تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

يـك سال و نيم ِ گذشته رو با روياي ديدنِ كوير مرنجاب سر كرده بودم و هر بار براي رفتنم به اون‌جا معضلاتي بوجود مي‌اومد كه نمي‌شد برم. اما بالاخره ديروز تونستم اين كوير دوست‌داشتني و زيبا رو ببينم و باز هم مثل هر بار ديگه از ديدن اين‌همه عظمت و بزرگي ِ آفريده‌هاي خدا به وجد بيام و شاكرش باشم.
رفتن از تهران به كوير، توي برنامه‌ي يه روزه، كمي زمان بَر هستش و شايد نشه لذت كافي و وافي رو از كوير برد. به همين خاطر مسئولِ برگزاري برنامه تصميم مي‌گيرن كه شبِ قبل حركت كنيم تا صبح زود توي كوير باشيم. اين مي‌شه كه بچه‌ها حدوداً ساعت ده شب راه مي‌افتن و من و ليلا تقريباً سه ربع بعدش بهشون ملحق مي‌شيم.يه اتوبوس آدم با دو اتوبوس سلائق مختلف و سه اتوبوس خرده فرمايش‌هاي گوناگون...خدا به سعيد صبر بده (كه الحق داده!)
اتوبوس هم به دليل خواستِ سرپرست و هم به دليل عدم كشش بيشتر از اين، با سرعت لاك‌پشت-متر در ساعت حركت مي‌كنه و حدوداي اذان صبح مي‌رسيم به نزديكي‌هاي كاروانسرا و اون‌جا برو بچ يه آتيش در حدّ تيم ملي راه مي‌اندازن. بس كه سرده نمي‌شه از كنار آتيش جُم خورد اما بايد نماز بخونيم خُب. از تنها خاطر‌ه‌ي عقشوليِ زمانِ دانشجويي‌م استفاده مي‌كنم و قبله‌يابي به وسيله‌ي ستارگان! بعد هم بچه‌ها از روي آتيش به اون بزرگي مي‌پرن كه نتيجه‌اش سوختن موهاي لخت و ابروها و مژه‌هاي ابراهيم هستش... . به كاروانسرا كه مي‌رسيم هوا روشن شده و يه عالمه آدم اون‌جا هستن. اين‌جاست كه تازه مي فهمم چرا سعيد اصرار داشت حتماً از سرويس بهداشتي‌هاي سر راه استفاده كنيم. حدوداً سه چهار تا دستشويي بد بو بيشتر نداره و اگر هم كسي بخواد از دستشويي صحرايي استفاده كنه، تا كيلومترها در ديدرس هستش و بر عكس ِ كوهستان، هيچ پستي و بلندي پيدا نمي‌شه.
بعد از صبحانه تا يه مسيري با ماشين مي‌ريم كه چون ماشين خراب مي‌شه بقيه‌اش رو پياده مي‌ريم. به اين‌صورت كه كفش‌ها غلاف و دمپايي‌ها رو مي‌شن. وقتي به رَمل‌ها مي‌رسيم واقعاً حيرت مي‌كنم...خيلي زيبا هستن؛ انگاري دوبل برگر ِ يه ساحل رو جلوت گذاشتن...دوبل كه چه عرض كنم...
تا زانو توي ماسه‌ها فرو مي‌ريم و بالا رفتن از ماسه‌هاي خيس (كه پاها رو سِرّ و دردناك مي‌كنه) واقعاً برام تازگي داره. با هر قدم انگاري دو قدم عقب مي‌ري و همين باعث مي‌شه بالا رفتن برات سخت بشه.
بالا كه مي‌رسيم انواع و اقسام ايده‌هاي عكاسي به ذهن مي‌رسه. جالب‌ترين‌شون براي من اين بود كه با ماسه خاكم كردن و البت هيچ‌كدوم از دوستانم حتي نم ِ اشكي برام نريختن!
ماسه‌ها سرد هستن اما يواش يواش شروع به داغ شدن مي‌كنن و پاهامون رو مي‌سوزونن. موقع برگشتن هم شن‌اسكي كردن حسابي حال مي‌ده و ابراهيم باز هم ژانگولر جديدي كشف مي‌كنه من اسمش رو ميگذارم "پرواز بر فراز ماسه". اين‌جوري كه دورخيز مي‌كنه و روي شيب مي‌پره كه براي خودش حس خوشايند پرواز رو داره و براي ما حس آمدنِ قلب در دهان!
به خوبي و خوشي و ميمنت مي‌آييم پايين و از خوراكي‌هاي خوشمزه‌اي كه تيم سرپرستي بهمون مي‌دن محظوظ مي‌شيم و راه مي‌افتيم به سمتِ تهران. توي آران هم ناهارمون رو مِيل مي‌كنيم و آخرش هم ساعت هشت شب هستش كه مي‌رسيم تهران و خداحافظي و اينا.

پي‌نوشت: جاتون بخير!

* تا ابد تشنگي داغ مرنجاب از من/ تا هميشه جريان خنك فين از تو (مهدي فرجي)

مرتبط‌جات: اين نوشته‌ي رويا جونم از كوير  + اين نوشته از مريم بانو، دوست جانِ تازه‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:54  توسط آرزو  | 

آقاي غلامي با همون لبخندِ هميشگي‌ش مي‌گه: "به خاطر ِ استقبالِ بچه‌ها، يه گروهِ ديگه هم براي روز ِ يك‌شنبه قرار داديم."
راستش هر سال توي ماهِ مبارك، دانشگاه اردوي مناجات در كوهستان برگزار مي‌كنه و مسئولش هم آقاي غلامي هستش. يادتون باشه، اين‌جا اراكه؛ 1700 متر بالاتر از سطح ِ دريا، با يه عالمه كوه كه شهر رو محصور كردن. هر كس تو اين ماه دلش مي‌خواد يه جوري به خدا نزديك بشه. ما اما دلمون مي‌خواد خيلي خيلي به خدا نزديك بشيم. براي همين هم، يكي دو ساعت قبل از اذانِ مغرب راه مي‌افتيم و مي‌ريم "كوه سُرخه". فرقي هم نمي‌كنه كه اين ماهِ مبارك با پاييز ِ سردِ اراك همدم باشه.
توي سر بالايي‌ها –حالا هر چقدر هم كه نفس گير باشن- يادت مي‌ره تشنه‌اي؛ يا شايد هم گرسنه. مي‌افتي، اما زود بلند مي‌شي. تازه دستِ بقيه رو هم مي‌گيري كه نيفتن. اصلاً مي‌آيي كه درسِ ايثار بگيري. از كساني مثلِ همين آقاي غلاميِ خودمون؛ كه وقتي كفش ِ يكي از دخترا پاره شد، كفش‌هاش رو داد به اون و خودش پاي برهنه راه افتاد توي كوه. اين‌جا برات افطار كردن و غذا خوردن مهم نيست؛ فقط مي‌آيي تا خدا با دستِ نسيم ِ كوهستان صورتت رو نوازش بده و بگه: "روزه‌ات قبول!" مي‌آيي تا با تمام ِ وجود خدا رو حس كني. يه جايي –خيلي نزديكِ ابرها- سر مي‌گذاري روي سنگ‌هاي كوه و زير ِ نم نم ِ بارون نماز ِ عشق مي‌خوني؛ بعدش هم دعاي توسل رو با گروه زمزمه مي‌كني.
موقع برگشت از پناهگاه حس مي‌كني فرشته‌هاي بارون گناهانت رو شستن و بردن، شايد هم دلت رو اين‌جا جا گذاشتي؛ هر چي هست الان سبك‌تري. حالا ديگه توي سرازيريِ پر از سنگريزه‌ي كوه، نرم و رها سُر مي خوري و غش غش با دوستانت مي خندي. خدا هم خنده‌هات رو دوست داره و كاري مي‌كنه كه كوه صداي خنده‌هات رو دو برابر كنه. حالا ديگه سرما و تاريكيِ شب، تنها چيزايي هستن كه برات معنا ندارن. آخه داري با نور ِ نگاهت پايين مي‌ري و گرماي عشق توي وجودته.
مي‌رسيم پايين و آقاي غلامي مي‌گه: "دختراي گُلم! خسته نباشيد." هنوز هم لبخندِ هميشگي‌ش روي لب‌هاشه و انگار نه انگار كه خودش از همه خسته تره. اما نه! كدوم خستگي؟ توي چشم‌هاي بچه‌ها فقط شور و نشاط و انرژي موج مي‌زنه؛ مخصوصاً حالا كه مي‌فهممن يعني چي كه "خدا جانشين ِ همه‌ي نداشتن‌هاست."

 

پي‌نوشت۱: خوبيه اسباب كشي كردن اينه كه يه وقتايي يه چيزايي از گذشته صيد مي‌كني كه دلت رو با خودش مي‌بره اون دور دورا...مثلاً آبانِ 83، مثلاً روي جانپناهِ كوه سُرخه، مثلاً 22سالگي!
اين دست‌نوشته رو كه اون موقع توي نشريه دانشگاه چاپ شد، لابلای کاغذای خاطره نویسی‌ِ اون دورانم پیدا کردم و دوستش دارم؛ چون يادم ميندازه كه قبلاًها هم به كوه عقشولي بودم و مي‌رفتم. نمي دونم الان چقدر شيوه‌ي نوشتنم تغيير كرده، ولي شيوه‌ي نوشتنِ اون موقع خودم رو هم دوست دارم (به قولِ جواد شيردل خودشيفته فراهاني شده‌ام!) تازه‌اشم چون مرتبط با ماهِ مبارك بود، دلم نيومد اين‌جا نگذارمش خُب!

پي‌نوشت۲: بعد از این چند شب احیا دیگه کی خوابش می‌بره؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:0  توسط آرزو  | 

صـفر: دوست جان مي‌گن: هيچ راهي نداره، بايد بنويسي كه منتظرم. مي‌گم: خُب آخه نمي‌‌تونم! مي‌گن: بنويس! شده روي كاغذ بنويس و بعد تايپش كن؛ ولي بنويس. مي‌گم: اطاعت ميشه قربان! (آخ كه چقده ماه و گُل و حرف‌گوش‌كن هستم من!!!)
يك: هزار و يك دليل طي مدت دو هفته براي خودم مي‌تراشم كه نرم عَلَم كوه. اونقدر مصمم مي‌شم كه ديگه خيالم راحته كه نمي‌رم. بعدش ليلا مي‌زنگه بهم كه: چي شد؟ بالاخره مي‌ريم عَلَم كوه يا نه؟ مي‌گم: نمي‌ريم، مي‌ري. مي‌گه: اگه بريم با هم مي‌ريم. اگه نمي‌آيي، خُب نمي‌ريم. منم كه حسّاس! تصميم مي‌گيرم كه بريم.

 

پ.ن۱: اگه حوصله داشتيد انشاي من از صعود به عَلَم كوه رو در ادامه مطلب مي تونيد خونيد.

پ.ن۲: اگه حوصله نداشتيد هم نداشتيد ها! همين جا دور ِ همي خوشيم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:42  توسط آرزو  | 

پـارسال اين موقع ها نوشتم: تا اطلاع ثانوی... و هيچ اميد نداشتم به قلّه برسم. امسال اما دلم پر از اميده...پر از آرزوهاي قشنگ قشنگ...و ذهنم پُره از خاطراتِ بسي بسيار دوست داشتني...و پُرم از يادِ عزيزاني كه اون موقع نمي شناختموش و حالا دوستانِ خوبم هستن...ليلا كه همه ي اين يك سال همراهم بوده و هيچ وقت تنهام نگذاشته...ابراهيم كه هنوز كه هنوزه مثل ِ همون موقع مهربونه و ليدر در سايه، احسان كه وقتي هست كلي بهمون روحيه ميده و شادمون ميكنه، شاهين با اون انواع و اقسام ِ چاقوهاش، مرجان كه حالا غصه ام گرفته كه نمي تونه باهامون بياد عَلَم كوه... آقاي قدسي و بقيه كه اين روزا كمتر مي بينمشون...

حالا هم فعلاً با اجازه مرخص ميشم جهت رسيدن به قلّه ي عَلَم كوه...برام دعا كنيد.

پي نوشت:

مي آيي آيا تو با من
من مي روم، مي روم كوه
جامانده يك كوله پشتي
بر شانه هاي عَلَم كوه

"عرفان نظر آهاري"

+ این گزارش ِ خواندني ِ آقاي ابراهيم از صعود به دماوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:16  توسط آرزو  | 

» یکی پیشنهاد میده، یکی دیگه قبول میکنه؛ و نفعش نصیبِ من و دوست جانم، لیلا، میشه. پس سبلان جان! توت منی!!!

» 4شنبه مطمئن میشیم که برنامه قطعیه؛ و این در حالیه که همون 4شنبه رئیس مزرعه، اِوا ببخشید، رئیس ِ واحدِ اداری میگن: " اگه می تونید 5شنبه و جمعه رو هم بیایید سر ِ کار ، بی لطفاً، و باید!" تازشم 5شنبه شب دعوتیم به یه عروسیِ خانوادگی که بابایی گفتن که حتماً باید من هم باشم و اگه نرم واویلااااااااااا! اون وقت من چی کار می کنم؟ هیچی! کوله ام رو می بندم و به بابایی ام که چپ چپ نیگام می کنن بوس و بای پرتاب می کنم و میگم: "دلت میاد وطنِ پدری ام رو بعد از 27سال نبینم بابایی؟!" ایشون هم که تحمّلِ قیافه ی گربه ی شِرِکی ِ من رو ندارن (الهی قربونش برم!) با همون اخمشون میگن: "فتیر محلی یادت نره ها!" بعدش هم به رئیـس می زنگم و میگم: "catch me if you can*"

» چهارشنبه عصر من و لیلا و سمانه و رضا و ابراهیم و شاهین سوار اتوبوس می شویم و تا رسیدن به اردبیل، جان می دهیم؛ بس که هی هی می خواهیم بخوابیم و نمی توانیم. اما صبح که به گردنه ی حیران می ر ِسَویم، حیران می شویم آنگاه خستگی و بی خوابی را فراموش نموده ، و سپس با شوق و شعفِ فراوان در اردبیل از اتوبوس پیاده می شویم همی!!!

» از چاله به چاه می افتیم و از این ترمینال (اتوبوس رانی) به اون ترمینال (مینی بوس رانی) میریم. سوار مینی بوسی میشیم که نگوووووو! وقتی به قُطور سویی می رسیم All of us are LEH, SHADiiiiiiiiiDAN! ؛اما خُب مهم نیست. چیزای جالبی دیدیم. اول اینکه برای سوار شدن به مینی بوس توی اردبیل باید اسم نویسی کنی و تا به اندازه ی ظرفیت یک ماشین اسم نویسی نشه کسی حق ِ سوار شدن نداره و بعدش هم تازه از روی لیست اسم می خونن و سوار میشی. این جوری خوبیش اینه که حق ِ هیشکی ضایع نمیشه. بعدش هم یاد میگیری که عبارتِ "تو راه بودیم خوش بودیم/سوارِ لاک پشت بودیم" یعنی چه! خُب البته توی راه می تونی کلی هم حساب و کتاب کنی که فرقِ کرایه ی 10200 تومانی ِ مینی بوس برای 6نفر، با 40000 تومانِ تاکسی چقدره.

» اون قدر جدی جدی تُرکی صحبت می کنم که خودم هم یادم میره چقدر همیشه با امیر به تُرکی حرف زدنهای دست و پا شکسته ام می خندیدیم. اینکه خیلی اوقات وسطِ صحبتهام به جای کلمات آذری، انگیلیسی هاشون به ذهنم می اومد و خلاصه اسبابِ تفریح بود این حرف زدن هام. امیر جون جان پشتِ گوشی داد می زنه: "چرا به من نگفتی تا منم بیام" و منم به یه آقایی بلند بلند میگم: "آقا بیزیم لندروو ِریمیز نئجه اولدی؟**" و امیر جون جان پشتِ گوشی غش غش می خنده.حالا اما همین دست و پا شکسته صحبت کردنم کلی باعث save money هستش (نه! مثل اینکه هنوز هم تُرکی و فارسی و انگلیسی رو قاطی می کنم ها. آ! شما تو فارسی بهش چی میگید؟)

» به حسینیه می رسیم و از چرخ ِ گوشتی به نام ِ لند روو ِر پیاده میشیم. خدا کمک میکنه و به جای پناهگاهِ عمومی یه اتاق ِ خصوصی گیرمون میاد. اتاقهای خصوصی و پناهگاه عمومی همه قسمتی از حسینیه هستن.

» بعد از ناهار تصمیم میگیریم برای صعودِ احتمالی یا هم هوایی بریم بالا؛ اما بعد از یک ساعت می فهمیم هنوز حالمون برای صعود مناسب نیست. راههای عجیب و غریبی رو کشف می کنیم و شن اسکی ها رو برای برگشت به حافظه ام می سپریم و عکس میندازیم و برمیگردیم پایین.

» از اینجا تا فردا صبح عجالتاً سر درد، سر درد، سر درد...با پیام بازرگانی ِ تب و لرز. دلواپسم...نکنه فردا نتونم خوب برم؟نکنه حالم همین طور بد بمونه؟ نکنه؟ نکنه؟ نکنه؟

» صبح خوبم. همه خوبن. و با امید به خدا توی راهی به حرکت در میاییم که به اندازه ی کهکشانِ راهِ شیری توش نور ِ هد لایت دیده میشه (صنعتِ اغراق!)

» تحمل ِ سختی ِ راه و فشار ِ کم ِ هوا و بادِ شدید، با امید به رسیدن به قله، دلپذیرترین نوع ِ تحمل هاست.

» سنگِ بزرگِ محراب، دریاچه ی یخ زده، برف، هیجان، شادی، عکس عکس عکس! دریاچه ی فیروزه ایِ یخ زده در مرداد ماه واقعاً همه و همه دیدن داره. تصمیم میگیریم به جایی که کسی نمیره، خودِ قله ی 4811 متریِ سبلان، هم بریم و میریم. ابراهیم از یکی می پرسه: "آقا! قلّه کدوم یکی از این ارتفاعاته؟" و آقاهه جواب میده: "گُولّه؟ گولّه همین جاست دیگه! دریاچه گولّه است دیگه!" و ما همگی صدای سوسک در میاریم. میریم به همونجایی که میله ی پرچم رو بادِ شدید انداخته و عکس میندازیم و تکلیفمون رو ادا می کنیم و بر می گردیم.

» تا حالا روی قلّه خوابیدین؟ من برای بار دوم امتحان کردم این خوابیدن روی قلّه رو و آی می چسبه! فقط تب و لرز ِ بعدش...

» به خوبی و خوشی و شادی و عقشولانگی ِ تمام بر می گردیم پایین و... شنبه صبح هم می رسیم تهران و همه میرن برای استراحت و من و شاهین بدو بدو میریم سر ِ کار.

» به جانِ خودم تا همین امروز هی هی میخواستم بنویسم اما اونقدر کار داشتم که نگووووووو! تازه الانم مجبور شدم mp3 بنویسم گزارشم رو. گزارش ِ فنی و ساعتهای حرکتمون رو هم بعداً می نویسم ان شاالله و توی ادامه میگذارم. فعلاً این بود انشای من از صعود به سبلان.

نکته ی بسی بسیار مهم: کاش یکی به فکر ِ سبلان باشه و اونجا نظارتی داشته باشه تا هر کس از هر راهی که دلش میخواد نره بالا. روی دامنه اونقدر پاکوب های مختلف هست که نصفشون برای گُم شدن در راه صعود یا بازگشت کافی هستن. نصفِ بقیه هم برای خراب کردن منظره ها و اینا. کاش میشد فرهنگ سازی بشه و این تنها عیبِ نگین ِ فیروزه ایِ قلّه های ایران برطرف بشه.

* یعنی واقعاً باید بنویسم که نام فیلمی هستش از استیون اسپیلبرگ؟!

** آقا! لندروور ما چی شد؟

پ.ن1: گزارش ِ خرس ِ زیر پوستی رو هم اینجا بخونید. اینم گزارش ِ خوب و جامع ِ آقای موسوی هستش که چند وقت قبل تر از ما رفته بودن و تجربه هاشون رو در اختیارم قرار دادن.

پ.ن2: هزار تا نقطه!

پ.ن3:

ساوالانام، آغ باشیم وار

هامی داغدان چوخ یاشیم وار

آذربایجان آنایوردوم

سهند کیمی قارداشیم وار

(به بهترین ترجمه هدیه ای به رسم یادبود تقدیم ِ خودم می شود! )

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:48  توسط آرزو  | 

خوشحالم كه به  این بازي دعوت شده ام. بازي كه پيش از اين و بدون اينكه بدونم كه قابليت بازي شدن داره، براش نوشته بوده ام: تا حالا نشر باغ رفتی؟ بی نظیره! جایی دنج و آرام که توش احساس می کنی موجودی عزیزتر از کتاب وجود نداره. تعطیلات عید فرصت خوبیه برای نشر گردی. يا : کتابفروشی خوب کجا بود؟ یکی اش رو من معرفی می کنم و در راستای همان دموکراسی جانمان که آرزوست! برید و سر بزنید و حظ کنید و کتاب بخرید. 

از كتاب سراهاي عقشولي ام به ترتيب از آخر به اول مي نويسم؛ يعني اول تر، اون هايي هستن كه آخرتر باهاشون آشنا شده ام.

  • مشهد رفتن خوبه. هر بار كه به مشهد رفته ام، با يه ساك پر از سوغاتي ِ كتاب، براي خودم و بقيه برگشته ام. اما اين بار جايي كه سكني گزيديم (بابا ادبي نويس!) براي من فقط يه نموره با بهشت فرق داشت. 3 صبح از قطار پياده ميشيم و خُب آقاي قدسي!* كجا بايد بريم؟ باغ نادري، گنجينه كتاب. نديديد كه شاخ هاي منو كه! به قول آقا ياسر عمراً منو گُم ميكردن، چون مي دونستن كه كجا بايد پيدام كنن. در همين پاساژ عزيز با n تا كتاب فروشي، يه جايي هست كه من خيلي براي خودم و صاحب اين جا متاسفم كه فقط روز آخر تونستم به ديدنشون (هم كتاب فروشي، هم صاحب كتاب فروشي) نائل بشم. براي خودم متاسفم چون اونقدر آقاي قدسي** ماه و كتاب دوست و فرهيخته بودن كه دلم به حال خودم سوخت كه چرا ساكن مشهد نيستم. براي ايشون البت از اين جهت متاسف شدم كه يك كتاب خر (فحش نيست ها، به جان خودم!) و كتاب خوار ِ تير رو از دست دادن. برادر كوچكترشون هم بودن كه كم از دو برادر بزرگشون نبودن. تازه اشم براي كتاب ها كلي تخفيف بهم دادن و از همين جا تشكر و اينا. دفعه ي بعد كه به مشهد رفتيد، اگر به كتاب آفتاب سر بزنيد، حتماً مي فهميد كه چقدر كم راجع به شدت خوبي هاش نوشتم. (فقط كاش يه كم فضاش بزرگتر بود كه با يك گردش به راستِ من، همه ي سي دي هاي توي قفسه نمي ريخت پايين) نمره اش هم ۵/۱۹ تا يه فضاي بزرگتر دست و پا كنن براش.

 

  • انتشارات آستان قدس رضوي، كه هر بار ازش بيرون اومده ام فكر كرده ام كه دفعه ي ديگه حتماً بيشتر پول ميارم. تخفيف هم داره و خوشمان مي آيد! جاي كتاب هاي عقشولي هم كه كاملاً مشخصه. نمره اش ۱۸ (به خاطر اينكه كتاب هايي كه من دوست ندارم زياد داره و گيجم ميكنه.)

 

  •  كتابفروشي زمينه (بدون شرح) نمره نداره، حرف نداره، گفتن نداره!

 

  • انتشارات بهجت- خب راستش كتاب ها و فضاش مثل بقیه ی كتابفروشي هاست اما  آنی که باعث میشه اینجا جزء جاهای دوست داشتنی من بشه، صاحب/فروشنده ی خوش ذوقی است که داره.(۱۷ به خاطر دوري راهش!)

 

  • كتاب فروشي دهكده توي شهر اراك. بار اول كه توش پا گذاشتم، برف فرهاد داشت پخش مي شد و بيرونِ كتاب فروشي گُرّگُر برف مي اومد و مثل چي يخ كرده بودم. هواي كتابفروشي هم سرد بود اما فضاش حسابي گرم (حذف به قرينه ي لفظي رو داريد؟!) فروشنده هاش رو هم بيشتر به اين خاطر دوست داشتم كه كاري به كارت نداشتن و مي تونستي هر چقدر دوست داري وسط كتاب ها بچرخي. چيدمان هم خوب بود. فقط چند رديف از كتاب ها براي قد كوتاهِ من، خرماي بر نخيل بود! خيلي وقت هستش كه اراك نرفته ام و نمي دونم چه تغييري كرده اون جا. كسي اگه مي دونه برام بنويسه. (۵/۱۲ تا فقط قبول بشه. همه چيزش بر وفق مراده، فقط حيف كه جاش بده!)

 

  • نشر باغ كه از لحظه اي كه مي خواهي وارد بشي عكس هاي با پرنسيب نويسنده ها جوّ با كلاسي بهت ميده.( فقط زياد دچار اتمسفرزدگي نشيد ها!) فروشنده هاش كه، به گمونم همون صاحبان كتابفروشي باشن، هيچ اِفه ي روشنفكري ندارن؛ با اين حال وقتي حرف مي زنن حسابي كم مياري (خودم رو عرض مي كنم.) اونقدر كتاب توش زياده كه فكر مي كنم يا بايد يه فكري به حال فضاي كم اون جا بشه، يا در چيدمان كتاب ها تجديد نظر بكنن.(۱۹)

 

  • نشر چشمه، اي بزرگ عقشولي! اي بهترين خاطره ي زندگاني من! اي صاحبِ فروشندگانِ بد اخلاق و خوش اخلاقِ توامان! اي پر از كتاب هاي عقشولي! اي تخفيف دهنده به شيوه ي هزاره ی سوم! اي تو خودت نمره ي بيستي! خداييش هر چي تا حالا راجع به چشمه نوشته ام باز هم كمه. من به اين يك تكه از بهشت روي زمين عاشقم. اگه بگيد چرا، هزار و يك دليل ميارم اما مطمئن باشيد هيچ كدوم درست نيست. دوستش دارم چون دوستش دارم. همين! اگر عضو سيستم خريد و تخفيف اون بشيد، عمراً دلتون بخواد جاي ديگه اي كتاب بخريد؛ مگر اينكه صنمي مثل آخرين عقشولي من داشته باشيد. نمره اش هم ۲۰  (انتظار نمره ي ديگه اي داشتين؟)

 

  • كتاب مدائن كه نازي آباد آمده ها مي شناسنش. اولش شهر كتاب بود و بعد آقاي خجسته كتاب فروشي رو مستقل كرد. دو تا فروشنده ی ماه هم داره که بعد از چند وقت با هم دوست شدیم و حالا کافیه یه زنگ بزنم که سارا جان! دارم می رم تولد؛ یا فاطمه جونم! دوستم ارشد قبول شده. سریعاً يكي از كتاب هايي رو كه مي دونن مناسبه برام كادو پيچ مي كنن و من رو شرمنده (آخر قرينه است براي حذف ها!) اينم ۲۰، بس كه خرابِ نوستالژي ام من.

 

* ياسر قدسي

**عابس قدسي

***یه عالمه جای دیگه هست که کتاب می فروشن و دوستشون دارم. مثل اون حراجی کتاب توی انقلاب که بعضی از عزیزترین کتاب هام رو به قیمت ۲۰۰ یا ۴۰۰ تومان از اون جا خریده ام. مثل خانه کتاب کاشان یا چند جای دیگه. اما این ها که نوشتم جاهایی هستن که اگه فقط یک روز از عمرم مونده باشه انتخاب می کنم و حتماً بهشون سر مي زنم (در مورد كتاب فروشي دهكده توي اراك شك دارم البته!)

 

 بعداً نوشت: يادم رفت كه بايد دوستانم رو به بازي بگيرم؛ ببخشيد، به بازي دعوت كنم

خانم ها: دلنوشته هاي يك خانم مدير، دلستان، ناگهان چقدر زود دير مي شود!

آقايان: در كوچه هاي گناباد، شميم كوثر، كوهپيمايي در ايران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:11  توسط آرزو  | 

*  هر چي خاكِ اراكه، بقاي عمر قُم باشه. بس كه به اين يكي عاشقم و از اون يكي...(به قول  امیر eekh!)
* منير از اون بچه قمي هاي باحاله كه تا عمر داري مي توني به انجام عمليات محيرالعقول چتربازي در خونه شون اميدوار باشي (البت تا زماني كه آقاي همسر نداشته باشه ها! هر چند بعدش هم ميشه يه كارايي كرد.)
* ليلا با بچه هاي دو تا گروه قرار گذاشته كه شب قدر رو توي كوه باشن. قرارش رو به من خبر ميده. من هم قرار خودم رو بهش خبر ميدم. ليلا جان برنامه ي هر دو گروه رو كلاً به هم مي ريزه؛ مگه ميشه من برم قم و ايشون نياد؟
* سوار اتوبوسي ميشيم كه راننده اش از همون اول راه با طيب خاطر فراوان، هم بخاري ماشين رو روشن كرده ، هم سيگارش رو. تشنگي و كمبود اكسيژن دو بلاي جان ما ميشه.
* درست موقع اذان ميرسيم و افطار و شام رو در نتيجه ي ژانگولر چتربازي، به طور مفصل ميل مي كنيم و پيش به سوي حرم.
* مراسم شروع نشده، اما توي حرم حضرت معصومه سلام الله عليها جا براي سوزن انداختن هم پيدا نميشه. توي حياط به اندازه ي يك اپسيلون كه به سمت صفر ميل كنه! جا پيدا مي كنيم و مي نشينيم.
* سلطانِ غُر (خودم رو عرض مي كنم) شروع به نِق و نوق ميكنه (خُب چه كار كنم؟ دلم مسجد جمكران مي خواست و نگذاشتند منير و ليلا كه بريم.) ميگن بعد از مراسم مي ريم كه نماز صبح رو اون جا باشيم. كمي (فقط كمي!) غُر زدن هام فروكش ميكنه.
* موقع دعاي جوشن كبير حال خوبي دارم. خيلي وقته از اين حال و هواهاي خوب نداشته ام. گمونم به خاطر آدم هاي ماهي باشه كه دور و برم هستن. بعدش هم مراسم قرآن به سر كه ديگه فوق العاده بود. (براي همه ي دوستان مجازي عين دوستان واقعي ام دعا كردم؛ به جان خودم!)
* بعد از مراسم اونقدر جمعيت زياده كه راه خروج خيابون ها بسته شدن و يك تاكسي هم محض رضاي خدا پيدا نميشه كه ما رو ببره مسجد جمكران و قسمت نميشه بريم (بخونيد طلبيده نشديم.) منير ميگه: با اين جمعيت به نظرتون كسي هم توي قم مونده كه امشب اينجا نباشه؟
* بعد از نماز صبح هم كه ديگه سوار اتوبوس ميشيم و پيش به سوي تهران. تازه رسيده ام خونه. ساعت 8 صبحه، اما نمي دونم چرا بلاگفا ساعت  9 نشون ميده؟!

 

 

پ.ن۱: رویا جان! از دعوتت ممنونم. منتظر چند تا عکس از کتابفروشی های محبوبم هستم. به زودی خواهم نوشت.

پ.ن۲: تاريخ رو ببينيد. آخ كه چقدر دلم خونه!


 

"ایام سوگواری امیرالمومنین علی علیه السلام تسلیت باد"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 9:18  توسط آرزو  | 

 

این هم فاکتور مذکور!

خب نمیشه که همه اش من کتاب معرفی کنم؛ این که نشد دموکراسی! خودتون برید به یک کتابفروشی خوب و کتابهای خوبی که به نظرتون می رسه بخرید. کتابفروشی خوب کجا بود؟ یکی اش رو من معرفی می کنم و در راستای همان دموکراسی جانمان که آرزوست! برید و سر بزنید و حظ کنید (درست نوشتم این حظ را؟!) و کتاب بخرید. می گفتم... در خیابان ولیعصر (که خیلی ها برای خرید همه چیز غیر از کتاب به آنجا می روند)، دوراهی یوسف آباد، یک کتابفروشی هست که البته نام انتشارات بر سر درش نقش بسته به نام انتشارات بهجت. جلوی درش که بایستید، یک بفرمای خوشگل می شنوید و وقتی هم وارد شدید یک عالمه کتاب برای انتخاب روبروی خودتون می بینید از همه ی ناشرها. خب راستش تا اینجای کار مثل بقیه ی جاهاست اما  آنی که باعث میشه اینجا جزء جاهای دوست داشتنی من بشه، صاحب/فروشنده ی خوش ذوقی است که داره. دیروز عصر که با دوستم آنجا بودیم، من کتاب مورد نظرم را برداشتم و منتظر زینب شدم تا بیاید و با هم حساب کنیم که همان جناب صاحب/فروشنده تا فهمیدند منتظر هستم، کتابی رو از قفسه ها در آوردند و قسمتی رو دادند تا بخوانم که جالب بود کارشان در راستای اشاعه ی فرهنگ کتابخوانی! وقتی هم که فاکتور رو به من می دادند گفتند: "رایانه ما برای هر کس پیغامی می فرسته. پیغامتان را بخوانید." خب به گمونم رایانه ی با احساسی دارند یا لااقل برای من احساسات تمام به خرج داده بود:

"فقط عشق پاسخ هر گونه سوالیست"

پ.ن۱:اگر رفتید و سر زدید و کتاب خریدید، پیغامتان را برای من هم بنویسید.

پ.ن۲:من به هر شهری که رفته ام یک کتابفروشی دنج و کنج و دوست داشتنی پیدا کرده ام. این هم برای دوستان شهرستانی که کتاب فروشی های شهرشان را تا من معرفی نکرده ام معرفی کنند، لطفاً ، باید!

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:20  توسط آرزو  | 

 

یه جای دوست داشتنی هست،چسبیده به پارک دانشجو. خودش هم مثل اسمش گلشنیه واقعا. اصلا به خاطر اون مکان دلچسب و دوست داشتنیه که من به خوشنویسی علاقمند شده ام. امروز که حال دلم زار بود، یه سر رفتم اونجا و یادم رفت اصلا که دل داشته ام و حالش زاره!

یه عصر بهار اگر گذرت افتاد به چهار راه ولیعصر، اگه اهل دلی به یه نیگا! به این مکان دوست داشتنی،یاد تکه ای از بهشت می افتی!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:21  توسط آرزو  |