<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صید قزل آلا در مدرسه</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Nov 2009 10:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سی‌صد و 51. </title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;۱.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تـوي خونه مونده‌ام و حوصله‌ام سر رفته كه صداي آقاي عامل رو مي‌شنوم. به هواي ديدنِ مسابقه‌ي كُشتي ميام توي هال و بعد از چند ثانيه ميخكوب مي‌شم. ورزش باستاني يا زورخانه‌اي در حال پخش هستش و معركه‌است (حتّي فجيع‌تر!) تيم استان فارس رو نشون مي‌ده و حدود نيمي از زمان 30دقيقه‌اي‌شون گذشته. من محو تماشا هستم كه بابايي‌م شروع مي‌كنه به تعريف خاطره. خيلي خوبه...ديدن اين ورزش اصيل و سنتي، شنيدن خاطره‌‌هاي يه بزرگتر؛ خيلي خوبه!&lt;BR&gt;۲. از بابام مي‌پرسم كه &quot;اون آقاهه كه رنگِ پيرهن فرق داره و وسط هستش ليدرشونه؟&quot; و ايشون جواب ميدن كه &quot;بله، ميون‌دار هستش&quot;. خجالت مي‌كشم، چقدر از سنت‌هامون و واژه‌هاي اصيل‌مون دور افتاديم.&lt;BR&gt;۳. صحبت‌هاي كارشناس‌ها بعضي جاها خوبه و بعضي جاها مي‌ره روي نِروْ، نه ببخشيد، روي اعصاب!&lt;BR&gt;۴. همه‌چي قشنگ و چشم‌نواز و گوش‌نواز و دل‌نواز هستش؛ از صداي مرشد بگير تا نهج‌البلاغه‌خواني‌هاي زمان استراحت، از لباس‌هاي زيباشون بگير تا صحنه‌هاي ميل و كبّاده‌گيري و شيرين‌كاري‌ها. فقط كاش اون تبليغاتِ چشم‌ننواز رو اون‌جايي كه نبايد، نمي‌گذاشتن.&lt;BR&gt;۵. كلّاً بسي لذت بردم از ديدنِ اين مسابقات كه بسي ناجوانمردانه بقيه‌اش رو نشون ندادن و تيم كرمان رو كه اين‌همه تعريف مي‌كردن از كارشون نديديم. به بابايي‌م مي‌گم كاش مي‌شد بيشتر روي اين ورزش سرمايه‌گذاري كنن كه خيلي عاليه. بابايي‌م ميگن: كاش!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶. كاش......................&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 150px&quot; alt=&quot;عكس تزئيني ست...&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8805/Images/jpg/A0727/A0727402.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;+ &lt;A href=&quot;http://ataolahiali.blogfa.com/post-650.aspx&quot; target=_blank&gt;اين&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://ataolahiali.blogfa.com/post-651.aspx&quot; target=_blank&gt;اين&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 10:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 50. خنگول‌بازياي داداشم رو عاشقم! به خدا....</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;مـ&lt;/FONT&gt;يگم: «ديشب داشتيم اين سريال جديده رو مي‌ديديم. ييهو امير برگشته مي‌پرسه: اين رضا بابكه؟ مي‌گم: نع‌خير! بهروز بقايي هستن ايشون. مي‌گه: همون كه شوهرش پرويز پرستويي بود ديگه! مي‌گم: چــــــــــي؟!؟!؟!؟ مي‌گه: آهان! منظورم اينه كه پرويز پرستويي زنش بود. چپ‌چپ كه نيگاش مي‌كنم شاكي مي‌شه كه: خُب اگه پرويز پرستويي زنش نبوده پس كي زنش بوده آخه؟ تقريباً داد مي‌زنم: پرستو گلستانــــــــــــــــــــي!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست‌جانم يه جور ِ عاقل اندر سفيهي نيگام مي‌كنه و با حسّ شرلوك هولمزي‌ِ گُل كرده‌اش مي‌گه: حالا جدا از اين‌ها، به نظرم يه رابطه‌ي مخوفي هم بين اين رضا بابك و اون &lt;A href=&quot;http://arezoo4.blogfa.com/post-322.aspx&quot; target=_blank&gt;رضا جبّاري&lt;/A&gt; وجود داشته باشه ها! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: مسابقه باسابقه....بزودي از همين كانال!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 19:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 49. بذار بسووووووووووزه!</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;يـ&lt;/FONT&gt;ه آقاهه‌ي سروري‌، اون قديم نديما، يه آقاهه‌ي خدمتكارش رو مجبور مي‌كرده توي سرماي بي پير ِ زمستون، آفتابه‌ي مسي‌اش رو از آبِ گرم پُر كنه و بعد با آفتابه بايسته توي حياط تا آبش ولرم بشه. اون‌وقت اين آقاهه‌ي سرور مي‌اومده و كارش رو انجام می‌داده و اينا.جونم براتون بگه كه يه روزي آقاهه‌ي خدمتكار ِ حكايتِ ما، كه حسابي به ستوه اومده بوده، چي كار مي كنه؟ به آقاهه‌ي سرورش می‌گه كه آفتابه آماده است و صاحب تشريف بشيد تا كارتون رو انجام بديد قربانِ ... ِ مباركتان بشوم! (اِ! من نمی‌گم كه، خدمتكاره می‌گه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;) بعد آفتابه‌ي مملو از آبِ داغ رو می‌ده دستِ ايشون. خلاصه.... بعدش چنان صحنه‌اي بوجود می‌آد كه مسلمان نشود، كافر نبيند! آقاهه‌ي سرور می‌دويده دنبالِ خدمتكار ِ بينوا و حالا نزن كِي بزن. خانم ِ بی‌خبر از همه‌جاي اون آقاهه‌ي سرور، كه اين صحنه رو می‌بينه، شروع می‌كنه به جز زدن و ناله و نفرين كردن كه: &quot;مرد! نزن! خدا رو خوش نمی‌آد آخه! ديوونه شدي مگه؟&quot; كه آقاهه‌ي خدمتكار در همون حالِ بينابينِ فرار و كتك خوردن داد می‌زنه: &quot;ولش كن خانم ِ سرور! من كه مي دونم ايشون كجاش مي سوزه...بذار بزنه!&quot;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 18:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 48. تا ابد تشنگيِ داغ مرنجاب از من...*</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;يـ&lt;/FONT&gt;ك سال و نيم ِ گذشته رو با روياي ديدنِ كوير مرنجاب سر كرده بودم و هر بار براي رفتنم به اون‌جا معضلاتي بوجود مي‌اومد كه نمي‌شد برم. اما بالاخره ديروز تونستم اين كوير دوست‌داشتني و زيبا رو ببينم و باز هم مثل هر بار ديگه از ديدن اين‌همه عظمت و بزرگي ِ آفريده‌هاي خدا به وجد بيام و شاكرش باشم.&lt;BR&gt;رفتن از تهران به كوير، توي برنامه‌ي يه روزه، كمي زمان بَر هستش و شايد نشه لذت كافي و وافي رو از كوير برد. به همين خاطر مسئولِ برگزاري برنامه تصميم مي‌گيرن كه شبِ قبل حركت كنيم تا صبح زود توي كوير باشيم. اين مي‌شه كه بچه‌ها حدوداً ساعت ده شب راه مي‌افتن و من و ليلا تقريباً سه ربع بعدش بهشون ملحق مي‌شيم.يه اتوبوس آدم با دو اتوبوس سلائق مختلف و سه اتوبوس خرده فرمايش‌هاي گوناگون...خدا به سعيد صبر بده (كه الحق داده!)&lt;BR&gt;اتوبوس هم به دليل خواستِ سرپرست و هم به دليل عدم كشش بيشتر از اين، با سرعت لاك‌پشت-متر در ساعت حركت مي‌كنه و حدوداي اذان صبح مي‌رسيم به نزديكي‌هاي كاروانسرا و اون‌جا برو بچ يه آتيش در حدّ تيم ملي راه مي‌اندازن. بس كه سرده نمي‌شه از كنار آتيش جُم خورد اما بايد نماز بخونيم خُب. از تنها خاطر‌ه‌ي عقشوليِ زمانِ دانشجويي‌م استفاده مي‌كنم و قبله‌يابي به وسيله‌ي ستارگان! بعد هم بچه‌ها از روي آتيش به اون بزرگي مي‌پرن كه نتيجه‌اش سوختن موهاي لخت و ابروها و مژه‌هاي ابراهيم هستش... . به كاروانسرا كه مي‌رسيم هوا روشن شده و يه عالمه آدم اون‌جا هستن. اين‌جاست كه تازه مي فهمم چرا سعيد اصرار داشت حتماً از سرويس بهداشتي‌هاي سر راه استفاده كنيم. حدوداً سه چهار تا دستشويي بد بو بيشتر نداره و اگر هم كسي بخواد از دستشويي صحرايي استفاده كنه، تا كيلومترها در ديدرس هستش و بر عكس ِ كوهستان، هيچ پستي و بلندي پيدا نمي‌شه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;بعد از صبحانه تا يه مسيري با ماشين مي‌ريم كه چون ماشين خراب مي‌شه بقيه‌اش رو پياده مي‌ريم. به اين‌صورت كه كفش‌ها غلاف و دمپايي‌ها رو مي‌شن. وقتي به رَمل‌ها مي‌رسيم واقعاً حيرت مي‌كنم...خيلي زيبا هستن؛ انگاري دوبل برگر ِ يه ساحل رو جلوت گذاشتن...دوبل كه چه عرض كنم...&lt;BR&gt;تا زانو توي ماسه‌ها فرو مي‌ريم و بالا رفتن از ماسه‌هاي خيس (كه پاها رو سِرّ و دردناك مي‌كنه) واقعاً برام تازگي داره. با هر قدم انگاري دو قدم عقب مي‌ري و همين باعث مي‌شه بالا رفتن برات سخت بشه.&lt;BR&gt;بالا كه مي‌رسيم انواع و اقسام ايده‌هاي عكاسي به ذهن مي‌رسه. جالب‌ترين‌شون براي من اين بود كه با ماسه خاكم كردن و البت هيچ‌كدوم از دوستانم حتي نم ِ اشكي برام نريختن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;ماسه‌ها سرد هستن اما يواش يواش شروع به داغ شدن مي‌كنن و پاهامون رو مي‌سوزونن. موقع برگشتن هم شن‌اسكي كردن حسابي حال مي‌ده و ابراهيم باز هم ژانگولر جديدي كشف مي‌كنه من اسمش رو ميگذارم &quot;پرواز بر فراز ماسه&quot;. اين‌جوري كه دورخيز مي‌كنه و روي شيب مي‌پره كه براي خودش حس خوشايند پرواز رو داره و براي ما حس آمدنِ قلب در دهان!&lt;BR&gt;به خوبي و خوشي و ميمنت مي‌آييم پايين و از خوراكي‌هاي خوشمزه‌اي كه تيم سرپرستي بهمون مي‌دن محظوظ مي‌شيم و راه مي‌افتيم به سمتِ تهران. توي آران هم ناهارمون رو مِيل مي‌كنيم و آخرش هم ساعت هشت شب هستش كه مي‌رسيم تهران و خداحافظي و اينا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پي‌نوشت: جاتون بخير!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* تا ابد تشنگي داغ مرنجاب از من/ تا هميشه جريان خنك فين از تو (مهدي فرجي)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرتبط‌جات: &lt;A href=&quot;http://fourstar.ir/1388/07/24/desert/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;اين نوشته‌ي رويا جونم از كوير&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  &lt;A href=&quot;http://www.upright.blogfa.com/post-329.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;+ اين نوشته از مريم بانو، دوست جانِ تازه‌ام&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 18:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 47.</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;گـ&lt;/FONT&gt;ر بر تو كردم بد گماني / بر من ببخشا، اي كه داني!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:17:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 46. مي‌شد يه رنگ بموني، نمونستي!!!</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;بـ&lt;/FONT&gt;عد از مدت‌ها (مدت‌ها ها!!!!) عزم ِ خود را جزم مي‌نمايم (نه بابا!) كه بزنم به كوه. بعد مي‌فكرم كه چي شده حالا كه با اين‌همه كار و زندگي و كلاس و خستگي‌هاي يك هفته دوندگي (دوندگي ها!) مي‌خوام با گروه برم؟ آهان! طرح اكرام و محسنين كميته امداد امام خميني (ره) كه نه! ولي طرح تقدير از سرپرست و آخرين برنامه‌ي دوران سرپرستي ايشون هستش. ليلا هم قراره بياد كه آخر شب مي‌زنگه و به دليل آنپولانزا زدگي! اومدنش رو كنسل مي‌كنه.&lt;BR&gt;سوار تاكسي مي‌شم و به صورت توفيق ِ كاملاً اجباري بايد تا دم ِ در ِ پارك جمشيديه گوش بدم به صداي يه بنده خدايي كه دلش قفل شده و كليدش هم گُم شده و هي هي مي‌گرده و پيداش نمي‌كنه؛ يكي هم نيست بگه &quot;آخه به ما چه؟!؟&quot; بعد كه پياده مي‌شم سرپرست خون خانِ اسبق (چيه؟ خُب دوست دارم بگم اسبق؛ اوهوم!) رو در حال ارائه لكچر براي بچه‌ها مي‌بينم. مراسم ِ سلام و معارفه با اعضاي جديد انجام مي‌شه و با كمي تاخير (فقط كمي ها!) حركت مي‌كنيم.&lt;BR&gt;هميشه بالاي پارك جمشيديه رو علي رغم ِ اون‌همه پله‌ي مزخرف* دوست داشته‌ام. بارها با ليلا به اين فكر افتاديم كه بريم سراغ ِ اون سفره‌خانه‌ي سنتي متروكه و خودمون مثلاً اداره‌اش كنيم و كلي رويابافي كرديم و برنامه چيديم و آخرش هم موقع پايين اومدن از پله‌ها به غلط كردن افتاديم.&lt;BR&gt;حالا در كنار هم‌گروهي‌ها و هم‌نوردهاي قديم و جديد اين راه رو مي‌ريم و خيلي كِيف مي‌ده. سرقدمي ابراهيم هم حرف نداره. به درخت ازگيل و بعدش هم زرشك كه مي‌رسيم آه از نهادِ من و ابراهيم بلند مي‌شه كه نمي‌تونيم ازشون نوش ِ جان بنماييم. بعدش هم كه مي‌رسيم به دكل؛ و از اون‌جايي كه تمامي نواحي حلق اينجانب پر از گرد و غبار شده و هر آن امكان ابطال (ريا نشه البت!) روزه‌ام مي‌ره، تصميم به بازگشت از مسير ايستگاه سه (و نه شن اسكي) مي‌گيريم كه آقاي ابراهيم هم (ريا بشه البت!) به خاطر روزه بودنشون قبول مي‌كنن و با خانم ستاره از جمع بچه‌ها خداحافظي مي‌نماييم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن1: يخ كني...با خودمم!&lt;BR&gt;پ.ن2: عنوان چه معني مي‌ده؟ از سرپرست بپرسين.&lt;BR&gt;پ.ن3: آقاي ابراهيم خانِ اصلِ كُلّ لُر! حالا بالاخره &quot;جمچالُ جَم چُنيم ببريم يا جَم چُنيم جمچالِ ببريم&quot;؟ &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*مزخرف=آراسته&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 45. به يادِ دستِ جوهري، دوباره اُرمَك می‌پوشم</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;سـ&lt;/FONT&gt;ه ترمه كه زبان مي‌خونم. اَه! لعنتي! اونقدر بي‌خود و نچسبه كه نگو. نمره‌هاي فاينالِ سه ترم ِ گذشته‌ام صد هستش و هيچ معلوم نيست اين نمره‌هاي كامل مالِ كيه؛ مال من كه نيست آخه. منِ نُه ساله‌ي از همه‌جا بي‌خبر چه مي فهمم اين كلماتِ عجيب و غريب چي هستن خُب. بعد ييهو اولين جلسه‌ي ترم ِ چهارم مي‌شه. يه دختر خانمِ نازنين وارد كلاس مي‌شه و hello و how are you و what’s your name و اينا شروع مي‌شه. Arezoo رو كه مي‌شنوه چشماش برق مي‌زنه و با ذوق مي‌گه: Very good! My name is Arezoo too.  با خودم مي‌فكرم كه اين too با اون two حتماً فرق داره وگرنه نمي‌شه كه خانم معلم ِ زبان بشه آرزوي شماره 2. اگر هم قرار بر شماره‌گذاري باشه اصلاً، ايشون بايد شماره يك باشن و ... از اين فكر و خيالاتِ عوالم ِ بچگي.&lt;BR&gt;از اون روز دنياي زبان انگليسي برام عوض مي‌شه و از اون تاريكي محض خارج مي‌شه و بعد از اون هم هي هي تاپ استيودنت مي‌‌شم و فرت و فرت تخفيفِ شهريه و تقدير و آخرش هم كه كلاس سوم دبيرستان هستم كه تافل مي‌گيرم. با اين‌حال هيچ باري نيست كه اوّلِ ترم باشه و با اعتماد به نفس اسمم رو نگم و بعد هم يادِ اون خانم معلم ِ مهربون نيفتم.&lt;BR&gt;چي شد حالا نوستالژي‌م گُل كرد؟ صبحي توي ايستگاه بود. خانم مهرپوياي نازنين اون‌جا ايستاده بود و منتظر اتوبوس بود و من با تاكسي از كنارش رد شدم. دلم مي‌خواست بپرم پايين، اسمم رو بهش بگم و به چشماش نيگا كنم تا ببنيم هنوز اون برق ِ شادي هست يا نه. تكيده شده بود اما؛ و فقط خاطره‌اي از صورتِ گردِ ايراني‌پسند و پوستِ لطيفش باقي مونده بود. از تاكسي پياده نشدم از ترس ِ بيگ باس، ولي توي دلم هزار بار براي سلامتي و شاديِ اين خانم معلم مهربون دعا كردم.&lt;BR&gt;ده سال ديگه شاگردام منو چه جوري مي‌بينن يعني؟ چه طوري به خاطر ميارن منو؟ دوستم دارن هنوز آيا؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 19:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 44. می‌نويسم، پس هستم!</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;مـ&lt;/FONT&gt;ی‌نويسم، دوباره می‌نويسم. از هر چي كه دوست دارم می‌نويسم. از تو كه دوستت دارم می‌نويسم. از ساختمون‌هاي آجر بهمني ِ خيابون ويلا كه بهشون عاشقم می‌نويسم. از پاييز كه افسردگی‌هاش هم قشنگه می‌نويسم. از اينكه اميدوارم يه روز بيام و توي اين صفحه‌ي عقشوليم بنويسم كه &quot;ديگه از فردا شركت نمی‌رم&quot; می‌نويسم. از كتاب‌هايي كه وقت و بي وقت توي مترو و اتوبوس می‌خونم و هي هي هر روز زياد ميشن، می‌نويسم. دوست دارم كه بنويسم... و می‌نويسم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پي نِو: به دَرَك! می‌خواي بنويسي خُب بنويس! اين‌همه داد و هوار و قيل و قال لازم داشت؟!؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 20:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=380</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 43. </title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-379.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;خِـ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;يـ ‌لی‌‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی...‌ ‌ناجوان‌مردي! &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT size=1&gt;پي‌نوشت: مخاطب خاص دارد، نقطه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 18:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=379</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-379.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی‌صد و 42. آويشن قشنگ نيست؟!؟</title>
<link>http://arezoo4.blogfa.com/post-378.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;&lt;FONT size=5&gt;آ&lt;/FONT&gt;ن روزها پسرها شلوار جيب‌پاكتي و گاباردين‌هاي سبز و خردلي مي‌پوشيدند. الان اگر ببيني عق مي‌زني. به جان خودت راست مي‌گويم. واه واه! پيراهن‌هاي پيچ‌اسكن بادمجاني كه پاساژ كويتي‌ها مي‌آورد ديگر نوبرش بود. انگار همه كهنه‌پوش بودند. چيزهاي نو برق نمي‌زدند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صـفحه 33&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مجموعه داستان &quot;آويشن قشنگ نيست&quot;&lt;BR&gt;حامد اسماعيليون&lt;BR&gt;نشر ثالث&lt;BR&gt;قيمت 1000تومان، 47صفحه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پانوشت: خوبيِ كتاب‌هاي نازك و لاغر اينه كه وقتي يه قسمت جالب ازش پيدا مي‌كني، مي‌توني با خيال راحت تا تهِ كتاب رو بخوني و بعد بيايي ازش بنويسي و مطمئن باشي يادت نمي‌ره كه اون صفحه كدوم صفحه بوده.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arezoo4&amp;postid=378</comments>
<dc:creator>arezoo4</dc:creator>
<guid>http://arezoo4.blogfa.com/post-378.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
