تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.
                  هـوا پس است زمينُ زمان گواهِ من‌اند

و بادهاي جهان جمله تكيــه‌گاهِ من‌اند

 

پ.ن۱: بعد از زلزله اومد.

پ.ن۲: ارزش ِ ادامه‌دار شدن داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:46  توسط آرزو  | 

اي مُهر ِ جانماز ِ دلم ردّ پاي تو!

گُل مي‌كند شكوهِ غزل در هواي تو

عمري‌ست من مسافر شهر ِ غم ِ توام

قسمت نمي‌شود برسـم، جـز به راي تو

تابـم نمانـده روز و شبـم بي تو سـر شـود

اِحيــا نشسته‌ام به شبِ چشم‌هاي تو

نـام تو آمـد و كمـر واژه‌هـا شكست

جانِ هزار بيتِ نگفته فداي تو

 

* شبِ اوّل فقط يه مصرع بود، حالا چند تا بيت؛ تا شب‌هاي ديگه چي پيش بياد.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:36  توسط آرزو  | 

تـهران

در آتش ِ نمرود هم که باشد

اشکهای تو

گلستان ساز است!

 

پ.ن: يارب اين آتش كه در جانِ من است/ سرد كن آن‌سان كه كردي بر خليل

+ اين

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:11  توسط آرزو 

حـسـادت مـــی کـنـــم

به ردیف ۱۰۷.۲Mhz

موج FM

 

پی نوشت: آدم ِ زنده زندگی می خواهد، آدم ِ حسود حسودی!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:8  توسط آرزو  | 

حـسادت مـی کنـي؟

به بستني ِ يخي ِ آلبالويي؟!

...............................بي دليل؟!؟

 

پي نوشت: حسادت تعطيل شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:49  توسط آرزو  | 

حـسادت مـی کنـم

به نام ِ خودم

بر لبانت

 

 

پي نوشت: نَ-دا-رد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 5:6  توسط آرزو  | 

حـسادت مـی کنـم

بــه عکس ِ خــــــودم

در عمـق ِ چشمانـت

 

 

پي نوشت: ندارد!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:13  توسط آرزو  | 

        نگاه کن

        به دوردست

        آنجا که افق

        خطِ نگاهمان را یکی می کند

        من در آن نقطه

        فاتح ِ رویاهای خودم هستم

        و تو

        ناپلئون تر از بناپارت!

        هنوز هم به من می خندی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:14  توسط آرزو  | 

به دشتِ تشنه ي قلبم، تو تازه باراني

بهانه هاي دلم را چه خوب ميداني!

به پايِ چشمه ي چشمم حضور تو جاريست

كنار خاطره ي دل هميشه مي ماني

تو اوج ِ آينه ها را چه خوب مي فهمي

ز آيه هاي نگاهم ببين چه مي خواني

حضور روشن چشمانِ تو چه رويايي !

براي آرزويِ دل ، تو فصل پاياني.

 

پ.ن : سعدي تمام حس تو را در غزل نگفت ... حالا شده است نوبت ما تازه كارها

پ.ن2: اين همون شعر كذايي ست!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 15:41  توسط آرزو  | 

دلتنگت که می شوم

زُل می رنم به عکس ِ توی شناسنامه ام

شاید بشود تو را

در نگاهِ خودم پیدا کنم،

روزی که عکس می گرفتم را به خاطر داری؟!

تو رو به روی من نشسته بودی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:31  توسط آرزو 

 

دعوتی...

به جشن ِ تولّدی بی هیاهو

در بطن ِ یک غزل

غزلی که قافیه اش

برق ِ اشکهای توست

و ردیفش

خیسی ِ چشمانت

با مطلع ِ:

"خیالت راحت! عشقی در کار نیست"

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:51  توسط آرزو  | 

 برای امید سرگیجه‌ ها...

با واژه‌هاي محكم فرياد آمدي

از بطن سرخ تيشه‌ي فرهاد آمدي

يك فوج سرگيجه نشاندي به جمله ها

دي بود و با ترنّم مرداد آمدي

 

پ.ن۱: آقا! اجازه؟ هنوز از من دلخوريد؟!

پ.ن۲: يادداشتي از يك دوست كمابيش نامرئي:

سلام خانوم معلم!
من خیلی بی ادبم. نه!!؟
می خواستم بگم این چیزه... چیز...
این...
مصرع سوم اشکال وزنی داره!!
باید این جور باشه:
یک فوج سبز گیجه!!!!! نشاندی به جمله ها!!
پیشنهاد:
سرگیجه فوج فوج به جمله نشست، آه!
...
یا:
سرگیجه دانه دانه به جمله فرونشست(مثلا!!)
یا:
...
-دانه دانه می تونه برف دی ماه رو به یاد ما بیاره!!!-

بی ادب نیستید دوست جان، اتفاقاً خيلي هم بهم لطف داريد. از نظر ارزشمند شما سپاسگزارم. غلیان احساس گاهی به آدم فرصت اندیشیدن به وزن و قافیه نمیده و البته كه من هم ادعايي در نظم و قافيه ندارم ها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:41  توسط آرزو  | 

"برای نصیبه، رفیق و همكلاسي قدیم، که پرتاب های سه امتیازی اش حرف نداشت"

و چشم هاي تو شب نامه هاي اين دردند

كه مردهاي جهان جملگي نه يك مردند

سكوت آينه ها نيز از رضايت نيست

كه از صلابت فرياد خويش دلسردند

درخت خاطره هامان نشسته در باد است

و شاخه هاي تفاهم تكيده و زردند

دوباره شب پره ها در سكوت مي گريند

به دور مهر خيالي هنوز مي گردند

تمام ثانيه ها زمهرير و چلچله ها

هنوز در پي يك نو بهار مي گردند

 

به گمانم پي نوشت و اين حرف ها لازم نباشه براي توضيح به دوست جان هاي وبلاگي. شرايطِ مضطر گونه ي نصيبه دلم رو حسابي به درد آورده و اين ها كه نوشته ام فقط به همسر ناجوانمرد ايشان مربوطه؛ و لاغير!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:9  توسط آرزو  | 

 

دلم براي تپيدن كنار تو تنگ است

و باز پاي رسيدن به دست تو، لنگ است

کنار پنجره هایی که بی تو دلتنگند

نگاه منتظرم در هراس يك سنگ است

پناه برده ام اينجا به شعر و مي داني

چقدر بي تو همه واژه ها بد آهنگ است  

 

 

پی نوشت: برای شب بیداری ها که توجیه نشدم هيچ رقمه؛ يكي لااقل اينجانب را توجيه كند كه وقتي بلد نيستم، بي خودي نصفه شبي (يا حالا دم سحري!)  قافيه رديف نكنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 5:5  توسط آرزو  | 

  در جوّ شعرم و دو بیتی که این بار خودم بیشترش نکردم:

 

چشم ِ خشکِ آسمان سرشار ِ باران می شود

با    شما    آیینه ها    لبریز ِ    ایمان  می شود

 

واژه ی   دلواپسی  از لحظه ها  خط   می خورد

خوابِ  خوبِ   پنجره    تعبیر ِ  انسان  می شود

 

 

 

البت به پای دلنشینی ِ شعرهایی که شما خواندید امروز، نمی رسد. حالا بگویم قافیه ردیف کرده ام بهتر است؛ اما این هم خودش جو گیری می خواهد که من آخرشم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:52  توسط آرزو  | 

 

آمد به خواب تا همه تن آرزو شوم

در چشمهای روشن او جستجو شوم

 

عمری گذشت بر من و جز "من" کسی نبود

امشب دوباره آمده ام تا که "او" شوم

 

یک اتفاق خوب سبب می شود که من

با آرزوی پنجره ها روبه رو شوم

 

 

* تعداد بیت ها اگر چه کمه، اما بدجور حرفِ دله. بیشتر از این دو بیت هم نیومد، هیچ رقمه.

** بیت آخر از حمید خصلتی عزیز هست، دزدی کردمش!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:2  توسط آرزو  | 

 

نخستین بار گفتی** بی نصیبی        ز هر شوقی که نامش عشق باشد

نخواهی عاشقت خوانم که عاشق           همه فکر و خیالش عشق باشد

 

بگفتی فارغ استی از محبت                        ندانی وصل را معنا چه باشد

ندانی وصف محبوبان چگونه است                   ندانی معنی رویا چه باشد

 

بگفتی: "در درون قلب سردم                          همه اندر مکانی یک ترازند

نمی خواهم که مردم در دل من                  برای عشق خود مأوا بسازند"

 

¨¨

 

ولیکن با وجود این رجز ها                          ندانستی که من جادوگرستم

ندانستی دلت خواهم ربودن              که من عاشق کش و افسونگرستم

 

ندانستی شبی با ناز بسیار                    برایت شعری از عشقم سرودم

تو غافل بودی و من زیرکانه                         درون قلب تو ره می گشودم.

 

 

 

* شعری از عهدِ الستِ! خودم، که امشب از لابه لای صفحه های دیکشنری قدیمی ام یافتمش.

 

**زیرش نزن، خودت گفتی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:3  توسط آرزو  | 

 

ای آرزوی هر شبم، دیدار ِ رویت

 

گُل می کند باغ ِ غزل در جستجویت

 

هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند*

 

ای قبله ی چشم دلم، محرابِ مویت

 

ای نامِ تو نور ِ امیدِ این شبِ تار

 

خورشید هم می گردد این جا رو به سویت

 

ای کاش این دور ِ غزل های شبانه

 

باشد همیشه بر مدار ِ آرزویت

 

 

 

*مصرعی از دکتر قیصر امین پور عزیز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:4  توسط آرزو  | 

 

 

غزل نه ، بیا چار پاره ی دلم بشنو

غم ِ هنوز ، وَ همواره ی دلم بشنو

من از سرابِ سکوتم  گریختم ، بیا

امیدِ عشق از این خاره ی دلم بشنو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:49  توسط آرزو  | 

 

 

من خسته ام ز غربتِ این انتظار ِ سرد

زین چشم ِ خشکِ مانده به راهِ بهار ِ سرد

 

 

عمرم چُنان شبی است که یلداش ابتداست

می ترسم از هبوط در این سایه سار ِ سرد

 

تکرار می شوم به غم و اشک و آهِ گرم

یخ بسته خنده های دلِ بی قرار ِ سرد

 

دلتنگ و خسته ام که در این قحط نار و نور

خورشید هم نشسته به اوج مدار ِ سرد

 

آشفته ام ز هیزم ِ جانم که می شود

یک شعله ی مهیب و سپس یک غبار ِ سرد

 

بُستانِ آرزوی دلم را خزان ربود

جامانده ام کنون به دلِ شوره زار ِ سرد...

 

 


حالا شعر حمید خصلتی عزیز رو هم بخونید که از وبلاگش دزدیدم:

 

شعری برای خاطر ه ی ما سروده ای

از داغ  و درد  مثل دل ما سروده ای

هرچندخسته ای تو از این انتظار سرد

ای مهربان من چه  فریبا  سروده ای:

عمرم چنان شبی ست که یلداش ابتداست

از این هبوط سردچه ترسا سروده ای:

تکرار میشوم به غم و اشک وآه سرد

 حرف دل من است که زیبا سروده ای

دل تنگ وخسته ایم از این قحط نارو نور

اما چه خوب پنجره هارا سروده ای

تو روزنه ی امید منی آرزوی باغ

زین چشم خشک مانده چرا ؟ها؟سروده ای!؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:32  توسط آرزو  | 

 

سلام مرد̗ مرادم، چه دیر برگشتی

به میزبانی̗ این قلب̗ پیر، برگشتی؟!

 

همیشه آهوی  نو  پای̗ کهنه فرار

برای بردن̗ این ماده شیر برگشتی؟

 

تما آینه ها  از  تو شعر می سازند 

که رادُ راسخُ روشن ضمیر برگشتی

 

پر از ستاره شده چشمهای تب دارت 

تو گویی از دل̗ شب، در کویر برگشتی

 

چه ساده می کنی انکار̗ سنگدلی هایت 

چه سادهُ معصومُ سر به زیر برگشتی

 

چقدر لحظه شمردم که لحظه ای گویم: 

سلام مرد مرادم، چه دیر برگشتی!

 


 

۱۳ ساعت پس از تحریر و در پاسخ به کثیر شبهات خصوصی و عمومی:

نه مردی هست، نه مرادی، نه رفتی و نه حتی برگشتی!

فقط و فقط خود شعر را عشق است

به جان خودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط آرزو  | 

 

 

کنار پنجره هایی که بی تو دلتنگند......................نشانده ام دو گلی که همیشه خوشرنگند

چقدر سرخ اناری عجیب و دلچسب است....................برای پنجره هایی که خسته ی زنگند

سکوت مبهم این شیشه های بی شادی...................شکسته دیر زمانی است فکر آهنگند

چه دلخوشند که روزی دوباره می خندند.......................چه ساده منتظر رد پای یک سنگند

برای رستن از این میله های وهم آلود..........................دوباره پنجره ها با حصار می جنگند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:37  توسط آرزو  | 

یه چیزایی دست خود آدم نیست. مثل نوشته هایی که معلوم نیست از کجا سرو کله اشون پیدا میشه. این صفحه ای از یه سر رسیده که قبلا ها توش می نوشتم. نوشته هاش گمونم مال روزایی بود که توی جشنواره شعر شبهای شهریور شرکت می کردم. قیصر رو اونجا دیدم که خیلی حالش خوب نبود. می خواستم بدم کتابی رو که جایزه گرفته بودم امضا کنه که با دیدن حال نه چندان خوبش منصرف شدم.نگرانش بودم. شعر دوم رو برای جشنواره ی سال بعد یعنی ۸۰ فرستادم و به دکتر تقدیمش کردم.

 آخریش هم مال همون ۸/۸/۸۶ که پر کشید و یه فرشته ی مهربون شد. صبح روز سه شنبه ای که داشتم گر و گر اشک می ریختم و می نوشتم... 

دوستش دارم و میذارمش اینجا:

arezoo

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:5  توسط آرزو  |