تبليغاتX
صید قزل آلا در مدرسه - 281. آي برگِ سبز ِ بيشه! دود از كُنده پا ميشه!

27 سالمه.قبلاً دبير فيزيك بودم و حالا باز-نشسته‌ام! علاقه‌‌مندي‌هام عبارتند از:كتاب، كوه، مدرسه و فوتبال.

» يك عدد عمو هادي نازنين كه اتفاقاً هيچ هم عموي من نيست و شوهر عمه جون جان مي باشه، ما رو از n ماه پيش هي هي دعوت مي كنه به كلبه ي جنگليش و بالاخره اين هفته به صورت ضربتي دعوتش رو مي پذيرم. به آقاي سرپرست خبر ميدم و ايشون هم به صورت ضربتي تر به بچه ها خبر ميدن.

» 5شنبه صبح ِ زود با بابايي جون جان به ميني بوس مي رسيم و بچه ها بابا، بابا بچه ها! معرفي كه تموم ميشه ليلا مي رسه و راه مي افتيم.

» بقيه ها هم در مسير بهمون مي رسن و سر جمع 16 نفر هستيم و دِ برو كه رفتيم.

» بچه ها صبحانه رو توي ماشين مي خورن و بعد توي جاده قزوين به يه جايي مي رسيم كه عمو هادي اسمش رو گذاشتن "هندونه خوران". آي مي چسبه! آي مي چسبه! هندونه خورديم و لرزيديم و دوباره ميني بوسيديم، اِ چيزه، يعني سوار ِ ميني بوس شديم!

» به منجيل كه مي رسيم عمو هادي پيشنهاد ميدن كه از نيروگاه انرژي هاي نو هم ديدن بفرماييم. توربينهاي بادي بزرگِ اونجا ابهتِ خاصي دارن. يه آقايي هم از دم ِ در همراهي مون مي كنن و برامون توضيحاتي در مورد نحوه ي حركتِ توربين ها و سرعتشون و اينا ميدن كه بسي جالبه.

» نمي دونم چطور ميشه كه ييهو قلّه ي دُرفك نمايان ميشه و با دامنه ي سرسبزش بيشتر دل مي بره.

» قزل آلا صيد مي كنيم....سندش هم موجوده! البت اصلش اينه كه بچه ها صيد مي كنن و من تماشا (حذف به قرينه ي غصه!) هر كس براي ناهار خودش ماهي صيد مي كنه و وقتي اين خرس زير پوستي  با دست ماهي ميگيره، بقيه هم به دنبالش. هي هي هم به من ميگن تو چه جور صياد قزل آلايي هستي كه حالت از صيدّ ماهي بد ميشه؟ نمي دونن وقتي يادِ اس ام اس ِ دوست جانم مي افتم كه نوشته بود: "اي صياد جان! كجايي كه ماهي ات را نامردانِ روزگار گرفتند...و جانش را بر لب رساندند" دلم به درد مياد و نمي تونم جون دادنِ اون طفلكي ها رو تماشا كنم.

» به كلبه ي عمو هادي مي رسيم و شاهين دوستانِ زير پوستيش، تگي و جكي رو ملاقات ميكنه. سگهاي خوشگلي هستن كه بهزاد رو گاز ميگيرن و به همه پارس مي كنن، اما زودي با شاهين دوست ميشن.

» بچه ها با عمو هادي راهي ِ جمع كردنِ هيزم ميشن و احمد و بهزاد ماهي ها رو تميز مي كنن و من و ليلا از باغچه سبزي مي كنيم و ... خلاصه هر كس يه كاري انجام ميده تا اينكه عمو هادي مياد و ماهي ها رو كباب مي كنه. بر عكس ِ صيدش كه خيلي غم انگيزه، خوردنش خيلي دل انگيزه؛ به جانِ خودم!

» بعد از ناهار كمي استراحت مي كنيم و بعدش هم راهي رودخانه ميشيم. در راه كلي ميوه خوشمزه همراه با مهموناشون از درخت مي چينيم و مي خوريم. به رودخونه كه مي رسيم همه اول به به و چه چه و كمي تعارف و دو سه قطره آب پاشي مي كنن كه ييهو تبديل ميشه به نبردي وصف نشدني كه همه و همه خيس ميشن و چند تايي توي آب مي افتن و ابعادِ فاجعه تا بابايي هم مي رسه و بچه ها ايشون رو هم خيس مي كنن. اين وسط فقط ابراهيم در ميره كه بابايي هي هي داد مي زنه يكي بياد اينو خيس كنه! بعد از خيس كيت بازي ها، آقاي قدسي و خانمشون به جمع مي پيوندند. بعد از مدتي هم بتي و طاهر. حالا ديگه يه جمع بيست نفره ي رديف داريم و حالي به حولي.

» شام هم جاي شما خالي ميرزا قاسمي با بادمجانِ كباب شده در آتش ِ هيزمي به دست پختِ خانم ستايش مي خوريم و بارون هم مياد و هوا بس جوانمردانه دل انگيز هستش و پشه ها بس ناجوانمردانه نا دل انگيز.

» شب يه عده توي كلبه مي خوابن، يه عده توي چادر، و يه عده هم تا صبح كنار آتيش بيدار مي مون. برنامه فردا صبح هم جنگل پيمايي در كوه يا كوه پيمايي در جنگل هستش كه محلي ها ميگن نيم ساعته ميشه رسيد به سر چشمه. احمد براي ما مي زنه سه ساعت و ساعت حركت رو 8 صبح اعلام مي كنه.

» از جنگل و كوه و زيبايي هاي اونجا هر چي بگم كم گفتم. اميدورام در اولين فرصت بتونم عكسهاش رو از آقاي ابراهيم و آقاي بهزاد بگيرم و چند تاييشون رو بگذارم. مناظر فوق العاده و بكري هستن.

» ظهر كه مي رسيم به سرچشمه ناهار سيب زميني كبابي و تخم مرغ آب پز داريم كه يادمون مي افته نون نياورديم و چه با حال!

» بر مي گرديم...و وقتي به ميني بوس مي رسيم حمله مي كنيم به دو بطري نوشابه ي داخلِ ميني بوس. بين ِ خودمون باشه، هيچ وقت به عمرم اينقدر به نوشابه عقشولي نبودم؛ بس كه تشنه ام بود.

» حركت مي كنيم به سمت تهران و بچه هايي كه روز اول دير رسين يا توي برنامه تخلفي داشتن به عنوان جريمه برامون بستني مي خرن و آقاي سرپرست هم آبميوه. خلاصه ساعت يازده شب هستش كه مي رسيم تهران و اين بود سفرنامه ي من.

پ.ن1: دوست داشتم بيشتر و بهتر از اين بنويسم از سفري كه خيلي خاطره انگيز بود، اما از صبح كه با شنيدن خبر تصادف عمه و شوهر عمه و بچه هاشون بيدار شدم حسابي حالم گرفته است. الحمدلله حالشون خوبه و جاي نگراني نيست. فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين.

پ.ن2: "آي برگِ سبز ِ بيشه! دود از كُنده پا ميشه" يكي از ترانه هايي بود كه عمو هادي برامون مي خوند و انصافاً در موردِ خودشون مصداق داشت. طفلكي كلي برامون زحمت كشيد و پا به پاي ما كوه رو اومد و صبحي كه براي عيادتِ خواهر خانم و باجناقش اومده بود ذره اي خستگي در وجودش نبود. اين در حالي هستش كه امروز -يعني هفتم تير- تولد 59 سالگيشون رو جشن ميگيرن. لا حول و لا قوة الا بالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:58  توسط آرزو  |