسه. جالب‌ترين‌شون براي من اين بود كه با ماسه خاكم كردن و البت هيچ‌كدوم از دوستانم حتي نم ِ اشكي برام نريختن!
ماسه‌ها سرد هستن اما يواش يواش شروع به داغ شدن مي‌كنن و پاهامون رو مي‌سوزونن. موقع برگشتن هم شن‌اسكي كردن حسابي حال مي‌ده و ابراهيم باز هم ژانگولر جديدي كشف مي‌كنه من اسمش رو ميگذارم "پرواز بر فراز ماسه". اين‌جوري كه دورخيز مي‌كنه و روي شيب مي‌پره كه براي خودش حس خوشايند پرواز رو داره و براي ما حس آمدنِ قلب در دهان!
به خوبي و خوشي و ميمنت مي‌آييم پايين و از خوراكي‌هاي خوشمزه‌اي كه تيم سرپرستي بهمون مي‌دن محظوظ مي‌شيم و راه مي‌افتيم به سمتِ تهران. توي آران هم ناهارمون رو مِيل مي‌كنيم و آخرش هم ساعت هشت شب هستش كه مي‌رسيم تهران و خداحافظي و اينا.

پي‌نوشت: جاتون بخير!

* تا ابد تشنگي داغ مرنجاب از من/ تا هميشه جريان خنك فين از تو (مهدي فرجي)

مرتبط‌جات: اين نوشته‌ي رويا جونم از كوير  + اين نوشته از مريم بانو، دوست جانِ تازه‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:54  توسط آرزو  | 

» یکی پیشنهاد میده، یکی دیگه قبول میکنه؛ و نفعش نصیبِ من و دوست جانم، لیلا، میشه. پس سبلان جان! توت منی!!!

» 4شنبه مطمئن میشیم که برنامه قطعیه؛ و این در حالیه که همون 4شنبه رئیس مزرعه، اِوا ببخشید، رئیس ِ واحدِ اداری میگن: " اگه می تونید 5شنبه و جمعه رو هم بیایید سر ِ کار ، بی لطفاً، و باید!" تازشم 5شنبه شب دعوتیم به یه عروسیِ خانوادگی که بابایی گفتن که حتماً باید من هم باشم و اگه نرم واویلااااااااااا! اون وقت من چی کار می کنم؟ هیچی! کوله ام رو می بندم و به بابایی ام که چپ چپ نیگام می کنن بوس و بای پرتاب می کنم و میگم: "دلت میاد وطنِ پدری ام رو بعد از 27سال نبینم بابایی؟!" ایشون هم که تحمّلِ قیافه ی گربه ی شِرِکی ِ من رو ندارن (الهی قربونش برم!) با همون اخمشون میگن: "فتیر محلی یادت نره ها!" بعدش هم به رئیـس می زنگم و میگم: "catch me if you can*"

» چهارشنبه عصر من و لیلا و سمانه و رضا و ابراهیم و شاهین سوار اتوبوس می شویم و تا رسیدن به اردبیل، جان می دهیم؛ بس که هی هی می خواهیم بخوابیم و نمی توانیم. اما صبح که به گردنه ی حیران می ر ِسَویم، حیران می شویم آنگاه خستگی و بی خوابی را فراموش نموده ، و سپس با شوق و شعفِ فراوان در اردبیل از اتوبوس پیاده می شویم همی!!!

» از چاله به چاه می افتیم و از این ترمینال (اتوبوس رانی) به اون ترمینال (مینی بوس رانی) میریم. سوار مینی بوسی میشیم که نگوووووو! وقتی به قُطور سویی می رسیم All of us are LEH, SHADiiiiiiiiiDAN! ؛اما خُب مهم نیست. چیزای جالبی دیدیم. اول اینکه برای سوار شدن به مینی بوس توی اردبیل باید اسم نویسی کنی و تا به اندازه ی ظرفیت یک ماشین اسم نویسی نشه کسی حق ِ سوار شدن نداره و بعدش هم تازه از روی لیست اسم می خونن و سوار میشی. این جوری خوبیش اینه که حق ِ هیشکی ضایع نمیشه. بعدش هم یاد میگیری که عبارتِ "تو راه بودیم خوش بودیم/سوارِ لاک پشت بودیم" یعنی چه! خُب البته توی راه می تونی کلی هم حساب و کتاب کنی که فرقِ کرایه ی 10200 تومانی ِ مینی بوس برای 6نفر، با 40000 تومانِ تاکسی چقدره.

» اون قدر جدی جدی تُرکی صحبت می کنم که خودم هم یادم میره چقدر همیشه با امیر به تُرکی حرف زدنهای دست و پا شکسته ام می خندیدیم. اینکه خیلی اوقات وسطِ صحبتهام به جای کلمات آذری، انگیلیسی هاشون به ذهنم می اومد و خلاصه اسبابِ تفریح بود این حرف زدن هام. امیر جون جان پشتِ گوشی داد می زنه: "چرا به من نگفتی تا منم بیام" و منم به یه آقایی بلند بلند میگم: "آقا بیزیم لندروو ِریمیز نئجه اولدی؟**" و امیر جون جان پشتِ گوشی غش غش می خنده.حالا اما همین دست و پا شکسته صحبت کردنم کلی باعث save money هستش (نه! مثل اینکه هنوز هم تُرکی و فارسی و انگلیسی رو قاطی می کنم ها. آ! شما تو فارسی بهش چی میگید؟)

» به حسینیه می رسیم و از چرخ ِ گوشتی به نام ِ لند روو ِر پیاده میشیم. خدا کمک میکنه و به جای پناهگاهِ عمومی یه اتاق ِ خصوصی گیرمون میاد. اتاقهای خصوصی و پناهگاه عمومی همه قسمتی از حسینیه هستن.

» بعد از ناهار تصمیم میگیریم برای صعودِ احتمالی یا هم هوایی بریم بالا؛ اما بعد از یک ساعت می فهمیم هنوز حالمون برای صعود مناسب نیست. راههای عجیب و غریبی رو کشف می کنیم و شن اسکی ها رو برای برگشت به حافظه ام می سپریم و عکس میندازیم و برمیگردیم پایین.

» از اینجا تا فردا صبح عجالتاً سر درد، سر درد، سر درد...با پیام بازرگانی ِ تب و لرز. دلواپسم...نکنه فردا نتونم خوب برم؟نکنه حالم همین طور بد بمونه؟ نکنه؟ نکنه؟ نکنه؟

» صبح خوبم. همه خوبن. و با امید به خدا توی راهی به حرکت در میاییم که به اندازه ی کهکشانِ راهِ شیری توش نور ِ هد لایت دیده میشه (صنعتِ اغراق!)

» تحمل ِ سختی ِ راه و فشار ِ کم ِ هوا و بادِ شدید، با امید به رسیدن به قله، دلپذیرترین نوع ِ تحمل هاست.

» سنگِ بزرگِ محراب، دریاچه ی یخ زده، برف، هیجان، شادی، عکس عکس عکس! دریاچه ی فیروزه ایِ یخ زده در مرداد ماه واقعاً همه و همه دیدن داره. تصمیم میگیریم به جایی که کسی نمیره، خودِ قله ی 4811 متریِ سبلان، هم بریم و میریم. ابراهیم از یکی می پرسه: "آقا! قلّه کدوم یکی از این ارتفاعاته؟" و آقاهه جواب میده: "گُولّه؟ گولّه همین جاست دیگه! دریاچه گولّه است دیگه!" و ما همگی صدای سوسک در میاریم. میریم به همونجایی که میله ی پرچم رو بادِ شدید انداخته و عکس میندازیم و تکلیفمون رو ادا می کنیم و بر می گردیم.

» تا حالا روی قلّه خوابیدین؟ من برای بار دوم امتحان کردم این خوابیدن روی قلّه رو و آی می چسبه! فقط تب و لرز ِ بعدش...

» به خوبی و خوشی و شادی و عقشولانگی ِ تمام بر می گردیم پایین و... شنبه صبح هم می رسیم تهران و همه میرن برای استراحت و من و شاهین بدو بدو میریم سر ِ کار.

» به جانِ خودم تا همین امروز هی هی میخواستم بنویسم اما اونقدر کار داشتم که نگووووووو! تازه الانم مجبور شدم mp3 بنویسم گزارشم رو. گزارش ِ فنی و ساعتهای حرکتمون رو هم بعداً می نویسم ان شاالله و توی ادامه میگذارم. فعلاً این بود انشای من از صعود به سبلان.

نکته ی بسی بسیار مهم: کاش یکی به فکر ِ سبلان باشه و اونجا نظارتی داشته باشه تا هر کس از هر راهی که دلش میخواد نره بالا. روی دامنه اونقدر پاکوب های مختلف هست که نصفشون برای گُم شدن در راه صعود یا بازگشت کافی هستن. نصفِ بقیه هم برای خراب کردن منظره ها و اینا. کاش میشد فرهنگ سازی بشه و این تنها عیبِ نگین ِ فیروزه ایِ قلّه های ایران برطرف بشه.

* یعنی واقعاً باید بنویسم که نام فیلمی هستش از استیون اسپیلبرگ؟!

** آقا! لندروور ما چی شد؟

پ.ن1: گزارش ِ خرس ِ زیر پوستی رو هم اینجا بخونید. اینم گزارش ِ خوب و جامع ِ آقای موسوی هستش که چند وقت قبل تر از ما رفته بودن و تجربه هاشون رو در اختیارم قرار دادن.

پ.ن2: هزار تا نقطه!

پ.ن3:

ساوالانام، آغ باشیم وار

هامی داغدان چوخ یاشیم وار

آذربایجان آنایوردوم

سهند کیمی قارداشیم وار

(به بهترین ترجمه هدیه ای به رسم یادبود تقدیم ِ خودم می شود! )

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:48  توسط آرزو  | 

» يك عدد عمو هادي نازنين كه اتفاقاً هيچ هم عموي من نيست و شوهر عمه جون جان مي باشه، ما رو از n ماه پيش هي هي دعوت مي كنه به كلبه ي جنگليش و بالاخره اين هفته به صورت ضربتي دعوتش رو مي پذيرم. به آقاي سرپرست خبر ميدم و ايشون هم به صورت ضربتي تر به بچه ها خبر ميدن.

» 5شنبه صبح ِ زود با بابايي جون جان به ميني بوس مي رسيم و بچه ها بابا، بابا بچه ها! معرفي كه تموم ميشه ليلا مي رسه و راه مي افتيم.

» بقيه ها هم در مسير بهمون مي رسن و سر جمع 16 نفر هستيم و دِ برو كه رفتيم.

» بچه ها صبحانه رو توي ماشين مي خورن و بعد توي جاده قزوين به يه جايي مي رسيم كه عمو هادي اسمش رو گذاشتن "هندونه خوران". آي مي چسبه! آي مي چسبه! هندونه خورديم و لرزيديم و دوباره ميني بوسيديم، اِ چيزه، يعني سوار ِ ميني بوس شديم!

» به منجيل كه مي رسيم عمو هادي پيشنهاد ميدن كه از نيروگاه انرژي هاي نو هم ديدن بفرماييم. توربينهاي بادي بزرگِ اونجا ابهتِ خاصي دارن. يه آقايي هم از دم ِ در همراهي مون مي كنن و برامون توضيحاتي در مورد نحوه ي حركتِ توربين ها و سرعتشون و اينا ميدن كه بسي جالبه.

» نمي دونم چطور ميشه كه ييهو قلّه ي دُرفك نمايان ميشه و با دامنه ي سرسبزش بيشتر دل مي بره.

» قزل آلا صيد مي كنيم....سندش هم موجوده! البت اصلش اينه كه بچه ها صيد مي كنن و من تماشا (حذف به قرينه ي غصه!) هر كس براي ناهار خودش ماهي صيد مي كنه و وقتي اين خرس زير پوستي  با دست ماهي ميگيره، بقيه هم به دنبالش. هي هي هم به من ميگن تو چه جور صياد قزل آلايي هستي كه حالت از صيدّ ماهي بد ميشه؟ نمي دونن وقتي يادِ اس ام اس ِ دوست جانم مي افتم كه نوشته بود: "اي صياد جان! كجايي كه ماهي ات را نامردانِ روزگار گرفتند...و جانش را بر لب رساندند" دلم به درد مياد و نمي تونم جون دادنِ اون طفلكي ها رو تماشا كنم.

» به كلبه ي عمو هادي مي رسيم و شاهين دوستانِ زير پوستيش، تگي و جكي رو ملاقات ميكنه. سگهاي خوشگلي هستن كه بهزاد رو گاز ميگيرن و به همه پارس مي كنن، اما زودي با شاهين دوست ميشن.

» بچه ها با عمو هادي راهي ِ جمع كردنِ هيزم ميشن و احمد و بهزاد ماهي ها رو تميز مي كنن و من و ليلا از باغچه سبزي مي كنيم و ... خلاصه هر كس يه كاري انجام ميده تا اينكه عمو هادي مياد و ماهي ها رو كباب مي كنه. بر عكس ِ صيدش كه خيلي غم انگيزه، خوردنش خيلي دل انگيزه؛ به جانِ خودم!

» بعد از ناهار كمي استراحت مي كنيم و بعدش هم راهي رودخانه ميشيم. در راه كلي ميوه خوشمزه همراه با مهموناشون از درخت مي چينيم و مي خوريم. به رودخونه كه مي رسيم همه اول به به و چه چه و كمي تعارف و دو سه قطره آب پاشي مي كنن كه ييهو تبديل ميشه به نبردي وصف نشدني كه همه و همه خيس ميشن و چند تايي توي آب مي افتن و ابعادِ فاجعه تا بابايي هم مي رسه و بچه ها ايشون رو هم خيس مي كنن. اين وسط فقط ابراهيم در ميره كه بابايي هي هي داد مي زنه يكي بياد اينو خيس كنه! بعد از خيس كيت بازي ها، آقاي قدسي و خانمشون به جمع مي پيوندند. بعد از مدتي هم بتي و طاهر. حالا ديگه يه جمع بيست نفره ي رديف داريم و حالي به حولي.

» شام هم جاي شما خالي ميرزا قاسمي با بادمجانِ كباب شده در آتش ِ هيزمي به دست پختِ خانم ستايش مي خوريم و بارون هم مياد و هوا بس جوانمردانه دل انگيز هستش و پشه ها بس ناجوانمردانه نا دل انگيز.

» شب يه عده توي كلبه مي خوابن، يه عده توي چادر، و يه عده هم تا صبح كنار آتيش بيدار مي مون. برنامه فردا صبح هم جنگل پيمايي در كوه يا كوه پيمايي در جنگل هستش كه محلي ها ميگن نيم ساعته ميشه رسيد به سر چشمه. احمد براي ما مي زنه سه ساعت و ساعت حركت رو 8 صبح اعلام مي كنه.

» از جنگل و كوه و زيبايي هاي اونجا هر چي بگم كم گفتم. اميدورام در اولين فرصت بتونم عكسهاش رو از آقاي ابراهيم و آقاي بهزاد بگيرم و چند تاييشون رو بگذارم. مناظر فوق العاده و بكري هستن.

» ظهر كه مي رسيم به سرچشمه ناهار سيب زميني كبابي و تخم مرغ آب پز داريم كه يادمون مي افته نون نياورديم و چه با حال!

» بر مي گرديم...و وقتي به ميني بوس مي رسيم حمله مي كنيم به دو بطري نوشابه ي داخلِ ميني بوس. بين ِ خودمون باشه، هيچ وقت به عمرم اينقدر به نوشابه عقشولي نبودم؛ بس كه تشنه ام بود.

» حركت مي كنيم به سمت تهران و بچه هايي كه روز اول دير رسين يا توي برنامه تخلفي داشتن به عنوان جريمه برامون بستني مي خرن و آقاي سرپرست هم آبميوه. خلاصه ساعت يازده شب هستش كه مي رسيم تهران و اين بود سفرنامه ي من.

پ.ن1: دوست داشتم بيشتر و بهتر از اين بنويسم از سفري كه خيلي خاطره انگيز بود، اما از صبح كه با شنيدن خبر تصادف عمه و شوهر عمه و بچه هاشون بيدار شدم حسابي حالم گرفته است. الحمدلله حالشون خوبه و جاي نگراني نيست. فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين.

پ.ن2: "آي برگِ سبز ِ بيشه! دود از كُنده پا ميشه" يكي از ترانه هايي بود كه عمو هادي برامون مي خوند و انصافاً در موردِ خودشون مصداق داشت. طفلكي كلي برامون زحمت كشيد و پا به پاي ما كوه رو اومد و صبحي كه براي عيادتِ خواهر خانم و باجناقش اومده بود ذره اي خستگي در وجودش نبود. اين در حالي هستش كه امروز -يعني هفتم تير- تولد 59 سالگيشون رو جشن ميگيرن. لا حول و لا قوة الا بالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:58  توسط آرزو  | 

"گزارشِ سفر به كركس اينا! از آخر به اول "

»»  براي نوشتن بي تابم. براي اين جا نوشتن بي تابم. براي وبلاگم و دوست جان‌هاش بي قرارم. صبحي تا بيدار ميشم ميشينم پاي كامپيوتر و "شب، سكوت، كوير" رو آتيش مي كنم. بابايي‌م برام چاي ميارن و ميگن كه دم دماي بهار بايد منو ببرن يه جايي و بستريم كنن تا ترك كنم. مي پرسم وبلاگم رو ميگيد يا كوه رفتنم رو؟ ميگن: هر سه!
»»  ساعت از نه و نيم ِ شبِ شنبه گذشته كه ميرسم خونه. ظهر، آش رشته‌ي نذريِ مامان جان براي شهادت امام صادق عليه السلام به راه بوده كه برام نگه داشتن. دلم ميگيره؛ ماماني‌م رو تنها گذاشتم و رفتم، مامان جون جانم اما هيچ وقت تنهام نميذاره. چه دختر بي خيري‌‌ام براشون من!
»»  تقريباً ساعت نه هستش. جلوي ترمينال جنوبِ تهران، بستني يخي كه گروه سرپرستي برامون خريده رو گاز مي زنم و خدا رو شكر ميكنم كه حتي اگر به قولِ آقاي سعيد، اصطكاكي! هم توي برنامه بود، همه سالم برگشتيم و به همه‌مون يه جورايي خوش گذشته؛ گيرم اين خوش گذشتنه يكسان نبوده و مالِ هركي با اون يكي فرق داشته. خداحافظي هم كه سخته، اما مجبورم به تك تك بچه‌ها از اين طرفِ لاينِ مترو، باي پرتاب كنم؛ هر كدوم سندِ مصوّري از يه سفر هستن كه در حافظه‌ي دلم ثبت شده.
»»  جلوي ترمينال، استادِ جان، محمد صالح اعلا رو مي بينم كه لباس مشكي تنشونه. اس ام اس ِ اين لباس مشكي قبلاً بهم رسيده. يه سلام گرم بهشون مي كنم و يه جوابِ داغ ميگيرم؛ بس كه ماه هستن ايشون!
»»  "من بابت اعمالم بايد به خدا جواب پس بدم، نه به بنده‌ي خدا...خدايا من در درگاهت رو سفيد باشم...شرمسار بنده‌ي خدا بودن مهم نيست، شرمسار خدا نباشيم..." توي صفحه‌ي سفيدِ آخر ِ يكي از كتابام، توي تاريكي و لق لق زدنِ ميني بوس، تند تند مي نويسم. ابراهيم ميپرسه: چي داري تند تند مي نويسي؟ ميگم: مي نويسم تا يادم نره درس‌هام رو!
»»  غروب ِ شنبه است. اتوبانِ قم-تهران بسي شلوغه. اين ترافيكِ شديد به خاطر بازگشتِ مسافران به تهران رو براي اولين بار عاشقم. باعث ميشه اين دقيقه‌هاي آخر ِ سفر، كه تموم شدنشون دلِ آدم رو سوراخ ميكنه، بيشتر بشه. استثنائاً چند دقيقه‌اي رو ساكتم، كه آقاي ابراهيم مي پرسن توي چه فكري هستم. ميگم كه دارم محاسبه مي كنم كه از اين تقريباً 48 ساعتِ سفر، چند ساعتش رو در حالِ بحث‌هاي عجيب و غريب با هم بوديم. حرف‌هايي كه از موقع توچال رفتنمون جا مونده بود و بحث‌هاي جديدي كه دلم رو حسابي خنك كردن. نگاهِ آقاي ابراهيم به برخي از موضوعات اونقدر با ديدگاه‌هاي من متفاوته كه دلم نمياد نگه و نشنوم و از دانسته‌هاش ياد نگيرم...براي اولين باره كه يه معلم ِ كم سن‌تر از خودم دارم. موقع‌هايي كه آقاي شاهين هم واردِ بحث ميشن كه ديگه نورِ علي نوره!
»»  ظهره شنبه است و توي كاشانيم؛ شهر ِ روزهاي پر آفتاب و شبهاي پر ستاره! شهر شاعراني كه به شعراشون عاشقم، شهري كه اولين خاطره‌ي خوشِ معلمي رو -در سن 18 سالگي- توش دارم (سالِ دوم دانشگاه كه بودم يكي از شاگردانِ كاشانيم، هم دانشگاهي و هم خوابگاهي‌ام شد!) خونه‌هاي قديمي‌اش فوق العاده هستن و همگي متفق القول! بر اين عقيده‌ايم كه آدم‌هاي اين خونه‌ها هم زندگي ميكردن، ما هم توي فسقلْ آپارتمان‌هامون زندگي مي كنيم، ولي تفاوتِ ره از كجاست تا به كجا!
»»  خيلي جاها براي توريست‌ها، عبارت‌هايي به انگليسي نوشته شده. بر و بچز ِ نكته سنجِ ما، حسابي ميرن توي كار ِ سوتي پيدا كردن. خانه تاريخي رو نوشته: Ancient buildinjs ؛ حمام رو نوشتن: Bath Room. موقع رفتن به همين حمام تاريخيِ سلطان امير احمد، آيدين يكي از اون تيكه‌هاي هزار سال يك بارش رو، رو ميكنه: بپرسين اين ساعت حموم زنونه است يا مردونه!
»»  صيد مي كنم! توي خونه تاريخي‌ها، نمايشگاهِ فروشِ كتاب هم هست: كتابِ شعر جوان كاشان، بزم صاعقه، پشتِ پرچين‌ها... يعني زنده مي مونم كه اينهمه كتابِ عقشولي رو معرفي كنم؟
»»  از 8صبحِ جمعه است كه راه مي افتيم توي كوچه‌هاي ابيانه و اين فكّمون كم مونده بچسبه به زمين، ابيانه فجيع! خوشگله. اينجاست كه شارژ‌ ِ باتريِ دوربين‌ها رو خالي ميكنه؛ بس كه عكسِ تكي و غير ِ تكي ميگيرم، خودمون رو خفه مي كنيم.
»»  ساعت 6 صبحه كه از خوابِ ناز بيدار مي شويم و كيسه خواب‌ها رو غلاف مي كنيم و صبحانه‌اي مفصل (مفصل ها!) نوشِ جان مي كنيم. من از اين صبحانه به آناناسش و مرباي زردآلوش عقشولي بودم. شاهين ميگه كه آشغالانس (نايلوني كه توش زباله‌هامون رو جمع مي كنيم) رو نگه داريم يادگاري. بس كه معلومه چقدر چيزاي عجيب و غريب خورديم و چقدر همه چي رو با هم قاطي كرديم.
»»  جمعه شب، در حالي كه از خستگي داريم غش مي كنيم، با نطنز و كركسش اينا! بدرود مي كنيم و مي ريم سمت آقا علي عباس. وااااااااي! اون قدر شلوغه كه نگو و نپرس. مي خواستيم شب رو اين جا بمونيم كه واضحه كه ديگه نميشه. تصميم ِ گروهِ سرپرستي بر اين ميشه كه بريم ابيانه و اگر جايي پيدا نكرديم، نهايتاً توي چادرها بخوابيم؛ آخ جون!!!
»»  صعود به قلّه‌ي كركس برام خيلي سخت نبود. گمونم به خاطر برنامه‌ي توچالِ هفته‌ي پيش باشه. براي رسيدن به قلّه، شيبِ تندي هستش كه نگرانم ميكنه نكنه كار دستِ زانوم بدم (مگه زانو دست داره آخه!!!) اما خدا رو شكر زانوم هم خوبه.موقع بالا رفتن يه جاهايي رو باقالي ميريم كه خيلي فاز ميده. بالاي قله اس ام اسِ دوست جان ميرسه كه: "من نماز ِ روي قلّه مي خوااااام" و ...آتشي در نيستانِ دلم مي افته! اما وقت كمه و نميشه روي قله نماز بخونيم. براي پايين آمدن به شن اسكي اميدوارم، كه البت بيشتر سنگ اسكي هستش! در هر حال صعود و فرود خوبي بود (داشتم فكر مي كردم كاش همه چي...!)
»»  شبِ 5شنبه جلوي ترمينال به بچه‌ها ميرسم. بچه‌هاي ماه و بي نظيري كه براي هر كس ازشون تعريف مي كنم، مي پرسه اين آدم‌هاي بسيار! رو از كجا پيدا كردي. لطفِ خداست كه بودن در كنار ِ دوستاني اينچنين دوست داشتني نصيبم شده. باني ِِ آشناييم با گروه البت -آقاي قدسي- نيستن و باعث تاسفه. خواهر خانم‌شون و باجناقشون، خانمِ زينب و آقاي مهدي، اما هستن و هر جا دلمون براي آقاي قدسي تنگ ميشه با فاميلاتشون! غيبت ايشون رو سر ميديم. خانم‌هاي برنامه علاوه بر زينب خانم، سمانه و فاطمه و مرجان و دوست جانم ليلا هستن. خانم بتي هم كه در كاشان به ما ملحق شدن؛ و آقايان، آيدين و شاهين (جك و رُز!)، احسان و ابراهيم و بهزاد و بهنام و رضا و سعيد و محسن و محمد.

 

پي نوشت۱: از صبح یکریز دارم می نویسم و کم و زیاد می کنم مطالبم رو. ساعت ثبت رو ببينيد. از اون موقع دارم مي نويسم، اما الان كه ساعت ۳ بعد از ظهره تازه نوشتنم تموم شده. خدا رو شكر كه امروز رو از قبل مرخصي گرفته بودم! شاید خیلی از قسمتهای سفر باشه كه راجع بهشون ننوشته‌ام، که یا یادم رفته يا بس كه گيج ميزده‌ام، حواسم  بهشون نبوده.

پي نوشت۲: هر چي از اولِ سفر، اين گوشيِ طفلكي‌م خبرِ مرگ و مير و خبراي بد شنيد، از صبحِ امروز يك اس ام اس يا تماس هم نداشته. فقط ميخواست نمودارِ احوالاتِ من رو توي سفر سينوسي كنه.

پی نوشت۳: تصمیم گرفته‌ام يك وبلاگِ ديگه براي شعرهايي كه دوست دارم و خوشم مياد ازشون بسازم. بهم بگيد كه نظر شما چيه. نظرتون برام مهمه؛ خيلي مهمه!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:39  توسط آرزو  |